هذیان

 

گاهی احساسات متفاوتی نسبت به خودم دارم

یک وقتی دلم برای خودم میسوزد

یک وقتی دلم برای خودم می تپد

یک وقتی دلم برای خودم تنگ میشود

زمانی خودم را سرزنش میکنم

زمانی دیگر به محاکمه خود میپردازم

نمیدونم چرا اینقدر من با خود خود خودم بیگانه شده ام اما امروز فریاد میزنم :

                امروز دلم برای خودم تنگ شده است

 

دلتنگی نامه

 

هنوزم بعد از پشت سر گذاشتن دو سال و ورود به سومین سال زندگیمون...هنوز با اینکه هر هفته یا گاهی یک هفته درمیون میری ماموریت اما هنوز خیلی غصه میخورم وقتی میبینم که داری میری سفر....ته ته ته دلم میگیره....دلم میخواد پروازت کنسل بشه....دلم میخواد از پرواز جا بمونی.....خب چیکار کنم...دست خودم نیست...کار دل منه....یادته اون اوائل که میرفتی همیشه توی چشمهام اشک جمع میشد و نق میزدم....الان دیگه نمیذارم ببینی حتی بغض میکنم...اما راستش اینه که وقتی که خداحافظی میکنی و از خونه میری بیرون....دلم باهات میاد و چشمهام خیس میشه....حالا خوبه وقتی که هستی از دست تلویزیون دیدن هات ظله میشم!!! و از کم حرف بودنت کفری (به ضم کاف) اما در کل از نبودنت هم غصه دار میشم....وقتی میبینم دیگه دست پخت من رو به دست پخت مامانت ترجیح میدی دلم قیلی ویلی میره....اینروزها زیاد حال و حوصله ندارم برای کاری....اما امروز دوست داشتم دلتنگی خودم رو از نبودنت بنویسم....نمیدونم این هفته چطوری برام میگذره....خدا کنه زود بگذره

یک مشکل بزرگ آپارتمان نشینی

چه حالی به آدم دست میده وقتی روز جمعه ای نشستی توی خونه ات....با لباس راحتی ....همه جا جسته و گریخته ریخت و پاش.....تویآشپزخونه سگ میزنه و گربه میرقصه...بعد یهو زنگ آپارتمان رو بزنن...همسایه طبقه پایین که بلد نیست وقتی باهات کار داره ...بره دم در آیفون رو بزنه و یا تلفن کنه بهت!!!

اونقدر حرصم در اومد اونقدر حرص خوردم ولی نذاشتم بابایی در رو باز کنه...جالب اینه که اونقدر هم ایشون سنسور هاشون قوی هستش که  میدونستن قطعآ ما منزل تشریف داریم وقتی یکبار زنگ زدن و دیدن کسی درب منزل رو باز نمیکنه باز هم برای بار دوم و سوم زنگ زدن و تازه بسی محکمتر!!!! شاید الان پیش خودتون بگید کار زشتی کردم که درب رو باز نکردم....اما خواستم به ایشون بفهمونم که هر وقت دلشون هوای گپ زدن با شوهر بنده رو کرد باید زنگ درب رو از کوچه به صدا در بیارن نه اینکه مثلآ برای یه سوال مسخره ( شما تلویزیونتون ۵ تا کانال رو خوب نشون میده؟؟) تازه اونم با توجه به اینکه آنتن مرکزی هستش تشریف بیارن بالا و زنگ بزنن و به فاصله یک قدمی از زندگی آدم بایستن و سرک بکشن!!!!

حالا به بابایی گفتم که یکروز در میون یه دلیل بتراشه و بره از کوچه زنگ اینها رو بزنه که یاد بگیرن و بدونن نباید بیان پشت درب آپارتمان و فال گوش وایسن که براشون در باز کنیم اونم توی روز جمعه که آدم معلوم نیست کی از خواب بیدار میشه و کی خوابه!!!

پ.ن.از آدمهای بیکار بدم میاد....از آدمهای فضول هم که دائم ایستادن و چک میکنن که کی رفته و کی اومده متنفرم

 

اول دیماه

 

 

منم که ديده به ديدار دوست کردم باز                چه شکر گويمت ای کارساز بنده نواز

 

این بیت شعر رو به یاد اولین دیدارمان در اولین روز زمستان اینجا نوشتم...یادش بخیر....اولین دیدارمان در هتل اوین....چقدر برای هم کلاس گذاشتیم!!!!! چقدر من فمینیستی حرف زدم و تو هم مقتدرانه از جایگاه مردسالاری پایین هم نیومدی!!! چقدر به نظرم بد اخلاق اومدی ...اما ازت خوشم اومد....نه اینکه بگم خیلی زیاد...اما نمیدونم چرا یه جورایی ازت خوشم اومد...سعی کرده بودم همه شنیده هایم در موردت رو کنار بذارم....همه حرف و حدیث ها رو بیرون هتل گذاشتم و خودم مثل همه مواقع دیگه خواستم که خودم کشفت کنم....میدونی که این عادت منه....من خودم باید تجربه کنم....مامان همیشه میگه این بچه باید خودش سرش به سنگ بخوره تا آدم بشه و الا اگه ۱۰۰ نفر هم بگن گوشش بدهکار نیست....حتی اینکه شنیده بودم جنتلمنی...حتی اونو هم با خودم نیاوردم سر میز صحبت هامون...سعی کردم خودم از توی وجودت کشفت کنم...یادش بخیر....اون شکلات لینت که از ایتالیا برام آورده بودی بعنوان سوغاتی خوشمزه ترین شکلاتی بود که خورده بودم....اون موقع نمیدونستی که عاشق شکلاتم!!! به هر حال عزیزم.....خوشحالم که اول دیماه دیدمت....شاید خیلی دیر وارد زندگی من شدی اما خب باید بگم خوشحالم که وارد زندگیم شدی....بیا سعی کنیم همیشه با هم بمونیم نازنین.

 

پ.ن. به همت خانوم مهربونی بنام ناتالی  گوگل ریدر بنده توسط ایشان راه اندازی شددددد