به حقیقیت پیوستن رویای جواهر ده

 

خب بالاخره بخت من هم باز شد . هم تونستم وبلاگم رو آپ کنم و هم هفته پیش رفتم جواهر ده  جای همگی خالی خیلی خوب بود ... عجب جای کوهستانی بود....طبیعت زیبا اونم نوک قله کوه!!!این عکس اینجا یک دریاچه است ۱۰۰ متر مونده به جواهر ده بنام دریاچه قو :

و این هم قو های دریاچه قو :

 

و اینهم منظره ابرها از بالای کوه در کنار دریاچه :

جای همگی خالی ... چرا هیچ کی دیگه دوست نداره بیاد وبلاگ شری رو بخونه ؟؟؟

بدون شرح

Life is the Coffee!

A group of alumni, highly established in their careers, got together to visit their old university professor. The conversation soon turned into complaints about stress in work and life.

Offering his guests coffee, the professor went to the kitchen and returned with a large pot of coffee and an assortment of cups porcelain, plastic, glass, crystal, some plain-looking, some expensive and some exquisite - telling them to help themselves to the coffee.

After all the students had a cup of coffee in hand, the professor said: "If you noticed, all the nice looking expensive cups were taken up, leaving behind the plain and cheap ones. While it is but normal for you to want only the best for yourselves, that is the source of your problems and stress."

"Be assured that the cup itself adds no quality to the coffee. In most cases, it's just more expensive and in some cases even hides what we drink.

What all of you really wanted was coffee, not the cup, but you consciously went for the best cups...and then began eyeing each other's cups."
"Now consider this: Life is the coffee, and the jobs, houses, cars, things, money and position in society are the cups. They are just tools to hold and contain life, and the type of cup we have does not define nor change the quality of life we live. Sometimes, by concentrating only on the cup, we fail to enjoy the coffee."
God brews the coffee, not the cups . . . enjoy your coffee.

"Being happy doesn't mean everything's perfect, it means you've decided to see beyond the imperfections"

میازار موری که دانه کش است!!!

دیشب اومدم بنشینم پای تلویزیون و لواشک نوش جان کنم و تلویزیون تماشا کنم که یک لحظه چشمم افتاد به یه خط سیاه روی فرش.....اول فکر کردم چشمهام داره سیاهی میره اما خوب که دقت کردم دیدم ای دل غافل...این راه سیاه چیزی نیست جز دو میلیون مورچه!!! ای داد ای هوار این مورچه ها از کجا اومدن آخه؟؟ ردشون رو دنبال کردم دیدم از این سر خونه تا اون سر خونه ادامه داره ...از شومینه تا پنجره پذیرایی!!! کاشف بعمل اومد که این مورچه ها از قندون روی لبه شومینه دارن قند کش میرن اونم چه قندی....قند های سوغاتی ماموریت اخیر بابایی به بلژیک!!!!! وقتی درب قندون رو باز کردم دیدم وای دو برابر این صف رژه رونده توی خود قندون مورچه هست....مونده بودم چیکار کنم....اصولآ کشتن موجودات ریزی که هیچ کاری هم کار آدم ندارن خیلی غم انگیزه اما خب اینهمه مورچه اونم تو دست و پای آدم کمی غیر عادی میشه....خلاصه با بابایی تصمیم گرفتیم جارو برقی رو برداریم این صف طویل رو در هم بشکنیم!!!! من روی مبل چار چشمی مراقب بودم کسی از صف بیرون نزنه و بابایی هم طفلکی مورچه ها رو تار و مار میکرد!!! وقتی رسیدیم به قندون دیدیم هرچی با جاروبرقی میگیریم روی قند ها مورچه ها چسبیدن بهش و تکون هم نمیخورن....خلاصه به این نتیجه رسیدیم که مورچه های توی قندون رو تو آب غرق کنیم....زودی کل قندون رو توی یک کاسه آب دمر کردم و دیدم وای کاسه سیاه شد!!!! خلاصه بدین ترتیب من و بابایی آزاریدیم موری که دانه کش بود و من از دیشب کلی عذاب وجدان دارم....اما خدایی کاری نمیشد کرد....فکر کن روی فرش توی خونه یک صف طویل مورچه قدم رو بره!!! سخته تحملش به خدا....حالا اگه راهشون رو از کنار دیوار طی میکردن کاری بهشون نداشتم....اما وسط اتاق نمیشد به خداااااااااا....از طرفی وقتی فکر میکنم میبینم قدرت خدا رو ببین....مسافت قطر یک مستطیل (فرش ۶ متری) برای این موجودات کوچولو مثل مسافت میدون ونک هستش تا تجریش!!!! اما اینا برای جمع آوری آذوقه چطور این راه رو میرفتن و بر میگشتن و هم راه ر گم نمیکردن!!! واقعآ قدرت خدا خیلی زیاده!!! واقعآ خدایا ای ول!!! البته ما چون مورچه ها نمیتونستن از قند های سفت بلژیکی چیزی برای آذوقه ببرن و دست خالی برمیگشتن این بودش که کشتوندیمشون و الا قندون رو دو دستی درب منزل تحویل میدادیم والا!!!!

پ.ن. یادداشتهای یک قاتل