صاحبخانه تازه به دوران رسیده

سلام

اول از همه عذرخواهی میکنم ولی مجبورم کمی غر بزنم تا آروم بشم.....

امان از دست این تازه به دوران رسیده هاااااااااا....دیروز اسباب اثاثیه رو جمع کردیم و رفتیم منزل جدید....شب که بابایی رفت کلید و خانه رو به  صاحبخانه تحویل بده.... صاحبخانه اونقدر ندید بدید بازی درآورده که نگو....البته خودشون که کانادا تشریف دارن و برادر و مادرشون مامور تحویل گرفتن و پرداخت پول بودن....وای این پسره برادر صاحبخونه به بابایی گفته چرا بالای شومینه ترک داره دیوار؟؟؟!!! چرا رنگ دیوارزیر آیفون ریخته شده....چرا اینجا (حال و پذیرایی) چراغ نداره؟؟ حالا جالب اینجاست که سال قیل جناب صاحبخونه خودش بر همه این مشکلات واقف بود و وقتی ما خواستیم خونه رو نقاشی بکنه  قبول نکرد و گفت فعلآ قصد نداره و میخواد بعدآ اینکار رو بکنه و از این حرفها اما امسال خان داداش بزرگوارشون فکر کردن ما دو تا شبها لگد به طاق میکوبیدیم که طاق بالای شومینه ترک برداشته و زیر آیفون رو هم بچه نداشته مون جویده!!!! اگه اینها بود باز قابل قبول بود اما طرف رفته دونه دونه شیرآلات رو چک کرده و باز و بسته کرده ببینه همه سالم هستن و ازشون اب میاد یا نه ضمن اینکه هر دو تا سیفون توالت فرنگی ها رو هم امتحان کرده که ببینه سالم هستن یا نه!!!! بابایی اونقدر از دستش عصبانی شده بوده که نگو...بهش گفته مرد حسابی تا امروز من داشتم اینجا زندگی میکردم حالا تو اومدی سیفون برا من امتحان میکنی؟؟؟؟!!!!! این تازه به دوران رسیده ها نصف پول رو آورده بودن که نصف دیگه باشه اگه یک وقت به قصر ورسای که به ما اجاره داده بودن ! آسیبی رسیده باشه پولش رو ازمون بگیرن!!!!

دلم میسوزه برای خودمون....برای ما دو تا که چقدر خرده ریز برای این خونه خریدیم و تعویض کردیم و اصلآ احساس نکردیم باید پولش رو از صاحبخانه بگیریم!!! حتی شوفاژ پذیرایی از زمستان پارسال داره آب میده چکه چکه بخاطر اینکه وقتی سر پیچ اش رو میبندیم آب میده و من تا امسال با کهنه و کاسه نذاشتم زندگیم خیس بشه و زنگ نزدم شبانه روز بگم بیا این لوله کشی خونه ات رو درست کن!!! و شوفاژ یکی از اتاق ها هم که دو ماهی میشه زندگی منو خیس کرده باز هم اعتراض نکردم و با کهنه جلو چکه اب رو گرفتم....ای داد بیداد....ای امان از دست مردمان تازه به دوران رسیده ای که اینروزها کم نیستن دورو برمون توی اجتماع!!! کل همسایه ها از رفتن ما احساس ناراحتی و افسوس میکردن چون ما بی سروصدا ترین آدم های ساختمان بودیم و حالا این آقا دنبال اینه که پول تاسیسات و رنگ و نقاشی اش رو از ما در بیاره!!!

خدا کنه آدم ها کمی تا قسمتی انصاف داشته باشن و چشم و دلشون سیر باشه....کاش ...کاش

اسباب کشی

خب باید بگم اون چیزی که من و بابایی رو مستاصل کرده بود این بود که تا پایان آبان فرصت داشتیم منزل فعلی رو تخلیه کنیم و اسباب کشی کرده و به جای دیگه نقل مکان کنیم اما خب هیچ رقم منزل باب میل پیدا نمیکردیم و هر دو از دست خانه و اجاره نشینی کلافه شده بودیم که شکر خدا با همت بابایی و کمک شری ما الان صاحب یه خونه نقلی شدیم ....الان بر همه واضح شد اون پست قبلی؟؟؟

