فروشگاه ایده آل من

دلم میخواد...دورو برم...یک فروشگاه زنجیره ای پیدا کنم....که توش انواع اقسام آرامش و حوصله...حس های خوب و مثبت اندیشی و همه و همه رو بفروشن....من هر شنبه صبح....میرفتم توی اون فروشگاه و تا میشد خرید میکردم....توی اون فروشگاه پول رواج نداشت و قیمت هر کالایی رو با لبخند پرداخت میکردیم.....الان میخوام خودم رو توی اون فروشگاه مجسم کنم.....

صبح شنبه....از خواب بیدار شدم و کش و قوس دادم به خودم و به توصیه استاد یوگا عمل کردم و انرژی رو توی کل بدنم جاری کردم....بعد شال و کلاه میکنم میرم فروشگاه ایده آل....وارد که میشم یک شیشه نوشیدنی انرژی زا میگیرم....نه از این کالاهای تبلیغاتی که به آدم بال میده!!!! یک محصول خوشمزه و واقعی....که واقعآ بهم انرژی میده....حالا پر از انرژی شدم....بدنم مثل یک سبد آماده است که محصولات خریداری شده رو توش بریزم....میرم سراغ فروشگاه حوصله....از فروشنده میخوام که یک عالمه حوصله بهم بده...اونم از نوع تازه تازه....که تاریخ انقضاش برای یک هفته دیگه باشه....با لبخندی سرشار از انرژی و زیبایی کالا رو حساب میکنم و یک نگاه به ساعتم میندازم....یک ربع وقت دارم که باقی خریدم رو انجام بدم...بعدش برم سر کار....دنبال فروشگاه احساس خوشبختی میگردم...هنوز افتتاح نشده....ناچار میرم سراغ فروشگاه احساسات خوب....وارد که میشم خود به خود احساس خوبی بهم دست میده....از هر یک از سبد هاش مقدار مناسبی احساس های خوب برمیدارم...احساس شادی...احساس شعف...احساس امیدواری ...احساس مفید بودن....اینجا هم ارزون فروشن....با لبخندی خرسند حساب میکنم و بیرون میام...دیگه فکر میکنم...چی لازم دارم....دلم میخواد برم برای خودم ۲ ۳ کیلو خنده از ته دل بخرم....میرم و اینکار رو میکنم.....وای وقتی آدم حوصله به اندازه کافی داشته باشه و امیدوار باشه و مثبت اندیش ....دیگه لازم نیست بدخلق و بی روحیه باشه....اما خب بهتره دو سه تا بسته روحیه هم بگیرم....روحیه کم گیر میاد...خب معلومه تقاضا براش زیاده و عرضه کم....روحیه رو هم گرفتم و در عوض لبخند تحویل فروشنده دادم....بنظر خودم خرید یک هفته خودم رو انجام دادم....پیش خودم فکر میکنم اگه لازم شد باز هم وسط هفته برمیگردم....وقتی از فروشگاه میام بیرون...ناخودآگاه همه چیز رو زیبا میبینم....از ترافیک کلافه نمیشم و سعی میکنم به ماشین بغل دستی لبخند بزنم....وارد شرکت که میشم دوست دارم زودتر کارم رو شروع کنم....از بودن کوه کاغذ روی میزم احساس آرامش میکنم....این کارها یعنی اینکه منتظر من هستن که انجامشون بدم....یعنی من مفید هستم...پس من هستم...وای وقتی وقت رفتن به خونه میشه...با شوق و ذوق میرم به سمت خونه و با حوصله خونه رو برای هم آشیونه محیا میکنم....برای خودم چای درست میکنم و جلوی پنجره به انتظار رسیدن همخونه ام چای مینوشم  و خرما میخورم...

راستی کسی چنین فروشگاهی سراغ داره؟؟؟ شما اگه برید چی خرید میکنید؟

پ.ن. در پست های یک رژیمی حتما جایی از خوردن و نوشیدن حرف زده شده...دقت کردین این آخرش رو؟؟؟

من خسته

من واقعآ نمیفهمم ...مگه یک نفر آدم چقدر قدرت داره که بتونه به حرفها و غرولند های همه گوش بده و آخ هم نگه ... اگر بقیه آدمها هم سن و سال من بتونن خیلی خیلی پر ظرفیت و پر گنجایش باشن رو نمیدونم فقط همینقدر میدونم که من نمیتونم ...

