زمزمه های پایانی سال
سالی که پر بود از اشکها و لبخندها. البته برای من سهم لبخندش زیاد نبود....سهم من بیشتر اشک بود و اشک. خوشحالم که داره تموم میشه.یه چیزی ته دلم میگه سال دیگه خیلی روشنه. اونقدر که دیگه سهم من همش اشک نیست.اگه اشک و لبخندش مساوی هم باشه من واقعآ ازش استقبال میکنم. تو سال گذشته من با استعفا و خونه نشین شدن یه جورایی خودم رو در سرنوشت خودم سهیم کردم.نوشتن اون استعفا و خلاص شدن از محیطی که داشت زجرم میداد بهترین تصمیم سال ۸۷ بود.هر چند خونه نشینی چیز خوبی نیست اما اگر شما هم هر روز برای بیدار شدن و سر کار رقتن دچار دلزدگی شده باشید میتونید درک کنید.توی سال ۸۷ من صاحب یه خواهرزاده دیگه شدم که میشه گفت بهترین هدیه سال بود همینطور دیدن و داشتن خواهر و خواهرزاده ها در کنارم در وطن.از نظر دوستی سال خوبی برام نبود.با مشغله ای که درگیرش بودم خیلی از دوستانم هستن که ازشون بیخبرم...میدونم از دست من دلگیر هم هستن...ولی خدا میدونه فقط درگیر بودم و بس. کنار گذاشتن یه دوست فضول هم در نوع خودش برام غم انگیز بود و تا وقتی که شوهر محترمشون به موبایل من زنگ نزده بودن و دلیل کارم رو جویا نشده بود حس خوبی نداشتم و احساس گناه و شرم داشتم اما با تلفن اون آقای همسر دیگه برام مسجل شد که این دوستی باید همینجا تموم بشه! مریضی پدر بدترین خاطره سال بود....ساعات رعب و وحشتی که گذروندم در نوع خودش واقعآ اسفناک بود...من نمیدونم چرا اینقدر در ارتباط با خانواده درجه اول خودم شکننده ام.خبر مامان شدن دوست عزیزم هم یکی از خوب ترین و هیجان انگیز ترین اتفاق های سال بود....سارا جونم سال دیگه نی نی اش رو بدنیا میاره.از نظر اقتصادی هم سال بدی بود و هم سال خوبی.شش ماه اول سال خیلی سخت بود اما کم کم اوضاع خوب شد تا همین دو ماه پیش...به هر حال فکر میکنم این اوضاع اقتصادی بد یه جورایی برام مسجل کرد که من(ما) هم عضوی از جامعه جهانی هستیم!!! خب وقتی همه توی بحران هستند...چرا ما نباشیم؟؟؟دو تا مسافرتی که برنامه ریزی کردم و نشد هم خیلی برام گرون تموم شد.یکیش همین امروز بود...من امروز ساعت ۶ صبح پرواز داشتم...اما دو روز پیش مجبور شدیم برنامه رو کنسل کنیم....حالا برای سال بعد حتمآ برنامه سفرهام رو اجرا خواهم کرد.از اینکه سال گذشته مجبور شدم روز اول سال نو کسی رو که ازش هیچ خوشم نمیاد ببینم برام خیلی بد بود و فکر اینکه امسال هم مجبورم ببینمش آزار دهنده...باید برنامه ریزی کنم دیگه نبینمش!الان یه حس سردرگمی دارم که خیلی ناخوشاینده...امیدوارم وقتی جمعه شب خوابیدم و شنبه صبح از خواب بیدار شدم دیگه این حس با من نباشه.امسال اصلآ نتونستم ورزش کنم...فقط یکی دو ماه برنامه پیاده روی داشتم که به دلم نچسبید...امیدوارم بتونم سال دیگه با ورزش خودم رو سرحال کنم. توی این سال یکی از دوستای گل ام رو که دوستی تازه ای رو با هم شروع کرده بودیم با مهاجرت دوستم به استرالیا از دست دادم...یکی از اتفاقهای ناگوار امسال سفر فخری جونم بود....البته برای اون در کنار همسرش سالهای سال خوبی و خوشی آرزو میکنم اما باید بگم از وقتی رفته جرات نداشتم به محله قدیمی که من و فخری توش ساکن بودیم سر بزنم.امسال هم تصمیم ندارم سفره هقت سین داشته باشم.تنها سالی که توی خونه خودم سفره هفت سین داشتم سال ۸۷ بود که چون برام سال چندان دلچسبی نبود نمیخوام باز تکرار بشه...انگاری سفره هفت سین به ما نمی افته!!!!اون سالهایی که سفره نداشتم بهتر بودن.دلم یه تنوع دلچسب میخواد...توی سال ۸۸ دوست دارم دچار تحول و تنوع بشم در حد المپیک!!! فراموش نکنیم یک بانوی اردیبهشت تشنه تنوع هستش....به هر حال اینها گوشه ای از درگیری های من بود در سال جاری که چندان چیزی از جاری بودنش باقی نمونده.برای خودم و همه و همه آرزوی سالی نکو دارم.کاش بتونیم سالی که در پیش داریم به معنی واقعی زندگی کنیم....پس سلام زندگی من در سال جدید