وای امان از اسباب کشی....نمیدونم با اینهمه اسباب اثاثیه باید چیکار کنم؟؟؟ پنجشنبه کل آشپزخانه رو جمع کردیم و توی کارتن جا دادیم و جمعه هم اتاق ها و اینور اونور رو...اما وقتی دیشب بابایی از انباری ۲ ۳ تا کارتن بزرگ پر از وسایل آورد داشتم دق میکردم....آخه من اینهمه قوطی و ظرف . ظروف رو که عمدتآ هم کادویی هستش چیکار کنم؟؟؟؟ باید یک حراجی بزنم توی خونه و همه رو بدم بره؟؟؟ آخه به کی؟ وقت ندارم برای این کارها....همین الان دارم با کلیه وسائل چوبی خداحافظی میکنم اما نمیدونم باید به کی بفروشمشون دیگه چه برسه به شیشه و کریستال!!! فکر کنم باید همه رو با یک وانت سفارشی بفرستم برای بانو فرانکلین جونم که میدونم عاشق کریستاله!!!

یک خواهش دارم ازتون هر کدوم اگه لینکی برای دکوراسیون منزل و پرده و از اینجور سایت ها سراغ دارید برام بفرستید...دکوراسیون ساده و شیک..

الان اگه بدونید من دارم چطوری زندگی میکنم؟؟!!! صبحها از روی انواع اقسام کارتن ها رد میشم تا درب خروجی خونه رو پیدا کنم

بشتابید

 

امروز از صبح در حال انجام کار خیر هستیم!!!

از اون کارهای خیری که چون نیتمان خیر است خب انشاالله که مقبول درگاه حق تعالی قرار بگیرد ...خلاصه که موضوع از این قراره که پشت میز نشسته بودیم داشتیم کارای روزانه را انجام میدادیم که ناگهان ایمیل خواهر شهلا ما را از دنیای کاریمان بیرون کشید و رفتیم سراغ لینک بانو مهرآیین و دیدیم ای دل غافل...دختر کار رو رها کن و بنشین پای کار خیر که اجر اخروی هم داشته باشه....خلاصه با خوندن ایمیل.... babylon را گشودیم و د کار خیر بکن!!!

حالا اگه دوست دارید شما هم شکم بچه های بی سرپرست و گرسنه تحت حمایت یونیسف رو  پر کنید بشتابید و بروید سراغ این سایت .

راستی برای امروز میخوام یک مطلبی هم بنویسم گنگ برای شما و یادگاری برای خودم...بنظرم وجود بعضی آدمهای دور خیلی توی زندگیم پررنگ هستش و از همون دوران کودکی و جوانی چند نفری توی زندگیم حضور پررنگی داشتن و همیشه باعث شدن از بودنشون احساس آرامش بکنم....بخاطر بودن اون آدم بخصوص توی زنگیم خیلی ممنون خدا هستم و امروز هم ممنون خود اون ادم هستم که تو سه مرحله مختلف از زندگیم منو خیلی شاد و شرمنده خودش کرده....ای کسی که مطمئنم هیچوقت از وجود وبلاگ من مطلع نباشی و هیچ وقت هم اینجا رو نخونی ممنونم از بابت بودن و پررنگ بودنتون...من هنوز خاطره هدیه های بی نظیرتون مشعوف بودم که این کار آخرتون منو تا ابد مدیونتونم کرد....ممنونم...با تمام وجود...

شعر و شاعری از نوع شری

توی دوران دبیرستان و اون موقع ها خیلی اهل شعر و شاعری بودم ...وضع و اوضاع اون دوران و حال و هواش مصداق این شعر بود :

ماییم و دلی خراب و آن نیز

یک لحظه در اختیار ما نیست

بعد از اون دیگه کم کم دل سر به راه شد و اونقدر درخت زندگی شاخ و برگ پیدا کرد که دیگه کسی وقت نداشت دنبال دل بره... حال و هوای اون دوران مصداق این شعر بود :

در دل و جان خانه کردی عاقبت ...هر دو را ویرانه کردی عاقبت

آمدی کاتش در این عالم زنی....وا نگشتی تا نکردی عاقبت

بعد دیگه اونقدر توی درس مشق و دانشگاه دست و پا زدیم که این شعر آرزوم شده بود :

شکر خدا که هر چه طلب کردم از خدا

بر منتهای مطلب خود کامران شدم

اونقدر غرق بودم که نمیدونستم این شعر هیچوقت واقعیت پیدا نمیکنه...بیخودی دل خودمون رو خوش کرده بودیم

اومدم اومدم تا رسیدم اینجا....شکر خدا میکنم بابت نعمتهایی که دارم اما خب اینروزها حال و هوای من مصداق این شعره که مصرع اولش رو هم یادم نمیاد (آلزایمر که شاخ و دم نداره ):

...........................................