من به اندازه کافی مشکلات مختلف دارم....به اندازه ای که هر کسی شاید مشکل داشته باشه ... اما نه اینکه هر کی از راه برسه....بیاد مشکلاتش رو روی دوش من بذاره و بره ....دیگه دارم از تلفن زدن و سر زدن به این و اون میترسیم....دیگه دارم توبه کار میشم از این طوری بودن....

کاش بلد بودم بگم به من نگید....کاش بلد بودم بگم به من چه....کاش بلد بودم بگم دست از سر من بردارید....کاش بلد بودم ....کاش بلد بودم....

شدم مثل یه سطل آب .... هر کس لیوان آب خودش سرریز میشه میاد سراغ من....سرریز خودش رو خالی میکنه توی این سطل ....اما هیچ کس نمیدونه که این سطل بی نوا هم لبریزه بخدا .... هیچ کس توجه نمیکنه....

دلم برای خودم خیلی میسوزه ... دلم برای بابایی میسوزه که باید این شری خسته و زودرنج رو تحمل کنه....میدونم پیش خودش فکر میکنه من صبور نیستم....بخدا هستم اما اینهمه فشاری که هست برای دل من زیاده....منو ببخش عزیزم

 

هذیان های یک رژیمی

دلم میخواد ساعت ۴ از شرکت بزنم بیرون....اول برم هایلند و کمی خرت و پرت بخرم....دورو بر شکلات های Galaxy پرسه بزنم و یک بسته KIT KAT بگیرم و اولی رو هنوز توی ماشین نرسیده باز کنم و بخورم....بعد برم این فروشگاه مرکزی شیرین عسل....یک سبد بردارم به این بزرگی بعد از همه قفسه ها یکی دوتا بسته بردارم بریزم توی سبد و هیجان خریدن و خوردنشون نذاره تا خونه طاقت بیارم و توی ماشین ناخنک بزنم به بسته ها و از اون کراک پنیری ها بخورم تا برسم به خونه....

وای توی این دو سه هفته ای که بنده رژیم دارم ...اونقدر کافی و شاپ و رستوران رفتم و حسرت همه خوراکی های خوشمزه به دلم مونده که نگو....از همه بدتر وقتی رفتم پیش دکتر و دکتر ازم پرسید خب...چی هوس کردی و چی دوست داری بخوری....مثل بچه های تخس گفتم هیچی...هیچی....اگه به دکتر میگفتم اینهمه هوس کردم که منو از مطب مینداخت بیرون

دوست دارم هانی هنوز هم  ایران بود و همون خونه نقلی خودشون بود....من امروز بعد از شرکت میرفتم یه عالمه شیرینی و کیک و شکلات میخریدم با یه دسته گل بی نظیر و یک هدیه خوشگل....بدوبدو خودم رو میرسوندم به خواهرم....اونم مثل همیشه توی خونه یه عالمه قاقا لی لی داشت و با هم تولدش رو جشن میگرفتیم....بهش میگفتم که چقدر دوستش دارم....چقدر بهش احتیاج دارم...چقدر جاش پیشم خالیه....چقدر قدر با هم بودنمون رو ندونستم....چقدر دوست دارم برای تولدش پیشش باشم....دوست دارم مثل همیشه اون بخوره و من حرص بخورم که چرا اون میخوره و من چاق میشم....

بهتون گفتم دوست داشتم امروز اونروز یا هر روز دیگه ای سر جای خودش نبود....دوست داشتم الان اینجا نبودم....دوست داشتم الان اینی که هستم نبوودم...دوست داشتم الان اینجایی که هستم نبودم....دوست داشتم الان اصلا نبودم

هانی گلم....خواهر بزرگ و نازنینم....دوستت دارم...تولدت مبارک....نمیدونستم اینبار چطوری باید سورپرایزت کنم....منو ببخش

جواب میده ...جواب نمیده

امروز عصبانی نیستم اما خلقم تنگه ... نمیدونم چه مرگم شده ... نمیدونم

همش انگاری منتظرم...منتظر چی...نمیدونم . انتظار خودش بالفطره عذاب آوره اما اینکه ندونی انتظار چی رو داری میکشی دیگه خیلی وحشتناکه. نمیدونم چرا دلم میخواد امروز امروز نبود!!! گنگ میگم نه ؟ خب میگم امروز امروز نبود دیگه....یه روز دیگه بود.

