دستبند

 

توی اتوبان دارم میرم....توی لاین سرعت هستم اما زیاد تند نمیرم....نمیدونم چرا  با اینکه عادت ندارم اما دست چپم رو گذاشتم کنار پنجره....بابایی هم کنار دستم نشسته....یک آن احساس میکنم که دستنبدم از دستم باز شد و افتاد توی اتوبان....به بابایی میگم دستبندم افتاد....میگه : هوم....

دنده عقب میگیرم و میرم سراغ دستبندم....نگاه میکنم مبینیم که انگاری خود خودشه....یه ماشین از پشت میاد و بوق میزنه و من مجبور میشم چند متری برم جلو...باز دنده عقب میگیرم و میام سراغ دستبندم.....تا میام برش دارم یک ماشین پیکان از راه میرسه....معلوم مسافر کشه....میپره دستبند رو بر میداره....بهش میگم آقا دستبندم رو بده.....میگه کدوم دستبند؟!!! همونی که الان از روی زمین برداشتی....کارتیه سفید ....اما اون حاشا میکنه و میگه  نمیشه.....از من اصرار و از اون انکار....بهش میگم خواهش میکنم بده دستبندم رو....یادگاریه...مال خواهرمه....اما طرف زل زل بهم نگاه میکنه میگه چی؟؟؟ در مورد چی حرف میزنی.....اونقدر اصرار میکنم تا راضی میشه ....خلاصه قبول میکنه که ساعت مچی ام رو بگیره و دستبند رو بهم پس بده....وقتی ساعت مچی رو باز میکنم میبینم ساعت باباییه!!! توی دست من چیکار میکنه ؟؟؟ ساعت رو میدم و آقاهه دو تا دستبند یکی زرد و یکی سفید از توی جیبش در میاره و میگه کدومش مال توئه؟؟؟ میگم هیچ کدوم....میگه پس دیگه چیزی پیش من نیست....لبخند میزنه و میخواد سوار ماشینش بشه و بره....

با صدای تلفن از خواب بیدار شدم......خودم خنده ام گرفته از این خوابی که دیدم..... من حدود یکسال پیش دستبندی رو که خیلی دوستش داشتم و برام عزیز بود و بابایی بعنوان اولین هدیه تولد برام گرفته بود رو گم کردم.....خیلی عجیب بود که دیروز توی خواب هنوز هم دنبالش میگشتم....البته من توی گم کردن اون دستبند هیچ نقشی نداشتم و ماد رمربوطه دستبند رو برام گم کردن:)))))  اما نمیدونم رابطه دستبند و راننده تاکسی و اینکه نه بهم دستبند داد و هم اینکه ساعت رو هم ازم گرفت و همه و همه چی میتونه باشه....گناهم رو نشویید شام هم نخورده بودم و و گرسنه هم نبودم که این خواب رو دیدم....اما حالا میخوام شما این خواب قاراشمیش رو برام تعبیر کنید

 

امان از هوای گرم و دل تنگ و خودکار بی رنگ

 

همیشه همینطوری بودم ... شبهای امتحان وقتی مغزم خسته میشد و کشش نداشت میدویدم از کتابخونه مشترک خودم و هانی یک کتاب (دزیره) رو بر میداشتم و مینشستم به رمان خوندن....دو سا ساعتی که میگذشت باز برمیگشتم سراغ درس و کتاب....

هنوز هم که هنوزه همینطوری ام....

راستی چرا بعضی خصلتها در آدم از بدو خلقت تا پای مرگ هم باقی میمونه ؟

 الان ساعت ۱:۴۵ هستش و من تا ساعت ۴ وقت دارم یک گزارش سر کاری برای جناب رئیس حاضر کنم ...هرکاری کردم دیدم نمیشه...نصفش رو نوشتم و نصفش رو موکول کردم به بعد از نوشتن وبلاگم....برای همین اومدم اینجا و دارم از گذشته ها مینویسم....چند روزیه میخوام بنویسم اما فرصت نمیشه و بعد هم موضوع از ذهنم میره بیرون....نمیدونید مشکلات کهولت سن چقدر زیاده یکیش همین فراموشکاری یکی دیگه اش هم درجه حرارت بدن آدمه که بالا میره الان من دقیقآ بالای ۴۰ درجه سانتیگراد حرارت بدنم هستش...از بس امروز گرمه و هیچ کدوم از چهار تا اسپلیت فکسنی و ۶ تا پنکه و بادبزن هم باعث نمیشه که این سالن ما خنک بشه....من امروز رفتم و خودم رو خیس آب کردم و برگشتم نشستم پشت میزم اما به ۵ دقیقه نکشید که مقنعه و مانتو ام خشک شد

