روزها روزهای پاییزی قشنگ ولی سختی است
مثل کلاف سر در گم اونقدر به خودم پیچیدم و پیچیدم که نمیتونم راه نجاتم رو پیدا کنم . دلم میخواد نفس بکشم اما نمیتونم....نفس کشیدن هم سخت شده و نفس هام با هق هق گریه و بغضم گره میخوره و منو خفه میکنه .
دوست دارم زنگ بزنم و حالی ازآناهیتا بپرسم اما نمیدونم روزها چطوری پشت سر هم میگذره .... دوست دارم بدونم ناتال و سوفیدون دارن چیکارا میکنن ولی ازشون بیخبرم ...یکی دو شب خواب المیرارو دیدم و کلی دلم براش تنگ شد..... از وقتی اون اتقاق بد براس سارا جونم اقتاد نتونستم برم حداقل بهش سر بزنم و غمخوارش باشم. برای تولد طناز انگاری که من اصلآ توی این دنیا نیستم . فخری جونم رو ازش بی خبرم و نمیدونم اومده و هنوز بمن زنگ نزده یا اصلآ نیومده !!!
تصمیم گرفتن برام مشکل شده . فکر کردن از یادم رفته و امید داشتن از صفحه ذهنم محو و نابود . گاهی با خودم فکر میکنم اصلآ اینجا چیکار میکنم ؟؟؟؟
یعنی میشه این ذهن کج معوج باز به حالت اصلی خودش برگرده ؟