شما هم جای من بودید اینطوری میشدید...باور کنید...همه دور و بری های من میدونن که من آدم پر خوری نیستم...اتفاقآ شکمو هم نیستم ... مشکلم اینه که غذا دوست ندارم....کیک و شکلات و بیسکویت و آبمیوه و بستنی و میوه و ...دوست دارم اما نه اینکه زیاده روی کنم

توی سال مرتب در حال رژیم ام....یعنی وقتی خسته میشم دیگه مراعات نمیکنم ...بعد از یه مدت باز دوباره رژیم...توی این سالهای گذشته هی لاغر شدم هی چاق شدم....خلاصه که خیلی عذاب آوره..

دو هفته ای میشه که با دستور پزشک رفتم توی رژیم . هفته اول خوب جواب داد اما از هفته دوم در جا زدم...من رژیم رو مو به مو اجرا میکنم ....آقای دکتر مربوطه هم فرمودن که تا عید بنده به وزن ایده آل میرسم...اما متاسفانه....من که بعید میدونم.

حالم گرفته است....حوصله ندارم....شما هم اگه روزی دوتا بشقاب سالاد زوری میل میفرمودید بهتون میگفتم دیگه از جوجه کباب و کباب حالم بد میشه....

من منتظرم که اسفند تمام بشه و ببینم این آقای دکتر چطوری میخواد به من بگه که نتونستیم ....البته تقصیر اون هم نیست...بدن من بعد از این قرصهای لعنی حدود شش ماه وقت لازم داره برای درست شدن....راستی نگفتم من سر خود قرص هایم را قطع کردم؟؟؟!!!

حالا همه با هم دعا کنید این رژیم لعنتی جواب بده...میخوام یه نی پیدا کنم شروع کنم فال گرفتن....هی با انگشتم نی رو سیر کنم بگم : جواب میده...جواب نمیده...جواب میده....جواب نمیده

من شدیدآ تکذیب میکنم

بابا اگه شما گذاشتید شری با این داستانهای کوتاه بره جشنواره فیلم فجر

من همین جا شدیدآ منسوب بودن پست قبل رو به اینجانب شری خانوم مالی چی تکذیب میکنم

آخه کدوم آدم عاقلی میاد و برای جدا شدن و نشدن رای گیری میکنه؟

من از بچگی عاشق فیلمنامه نویسی ام ...یک فیلمنامه نویسی هم میشم (۱۰۰ سال دوم زندگی) که خدا میدونه. اصلآ هر کس باورش نمیشه از سمیکو بپرسه ...یک فیلم نامه خفنی براش تعریف کردم که خودش هم عاشق فیلمم شده

این داستان متعلق به کسی نبود....نه پاورقی روزنامه بود و نه هیچ چیز دیگه ای....تخیلات شری بود بعد از برخورد با دوستی. راستی من دوباره یکی دیگه از دوستای دوران دبستان ام رو پیدا کردم. الان چهار پنج تا از دوستانم رو پیدا کردم...دو تاشون مطلقه هستن و یکی در آستانه طلاق و من متاسف از بلاهایی که سر دوستانم اومده. من این شرایط رو فقط بخاطر محیط اجتماعی میدونم و الا مگه میشه همه مردم بد باشن؟

تازه اون جمله آخر پست قبلی از زبان اون دختر بود و نه من

خب و اما شرح حال اینجانب. پس از بازگشت بابایی از ماموریت (دیشب تشریف فرما شدن) حالم خوب شده. الان هم کلی خوشحالم که دیروز دوستانم رو دیدم....۴ ۵ تا دختر کوچولویی که بزرگ شدن و به قول طناز شده بودیم ۴ ۵ تا پیرزن و فقط دنبال کرم ضد چروک مرغوب میگردن تا تونستیم غیبت کردیم و یاد معلم های دوران دبستان ...و من خنگ تازه دیشب فهمیدم خانوم الف معلم کلاس سوم دبستانم که مسن هم بودن برای این اونهمه به خودشون میرسیدن و با بیگودی زیر مقنعه میومدن مدرسه و توی کلاس تو زمان ریاضی حل کردن ما به ناخن و پوست و ...میرسیدن چون شوهرشون ۲۰ سال از خودشون جوون تر بوده من موندم این طناز فوضول از کجا اینها رو فهمیده بوده...تازه چرا همون موقع بهمون نگفته بود؟؟؟

استخاره

دخترک دل شکسته و خسته....توی دلش گریه میکرد...ضجه میزد...