خدایا قربونت برم....زیر دستها  رو از پشت میز بلند کن و خودت بشین پای دستگاه و هوا رو درست کن...هوای بهاری....هوای خرداد ماهی...نه هوای مرداد و شهریور....

تلخ بودم شیرین شدم

 

 

تا میتونستم شکلات خوردم که شیرین بشم....از بس شکلات شیری خوردم الان شبیه شکلات شیری شدم!!!!

دیشب وقتی دیدم که اونهمه سعی میکنی منو از توی خودم بیرون بکشی و علت تلخی منو بدونی....وقتی دیدم که خودت رو سرزنش میکنی و علت مغموم بودن رو خود خودت میدونی.....دیشب وقتی که از هیچ فعالیتی برای شاد کردن من فروگزاری نکردی و دائم نگران من بودی....دیشب وقتی دیدم یک نوشیدن لیوان آب انار در کنارت چقدر میتونه توی روحیه من اثر مثبت بذاره .....وقتی دیدم همه راست میگن...همفری راست میگه که دلم باید به بودنت و خونه عشقمون خوش باشه.....وقتی دیدم باید محکم و استوار باشم تا دلت نلرزه.....با خودم فکر کردم باید دستامو بذارم روی زانو هام و دوباره بلند بشم....باید استوار قدم بردارم و دستهای تورو محکم تر از گذشته بگیر...با تو هیچ کس نمیتونه منو از پا در بیاره و نابودم کنه...برای همین اون موقع شب کلی چای با شکلات خوردم...که تلخی ها رو از بین ببره...الان شیری شیری ام....شیرین ....میخواهم زندگی کنم

پ.ن. من نمیتونم برای نازپندار و  خاتونک و خانوم شین(روزهای با هم) و ناتال عزیزم کامنت بذارم...کسی میدونه چراااااااااااااااااااا

میبخشید که تلخم

 

نوشتنم نمیاد....میدونم چرا....مغزم پره....در حد انفجار اما نوشتنم شده مصداق این شعر :

چه گویم که ناگفتنم بهتر است

اگر گویم زبان سوزد....وگر پنهان کنم ترسم که مغز استخوان سوزد!!!!

 

نمیدونم از کی و کجا گله کنم....فقط همینقدر میدونم که تحت فشار های روزمره دارم خرد میشم....نمیدونم اون شکیبایی و و استواری که در خودم سراغ داشتم کجا رفته و جای خودش رو داده به سردرگمی و کلافگی....نمیدونم ولی جایگاه فعلی ام اصلآ برام خوشایند و ارضاء کننده نیست و هم اینکه اصلآ هیچ روزی توی زندگی اونطوری که میخوام نیست....نه فکر کنی بلند پروازی میکنم و دارم توی ابرها سیر میکنم اصلآ اما این چیزهایی که سرم میاد حقم نیست....بخدا حقم نیست. دلم میخواد فرار کنم از خودم...برم دور دورا....فرار کنم که دیگه خرد نشم...دیگه نذارم کسی منو بشکونه.....دارم غصه میخورم که سنگ صبور من شده بلای جون من....سنگ صبورم مثل می میمونه....وقتی بهش پناه میبرم خرابم میکنه....خواب و خوراک رو از من میگیره....نابودم میکنه....جدیدآ دیگه خواب ندارم....همش فکر فکر فکر....اما بی نتیجه....اگه کیلومتر شمار میبستم به فکرم....نمیدونی چقدر سرعت غیر مجاز داره میره....الان کلی باید جریمه پرداخت میکردم برای ذهن و فکرم. خسته شدم...خسته و خاموش....منتظرم...نمیدونم منتظر مرگ خودم یا مرگ گرفتاری هام. دلم برای کسی میسوزه که اینروزها داره منو اینطوری که هستم تحمل میکنه.....تلخ تلخ....میدونم که اونقدر مهربونه که منو میبخشه... نمیتونم چیزی بهش بگم....نمیتونم اونو هم با آتیش خودم بسوزونم.....فقط ازش شرمنده ام....از خود خودم هم شرمنده ام....هیچوقت اینقدر حیرون و سرگردون نبودم....سیستم من شده پاکبازی....جان و مال من داره فنا میشه....باور کنید دارم نابود میشم.

