امان از هوای گرم و دل تنگ و خودکار بی رنگ
همیشه همینطوری بودم ... شبهای امتحان وقتی مغزم خسته میشد و کشش نداشت میدویدم از کتابخونه مشترک خودم و هانی یک کتاب (دزیره) رو بر میداشتم و مینشستم به رمان خوندن....دو سا ساعتی که میگذشت باز برمیگشتم سراغ درس و کتاب....
هنوز هم که هنوزه همینطوری ام....
راستی چرا بعضی خصلتها در آدم از بدو خلقت تا پای مرگ هم باقی میمونه ؟
الان ساعت ۱:۴۵ هستش و من تا ساعت ۴ وقت دارم یک گزارش سر کاری برای جناب رئیس حاضر کنم ...هرکاری کردم دیدم نمیشه...نصفش رو نوشتم و نصفش رو موکول کردم به بعد از نوشتن وبلاگم....برای همین اومدم اینجا و دارم از گذشته ها مینویسم....چند روزیه میخوام بنویسم اما فرصت نمیشه و بعد هم موضوع از ذهنم میره بیرون....نمیدونید مشکلات کهولت سن چقدر زیاده
یکیش همین فراموشکاری
یکی دیگه اش هم درجه حرارت بدن آدمه که بالا میره
الان من دقیقآ بالای ۴۰ درجه سانتیگراد حرارت بدنم هستش...از بس امروز گرمه و هیچ کدوم از چهار تا اسپلیت فکسنی و ۶ تا پنکه و بادبزن هم باعث نمیشه که این سالن ما خنک بشه....من امروز رفتم و خودم رو خیس آب کردم و برگشتم نشستم پشت میزم اما به ۵ دقیقه نکشید که مقنعه و مانتو ام خشک شد![]()
خدایا قربونت برم....زیر دستها رو از پشت میز بلند کن و خودت بشین پای دستگاه و هوا رو درست کن...هوای بهاری....هوای خرداد ماهی...نه هوای مرداد و شهریور....![]()