دخترک دلشکسته بود....دردش نداشتن همدرد بود...کسی که اونو درک کنه

از نظر تئوری به انتها رسیده بود....مغزش هیچ فرمانی نمیداد و نمیدونست چیکار کنه

وقت نماز بود....دخترک با نماز به خوبی با پروردگارش ارتباط برقرار میکرد....کسی اونو به عنوان یک آدم مذهبی قبول نداشت اما خودش میدونست و خدای خودش

میخواست موضوع رو با همسرش مطرح کنه

میخواست بگه نمیتونم ...دیگه نمیتونم ادامه بدم....میخواست بگه داره توی خودش میشکنه....میخواست بگه که دیگه شوهرش براش همونی نیست که بود

اما چیزی مانعش میشد

دخترک وضو گرفت و سراغ سجاده اش اومد

قرآن رو برداشت و کنار اون زانو زد....در دل فریاد میکشید....آره یادش افتاد پدرش هیچ کاری رو بدون استخاره انجام نمیداد...

جایی خونده بود باید دو رکعت نماز بخونه.....بعد روی ۶ تا رقعه چیزی بنویسه...سه تاش به افعل ختم میشد و سه تاش به لاتفعل....نشست تند تند نوشت

سجده کرد...نمازش رو ادا کرد...دورکعت هم نماز برای استخاره به جا آورد

دلش مثل گنجشک میطپید...آخه خودش از خدا خواسته بود بهمش اذن بده برای جدایی

ترس همه وجودش رو فراگرفته بود.....اگه دو تا افعل در بیاد و یکی لا تفعل....اگه...اگه

برگه ها رو یکی یکی برداشت....یک...دو...سه

اولی رو باز کرد...لا تفعل.....نفسی عمیق کشید و چشم به برگه دوم و سوم دوخت

دومی رو باز کرد ...لا تفعل.....سومی رو هم باز کرد و چشمش به لاتفعل افتاد....هر سه تا لا تفعل اومده بود

نگاهی به آسمون کرد...خدایا یعنی من باید ادامه بدم؟؟؟

خدایا خودت کمکم کن...من نمیتونم...خدایا خودت بهم صبر  شکیبایی بده.

و در دل خدا رو شکر کرد که حکم به فروپاشی کانون زندگیش نداده بود...آخه اون هنوز هم در اعماق وجودش نسبت به هم خونه اش احساس محبت میکرد...

خدایا کمکم کن

بزرگا مردیست این ...

اسم خودت رو میذاری مرد؟

اسم خودت رو میذاری عاشق ؟ عاشق اباعبدالله؟

روزی که پدر و مادرت برات اسم انتخاب میکردن...اسم رسول رو برات انتخاب کردن که خوی و خصلت نبی رو بگیری....نه اینکه مثل امروز بشی....بی خاصیت...نه از نوادگان یزید.

تو کی هستی؟؟؟ نوکر ابوالفضل؟؟؟ یا چاکر شیطان؟؟ تو خود شیطانی...تو.

خودت رو محبوب آقا فرض میکنی و صاحب مناقب...تو هیچی نیستی....میشنوی...هیچی....تو مثل سگ پاسوخته ای هستی که اگردیدی کسی از تو بالاتره میخوای بزنیش زمین...

تو هیچی نیستی....هیچ...پشیزی ارزش نداری....ذره ای نیستی....تو اندکی...از ارزن هم کوچکتری که خودت رو قاطی معرکه بچه ها میکنی.

اما اون مرد....اون بزرگ...اون خیلی بزرگه....هیچ کس نمیدونه....من خوب میشناسمش....به معنی واقعی مرد....تو به خیالت اونو سکه یه پولش کردی...اما خبر نداری اون چقدر بزرگ و با عظمت شد....تو به خیال خودت این کاری که کردی جرات میخواست اما نمیدونی که همه گذاشتن پای نفهمی و بی شعوریت....

من دوروز قبل به اون مرد نگاه کردم.....از پشت سر....وقتی توی خودش بود و داشت بعنوان آخرین نفر قدم برمیداشت....درسته در خودش شکسته بود اما بزرگ بود....کسی چیزی ندید الا شکوه و مقام اونو....وقتی نگاهش میکردم بهش افتخار میکردم...