 

برباد رفته

دیشب نشستم و سی دی های بربادرفته رو دیدم. دوباره....هنوز هم برام جالب بود....هنوز انگار بار اول بود که میدیدم....داشتم فکر میکردم  به نظر من چقدر شخصیت اشلی منفعل بود...چقدر ضعیف و بی خاصیت و بی دست و پا بود....حالم از این مدل آدم ها به هم میخوره....شخصیت ملانی چقدر مهربون و پر عطوفت بود....داشتم فکر میکردم هیچوقت مثل ملانی نتوانم بود....هیچوقت نمیتونم چشمهام و ببندم و فقط به مردم اطراف عشق بورزم و مهربون باشم.....و اما شخصیت اسکارلت....خیلی جالب بود....هیچوقت نمیتونم مثل اون هم باشم...هیچوقت....نمیتونم انوقدر سنگدل و خودخواه و بی رحم باشم....این خانوم مارگارت میچل هم انگار نمیتونسته توی نوولش یک آدمی رو بدون اغراق ترسیم کنه....همه شخصیتها یا مثبت بینهایت بودن یا منفی!!!!! عجیبه...اما هر چی که باشه عاشق شخصیت دست نیافتی رت هستم و بس

اینروزها کمی در تعجبم....آخه مردم چطوری بعضی هاشون میتونن اینهمه بی شخصیت و طفیلی باشن؟؟؟را بعضیا اسم دختر و زن ر خراب میکنن با این بی دست و پا بودن و بی شرافتی....کسی رو میشناسم که به شرافتش قسم خورد که دیگه دنبال کسی موس موس نکنه اما این قسم تا ساعت ۲ بعد از ظهر دوام داشت حالم بهم میخوره که به من و اون به یک چشم نگاه کنن و به جفتمون بگن جنس مونث

من دیگه عصبانی نمیشم باور کن

توی این روزهایی که نبودی سعی کردم خیلی مستقل باشم....فکر کنم تا حدودی هم مستقل بودم.....دلم خواست دیگه شعار ندم و بیشتر عمل کنم....وقتی به خانواده گفتم میخوام تنها بمونم تعجب کردند....گفتند مگه نمیترسی....گفتم چرا! اما میخوام بر ترس خودم فائق بیام....سعی کردم که برم دنبال ریشه و منشاء ترس... باید فکر خودم رو صیقل میدادم....رفتم و رفتم تا کنه مغز و روح خودم....نتیجه خوبی هم داشت....اولین تصمیم این بود که استرس نداشته باشم....از ترس اینکه اگه فلان چیز پیش اومد تنهایی چیکار کنم؟ استرس رو از خودم دور کردم و با خودم صحبت های خوب خوب کردم....و اینکه دیگه عصبانی نشم سر هر چیز و ناچیزی....مخصوصآ که اینبار عزمم رو جزم کرده بودم که وقتی نیستی آژانس گرفتن رو تعطیل کنم و با ماشین خودمون بیام سر کار...خب انگاری موفق هم شدم....ترس از توی پارکینگ رفتن و پارک کردن تو پارکینگ دیگه تموم شد....دیگه عصبانی نشدم اگه کسی پیچید جلوم و دیگه نخواستم حال طرف رو بگیرم که بهش ثابت کنم از مرد ها چیزی کم ندارم!!!! فکر کنم توی رانندگی هم بالغ شدم کلآ اینبار که نبودی از خودم نسبتآ راضی بودم.....نگران من نباش...دیگه بزرگ شدم....غصه نبودنت رو نمیخورم....گریه نمیکنم....از ترسم حتی برای خوابیدن هم خونه پدری نمیرم....با آرامش رانندگی میکنم و دغدغه پنچر شدن ندارم....اونقدر بالغ شدم که امروز صبح وقتی آقای راننده بی مغز که خلاف اومده بود توی شیکم من وقتی با اعتراض من مواجه شد در جواب با نیشخند گفت " چشم خانوم کوچولو !!! توی دلم به حماقتش خندیدم و متاسف شدم که همچین ماشینی باید زیر پای همچین آدم خنگی باشه!!! یعنی اون واقعآ نفهمید من ۳۰ سالگی رو هم پشت سر گذاشتم؟؟

