اخبار مهم
خبر خبر
از بس بانو فرانکلین و دوستان دیگر تبلیغات کردن (شوخی میکنم جدی نگیرید)
من از فردا خانه نشین میشوم
همگی با هم
بی بیپ هورااااااااااااااااااااااااااااااااااا
خبر خبر
از بس بانو فرانکلین و دوستان دیگر تبلیغات کردن (شوخی میکنم جدی نگیرید)
من از فردا خانه نشین میشوم
همگی با هم
بی بیپ هورااااااااااااااااااااااااااااااااااا
که داشتی فکر منو نابود میکردی
خوشحالم که رفتی به جهنم
الهی که دیگه هیچوقت هیچ کجا بر نگردی![]()
به من گفتی که دل دریا کن ای دوست
همه دریاها از آن ما کن ای دوست
دلم دریا شد و دادم به دستت
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست
میخوام بگم.
که دلیل نرفتنم به بیمارستان....خودخواهی نیست....نمیتونم....اون هم خودش راضی نیست برم پیشش.
یکماه پیش که بابت این تومور کوفتی راهی بیمارستان شد من ساعت ۹:۳۰ متوجه شدم و ساعت ۱۰ توی بیمارستان بودم منتها از اونجایی که از نظر روحی کشش دیدن عزیزانم رو روی تخت بیماری ندارم....چند دقیقه که پیشش بودم دیدم سرم داره گیج میره....از اتاق زدم بیرون و رفتم نشستم توی راه پله بیمارستان....کمی هوا عوض شد و من حالم بهتر شد منتها درست وقتی که فکر میکردم حالم بهتر شده دیگه چیزی نفهمیدم....وقتی بهوش اومدم دیدم من روی زمین ولو شده ام و سرم توی دامن سمیکو است ودکتر به مامانم میگه اسمش رو صدا بزن و بزن توی صورتم و بابایی هم پاهام رو گرفته بالا تا خون به مغزم برسه....از اونجا هم با ویلچر راهی اورژانس شدم و تا دو روز تخت معالجه عدم تعادل....
این اولین باری نبود که اینطوری میشدم....چندین بار این بلا به سرم اومده ....یکبار دیگه که کوچکتر بودم هم وقتی بابا رو دیدم همینطوری شدم....کلآ دکتر منو از رفتن به بیمارستان بر حذر کرده و پدرم خودش این قضیه رو میدونه . و قتی داشتن میبردنش برای عمل به مامان گفته نذار اون بچه بیاد منو ببینه.....اصلآ نذارین بیاد بیمارستان...من میخوام دل اون آروم باشه...نمیخوام دل نگرونم باشه
حالا دیدی وقتی میگم دردم یکی دو تا نیست باورت نمیشه
بهم میگی غر غر نکن ![]()
مامان میگن که وقتی قدیما که ۳ ۴ ساله بودم بابا میرفتن ماموریت ...وقتی بر میگشتن ....من میخزیدم توی رختخوابشون و تا صبح دست به گردن بابا میخوابیدم.
حالا ظاهرا بزرگ شدم ولی هنوز بچه ام...بخدا بچه ام
از هفته پیش بابا روی تخت بیمارستان هستن و من دل ندارم برم برای دیدنشون(در پست بعدی توضیخ میدم چرا؟؟)....روزی که عمل داشتن من دیوانه بودم و امروز که هنوز توی بیمارستان هستن من بیقرار
پست قبلی برای این حس بود....هیچ کس نمیدونه که دارم چی میکشم. من توی بچه ها خیلی قوی و محکم هستم و همه از من توقع دارن که سخت باشم....
اما در مقابل عجز و ناتوانی مریضی بابا دارم خرد میشم.....دارم میشکنم....
تا وقتی جواب پاتولوژی اون تومور لعنتی نیاد من توی تنهایی خودم صد بار میشکنم
اونقدر به خدا گفتم...حالا هم دارم پیش شما ها میگم...شما ها رو شاهد میگیرم....خدایا همه عمر منو بگیر و بگذار روی عمر پدرم
همه دردهای اون رو بگیر و بده به من
دلم بابامو میخواد
پ.ن. برای کسی که برام کامنت های خصوصی میذاره ..... خیلی برام دعا کن....حس تنهایی و عجز داره نابودم میکنه