میخواستم بهش بگم....بگم مرد بزرگ تو آهسته قدم بردار و سرافراز باش و دم بر نیار که من برای تو و به جای تو گریستم.....چشمان تو حیف برای گریه که من با تمام وجود چشم شدم و برای تو گریستم....بگم که ای بزرگ مرد....غصه نخور....تو مقبول ترین بودی....

بزرگی به همین بی آلایشی و خموشی تست مرد بزرگ....به وجودت افتخار میکنم

حق نگهدارت

 

شری قزل آلا

نمیدونم چرا گاهی با خودم فکر میکنم با آدمیزاد فرق میکنم

نمونه اش سر فیلم دیدن و کتاب خوندن....فیلمهایی که باهاشون حال میکنم اصلآ برای کسی جذابیتی نداره ...فیلمهای مورد علاقه من از دوران بچگی یکی (کارتون) سیندرلا بود که شاید ۱۰ دفعه رفتیم سینما گلریز برای تماشای اون . یکی فیلم بچه های خیابان که محصول کشور ایتالیا بود و اونم سه چهار باری رفتم سینما گلریز . یکی فیلم برباد رفته بود که عاشقش بودم . فیلم مرغان شاخصار طرب رو هم خیلی دوست داشتم. فیلم بادی گارد رو خیلی خیلی دوست داشتم.فیلم یک تکه نان رو دوست دارم. من اگه فیلمی رو دوست داشته باشم اونقدر میبینم که دیگه حال همه ازش به هم میخوره

در مورد کتاب هم همینطور...کتاب زنبق دره رو دوست داشتم....با کتاب دزیره تمامی نوجوانی ام رو سپری کردم....همین برباد رفته رو ۶ دفعه خوندم...سفیر رو خیلی دوست داشتم....کوری رو دوست داشتم....

حالا منظورم از این ها این بود بگم یادش بخیر اونوقتها که هنوز منو هانی با هم توی یک اتاق بودیم و کتابخونه مشترک داشتیم....یک عالمه کتاب داستان داشتیم و اکثر جوون های فامیل میومدن از ما کتاب میگرفتن برای خوندن....جالب اینه بدونید بعد از یکبار مشاوره با من هیچ کدوم دیگه از من کتابی رو نمیگرفتن برای خوندن و معتقد بودن که کتابهایی که هانی (مامان سونیا) بهشون معرفی میکنه بهتره اونموقع ها خیلی کفری میشدم و سعی میکردم خودم رو راضی کنم که خب مردم حق انتخاب دارن دیگه...اما کم کم که بزرگ شدیم ....به این احساس رسیدم که راضی هستم و خوشحالم که خیلی متفاوت از دیگران فکر میکنم...متفاوت نگاه میکنم....کلآ متفاوت ام (گفتم مثل قزل آلا هستم)

نمونه اش کامنت دونی پست قبلی....هیچکی فیلمی رو که من دوستش دارم دوست نداره....

مولن روژ

دیدی گفتم من نمیوتم برسم خونه و بپرم توی آشپزخونه  دیروز وقتی رسیدم خونه ساعت ۱۶:۲۰بودش و من تنها کاری که تونستم بکنم این بود که بگیرم بخوابم

خب چیکار کنم...خوابم میگیره...از توی هوای سرد بیرون برسی خونه....کنار شومینه...خب لالا میکنی دیگه...خلاصه که نشد که نشد...البته خدا رو شکر شام لازم نداشتیم آخه بابایی دیروقت از فرودگاه میرسید خونه و توی هواپیما بهشون شام میدادن خلاصه بنده تا ساعت ۷:۱۵ خوابیدم و بعدش نشستم پای TV شبکه محبوبم channel 2

دیشب دو تا فیلم دیدم ... wrong man  و  moulin rouge ....وای این دومی رو خیلی دوست داشتم....بازی نیکول کیدمن با اون چشمهای زمردیش

موضوع فیلم رابطه عاطفی بین یه ستاره مولن روژ بود با یک نویسنده بود. اسم نیکول توی فیلم ساتین بود و اسم نویسنده کریستیان .... ساتین بیماری سل داره و کریستیان نمیدونه.... یک دوک میاد با صاحب مولن روژ قرارداد میبنده که ساتین مال اون بشه  و در نهایت وقتی آقای دوک عشق کریستیان رو میبینه تصمیم میگیره اونو به قتل برسونه و صاحب مولن روژ که میفهمه به ساتین میگه کریستیان رو از خودش برونه