شری کوچولو

 

پنجشنبه به واسطه اینکه تنها بودم و بابایی طبق معمول و یک هفته ای هست رفته ممالک متمدن ماموریت خودم و لوس کردم و دویدم رفتم خونه پدری!!! آی کیف میده لوس کردن آی کیف میده ....یاد ناتال افتاده بودم وقتی که مریض شده بود....می بینی دوستم چقدر کیف میده؟ روی تخت دراز کشیده بودم یهو دلم برای خودم تنگ شد....برای ۱۸ ۱۹ سالگی خودم.....دلم برای خواهری تنگ شد....هانی جون نازنینم...نمیدونم چرا نمیتونستم خودم رو کنترل کنم و هی یکی تو دلم میگفت دلم برا خودم و خودش تنگ شده....همچین از روی تخت پریدم پایین و رفتم سراغ عکسهای اون دوران....عکسها رو یکجا نگهداری مینکم که یکوقت مامان خانوم نگوید بیا این آلبوم ها رو بردار ببر جای ما رو تنگ نکن یه آلبوم داشتیم آلبوم عکسهای دو نفری...هانی جونم یادته؟ آلبوم رو ورق زدم و توی دلم آه و ناله کردم....نفرین به زمان حال که هیچوقت ازش لذت نمیبریم!! وقتی تبدیل میشه به گذشته تازه یادمون میفته چه لحظاتی رو از دست دادیمدلم برای خواهری پر کشید.....دلم برای خودم تنگ شد...خود بی غل و غش....همون خودی که معصوم بود....وقتی با کسی سلام احوالپرسی میکرد متظر نبود که اگه طرف خطایی ازش سر زد فورآ حالش رو جا بیاره! یا هزاران مورد دیگه ای که به اصطلاح الان که بزرگ شدیم برامون اتفاق میفته....اونموقع دنیا به کام بود و ما هم بی خبر از همه جا فقط زندگی میکردیم....دلم تنگ شد برای خود خودم....خیلی هم زیاد....دلم خواست باز بی غل و غش باشم اما نمیشه....وقتی بزرگ میشی دنیات هم بزرگ میشه...روابطتت بزرگ میشه....گرفتاری ها هم بزرگ میشه...و تو دیگه نمیتونی دختر کوچولوی ۳۰ سال پیش باشی....دلم برای خودم تنگ شده ...برای شری کوچولو...برای شری کوچولویی که وقتی عمو کوچیکه دور بود و ازش نامه ای میرسید و همه گریه میکردن در جواب مادر بزرگ که سوال میکرد تو چرا گریه نمیکنی ...میگفت "آخه چشمهام خراب میشه" ....دلم براش تنگ شده چون الان از سر مصلحت اندیشی اگه گریه ات هم نیاد باید خودت رو مغموم نشون بدی تا فلانی بهش بر نخوره!!!! دلم تنگه...خیلی زیاد...

پ.ن. در راستای تغییر و تحول ها شخصی سعی کردم کسانی رو که در زندگی من هیچ نقش پررنگی ندارن رو از صفحه ذهنم حذف کنم....و با هر کسی طوری رفتار کنم که خودش رفتار میکنه...شدم آیینه تمام نما