شب شراب نیارزد به بامداد خمار

 

اومدددددددددددددددددددددددد

 

خب از اونجایی که غرولند ها رو اینجا میام مینویسم گفتم بذار بیام بهتون بگم که کارت س و خ ت بنده بعد از گذشت ۳ هفته آمد .. هورااااااااااااا....خودم فکر میکنم خیلی خوش شانس ام چون وقتی رفته بودم پیگیری آقایی اونجا بود و میگفت از برج پنج دنبال دریافت کارت هستش و هنوز براش صادر نشده بود!!! اما وقتی با خان دایی جان حرف زدم دیدم ای داد بیداد چقدر خوش خیال ام من...کارت دایی جان سه چهار روزه اومده اونم با ۶۰۰ لیتر بنزین پر!!!!

یه دوست دارم دوست دوران دبستانم که توی اورکات خدا بیامرز پیداش کردم و اتفاقآ الان توی یک شرکت کار میکنیم....دوست داره ازدواج میکنه و میره به کشور شیطان بزرگ!!! جالبی خبر ازدواجش به این بود که محمد خاتمی اونها رو عقد کرده و همه عکسهای عقد کنان در دفتر آقای خاتمی هستش و اونقدر این جناب اکس پرزیدنت خندان و شاد و شنگول هستن که نگو نپرس....دست آخر هم یک جلد قرآن کریم به داماد و یک جلدغزلیات حافظ شیراز هم به عروس خانم هدیه کردن.....آی جماعت مجرد بنظرم اگه میخواهید ازدواج کنید...بالاخره آخوند* بهتر از جناب خاتمی پیدا نمیشه... میشه ؟؟؟

راستی بعدآ میام میگم چرا این روزها برام روزهایی هستش که فقط داره میگذره!!! دعا کنید زود زود بگذره چون من و بابایی دیگه تاب و توان نداریم

پ.ن.۱.بنظرم همین روزها فیلتر بشم

پ.ن.۲. نیاید تبریک بگید که سه تا شدیم و اینها...نه قربون شکلتون برم ما همین الان دوتایی زیاد هم هستیم 

پ.ن.۳* بلا جان امر شما انجام شد

از همه جا

اینروزها زندگی یه طوریه...نمیدونم بگم چطوری

همش دارم به اطرافم بیشتر دقت میکنم.....یاد حرف آناهیتا می افتم که میگفت برای طی کردن پله ترقی میتونی از کنار مردم رد بشی نه از روی مردم!!!! اینروزها دورو برم آدمهای عجیب غریب زیاد میبینم...آدمهایی که برای خودشون حاضرن از روی مغز متلاشی تو هم رد بشن و با هزار حقه و نیرنگ بهت لبخند پیروزمندانه بزنن!!!

وای که چقدر هوا سرد شده...صبح ها نمیتونم از رختخواب بیام بیرون....نمیدونم ۱۲ سال مدرسه چطوری هر سال پاییز از خواب بیدار میشدم و ساعت ۷:۳۰ مدرسه بودم دلم مدرسه نمیخواد اما دلم اون روزها رو میخواد....راستی کسی هست اینجا به من نخنده از بابت اینکه دیشب تا صبح شومینه رو روشن کرده بودم!!!!

تنها چیزی که دلم براش تنگ شده خودمه....اون خود سرزنده که دیگه داره ازش هیچی باقی نمیمونه....نمیدونم چرا اینطوری شدم....دیگه نه حرف زدنم میاد...نه شنیدن....نه حوصله دیدن دارم و نه حوصله بیرون رفتن....عجب زندگانی شده!!!!

فرانکلین بانو....مامان سونیا خیال نداره دیگه بنویسه!!! نمیدونم چرا اما منصرف شده از نوشتن....

راستی من باز هم رفتم دکترپوست ....البته این بار دکترش کمی تا قسمتی سفارش شده بود...خدا خیرش بده دو تا محلول و پماد و کرم ضد آفتاب و تونیک پاک کننده اش روی هم شد ۱۱ هزار تومن....اون یکی خانوم دکتر زیر ۵۰ هزار تومن اصلآ نسخه نمینوشت!!!!

با اینکه اینروزها سرم شلوغه و خیلی حال و روز خوبی ندارم اما توی دلم دارم شمارش معکوس میکنم برای سالگرد ازدواج....چیزی نمونده تا من و بابایی  دو ساله شدنمون رو جشن بگیریم.... 

 

برای خواهری

 

امروز درست .... یک ساله و ده ماهه و دو روز که ندیدمت