صبور باش صبور

نشستم جلوش

اونم تند تند بهم لبخند میزنه و برام از من میگه

میگه چقدر آشفته ای شری جان

میگه چرا میخوای وانمود کنی اوضاع مرتبه؟

باز بهم لبخند میزنه

میگه صبور نیستی .... صبور باش

یه هفته ای از اون روز میگذره

و من بدنبال صبر میگردم

نگفت چطوری میتونم صبور باشم

گم گشته

و باز هم

توی طوفان گیر افتادم...اینبار توی دریا....نه ساحل امنی پیداست و نه چراغی سو سو میزند در آب

این طوفان نمیدانم عقوبت کدامین گناه است ؟ که اینگونه بر من تاخته . نمیدانم در کدامین نقطه از زمین گیر افتاده ام . تا چشم کار میکند دریا... موج ....طوفان....ای خدا اینبار حتی تخته چوبی نیست تا بدان چنگ زنم. چنان دست و پا میزنم که دلم برای خودم میسوزد . صدای ناله و فریاد عزیزانم دخترکانی که وابسته من بودند به گوشم میرسد....در این جهنم حتی نمیتوانم آنها را در آغوش گرفته و دلداری دهم ...آنقدر این طوفان مهیب است که حتی یارای مقاومت ندارم . خود را بدست طوفان سپرده ام ... گاهی به زیر آب میروم و گاهی به روی آب می آیم... این دریا و این طوفان....اینها انتخاب من نبود...من عاشق صلح بودم و تشنه ملاطفت....بارالها این چه طوفانیست که مرا نابود میکند ؟ این عقوبت کدامین گناه کرده و ناکرده است ؟ بار ها و بارها در طوفان گیر افتاده بودم....هر بار قایفی داشتم که بدان چنگ زنم و یا ماهیگیر مهربانی که دست نیاز مرا پاسخ دهد و مرا از این طوفان رهایی دهد اما اینبار نه ماهیگیر مهربان است و نه قایفی پیداست .....قایق دچار طوفان شده و ماهیگیر بی توجه به التماسم با تبسمی برلب انگار که مرا اصلآ نمیبیند ... ای خدا بغض دارم.... ای خدا دیگر توانی باقی نمانده ....صدای مرغان دریایی را نمیشنوم....تنها صدایی در دوردست مرا به صبوری فرا میخواند ....در این دریای مواج و طوفان به امید کدام ساحل صبر پیشه کنم ؟ بغض راه گلویم را بسته است .... تنها صدای قلبم را میشنوم که خجول است از حرکت نکردن و باز ایستادن ....بارالها اگر با ایستادن این قلب طوفان تمام میشود و دخترکان به ساحل آرام میرسند....اگر ماهیگیر خرسند میشود و قایق نجات میابد .... قلبم هدیه برای اینها همه ..... نفسم را بگیر.....

توصیه مهم

توصیه ام به دوستان اینه که

چند روزی از منزل خارج نشید

یه بسته بزرگ پسته خام بخرید

بنشینید و حض (حظ) کنید

مدیریت کلانشهر و مملکت داری حضرات را!!!!!

برای خدا

 

آخه شکرت ای خدا واسه جهان به این بدی

چی میشد اگه تو دست به ساختنش نمیزدی؟؟؟؟؟

توی ذهن من چی میگذره؟؟؟

روزها روزهای پاییزی قشنگ ولی سختی است

مثل کلاف سر در گم اونقدر به خودم پیچیدم و پیچیدم که نمیتونم راه نجاتم رو پیدا کنم . دلم میخواد نفس بکشم اما نمیتونم....نفس کشیدن هم سخت شده و نفس هام با هق هق گریه و بغضم گره میخوره و منو خفه میکنه .

دوست دارم زنگ بزنم و حالی ازآناهیتا بپرسم اما نمیدونم روزها چطوری پشت سر هم میگذره .... دوست دارم بدونم ناتال و سوفیدون دارن چیکارا میکنن ولی ازشون بیخبرم ...یکی دو شب خواب المیرارو دیدم و کلی دلم براش تنگ شد..... از وقتی اون اتقاق بد براس سارا جونم اقتاد نتونستم برم حداقل بهش سر بزنم و غمخوارش باشم. برای تولد طناز انگاری که من اصلآ توی این دنیا نیستم . فخری جونم رو ازش بی خبرم و نمیدونم اومده و هنوز بمن زنگ نزده یا اصلآ نیومده !!!

تصمیم گرفتن برام مشکل شده . فکر کردن از یادم رفته و امید داشتن از صفحه ذهنم محو و نابود . گاهی با خودم فکر میکنم اصلآ اینجا چیکار میکنم ؟؟؟؟

یعنی میشه این ذهن کج معوج باز به حالت اصلی خودش برگرده ؟

سوبسید

دیشب شنیدم

فرمودند از ماه آینده سوبسید آب برداشته میشه و مشترکان پر مصرف باید خودشون کلیه هزینه های آب مصرفی رو پرداخت کنند . از اونجایی که مردم شهید پرور ایران موزائیک حیاط و ماشین شون رو بیشتر از خودشون میشورن و میسابن و از ترس اینکه خدای نکرده یه قرون دو زار بیشتر پول پرداخت نکنن باید دعا کنیم که وقتی سوبسید آب رو برداشتن برای کپسول اکسیژن سوبسید بذارن . چرا که پیش بینی میکنم باید از ماه دیگه با کپسول اکسیژن سوار تاکسی و قطار و مترو و ماشین و هواپیما بشیم !!!!!

خدا میدونه من شنبه توی هواپیما در طول ۱.۵ ساعت پرواز چی کشیدم....مسافر صندلی جلوئی تخمین زدم حدود یکماهی میشه حمام نرفته و همش هم وول میخورد .... خدا پدر مهماندار رو بیامرزه که برامون غذا آورد و توی پکیج اش دستمال مرطوب عطری بود و من اونقدر اون دستمال رو بو کردم که دیگه بوئی براش باقی نمونده بود  توی کیفم شامپو و ژل شستشوی بدن بود و باور کنید یه لحظه زد به سرم که اونا رو تقدیم مسافر جلوئی بکنم که فقط از کلاس عینک زدن بالای سرش رو یاد گرفته بود و هیکلش یک قرون کلاس که نداشت هیچ بوی گندش کل هواپیما رو برداشته بود !!!!