نمیدونی چه حسی به آدم دست میداد وقتی هارولد (رییس مولن روژ) به ساتین میگفت :

harold : hurt him satin , hurt him to safe him

اینم عکس نیکول در یکی از صحنه های فیلم :

خلاصه بعد از دیدن این فیلمها که ساعت ۲۳:۳۰ به زور تموم شد ...من یک عدد غذای رژیمی سر هم بندی کردم برای خودم  وامروز  صبح هم ساعت ۶ با کتک از خواب بیدار شدم.

این بود انشای من از یک بعد از ظهر زمستونی و فردا صبح اش

چی فکر میکردیم چی شد!!!

اگه بخوام خیلی رک و راست باشم...باید بگم از اون دخترا نبودم که همیشه عشق شوهر کردن داشته باشم و وقتی کسی بهم میگه ایشالا عروسیت  سرخ بشم و توی دلم ۴ تا ایشالا هم بگم و بعد ادا اصول دربیارم ....تازه تا بیست وچهار پنج سالگی ناراحت هم میشدم و شاکی

اما خب برای خودم چارچوبهایی داشتم و یکسری نیتهای مثبت در شوهر داری و اینکه مطمئن بودم با کسی ازدواج میکنم که دوستش دارم و اگه دوستش نداشته باشم عمرآ باهاش ازدواج نمیکنم...پیرو همین تخیلات بودش که با خودم تصور میکردم حالا که ازدواج کردم اونم با کسی که دوستش دارم پس باید براش یه خونه گرم و راحت درست کنم و وقتی خسته از سر کار میاد حاضر و آماده جلو در به استقبالش میرم و هنوز روی مبل ولو نشده توی تابستون شربت به دستش میدم و توی زمستون هم چای خوشرنگ و خوشبو.....خلاصه هر روز در مورد غذای مورد علاقه اش سوال میکنم و براش هرچی که دوست داشته باشه درست میکنم تا شام رو در کنار هم باشیم....حتی گاهی میگفتم من که عاشق شمع هستم باید شام رو زیر نور شمع سرو کنم و خلاصه از این تخیلات افسانه ای

ولی...زهی خیال باطل....هیچ کدوم از خواسته هام عملی نشد...البته خواسته های همسر نمونه بودن...چون به هر حال و با کمک خداوند تونستم با کسی که دوستش دارم ازدواج کنم و از این بابت خدا رو هزار بار شکر میکنم...اما توی اون دوران هیچ تصور نمیکردم که بخوام کار بیرون انجام بدم و به قول معروف آلوده کار کردن خارج از منزل بشم به طوری که وقتی همسر مربوطه تشریف میارن منزل...یا من روی کاناپه به صورت نیمه بیهوش تشریف دارم و یا در خوابی عمیق و یا اونقدر خسته ام که نا ندارم براش شام گرم کنم ...این میشه که ازش خواهش میکنم غذای خودش رو گرم کرده و نوش جان بفرماید!!

راستی راستی چرا اونقدر در طول روز انرژی مان دشارژ میشود که ساعت ۵ بعد از ظهر به کلی تخلیه انرژی شده و نمیتونیم بعد از ۹ ساعت کار روزانه به زندگی مان برسیم؟؟

خب البته برای من این کاملآ قابل پیش بینی بود اما متاسفانه حتی وقت نداشتم به این موضوع فکر کنم که شری خانومی که هر روز وقتی میرسه خونه و یکراست توی رختخواب خوابه و گاهی بعد از حمام کردن مامان جانش وقتی اون در حالت نیمه خواب هستش موهاش رو با سشوار خشک میکنه ...هزار درصد نمیتونه هم به وظایف خارج از خونه برسه و هم کانون خونه رو گرم و راحت بکنه

خدایا به همه ما که بیرون از خونه هم مشغول کار هستیم و در این شهر آلوده و با این شرایط اجتماعی افتضاح زندگی میکنیم انرژی مضاعف عطا فرما

پ.ن یک دوست خوب یک نصیحتی به من کرد دوست دارم اینجا با شما تقسیمش کنم :

You have a dream

You gotta protect it

If you want something

Go and get it