بیایید با هم بخندیم
تیتر تبلیغاتی درب مصلی تهران
سه شنبه ۳۰ مهرماه به مناسبت اولین همایش رسانه دیجیتالی :
در محیط های دیجیتالی هم تقوا داشته باشیم !!!!!![]()
![]()
![]()
تیتر تبلیغاتی درب مصلی تهران
سه شنبه ۳۰ مهرماه به مناسبت اولین همایش رسانه دیجیتالی :
در محیط های دیجیتالی هم تقوا داشته باشیم !!!!!![]()
![]()
![]()
یه جورایی بی حوصله شدم....در حدی که برای خودم هم حس و حال ندارم
وقتی فکر میکنم.....میبینم نباید نا شکری کنم...اما هیچ احساس رضایتمندی نمیکنم
دیروز یه لحظه چشمم خورد به تلویزیون ...دیدم یه دختر بچه ۷ ساله رو آردن قسم نامه بخونه اونم با روسری....اونقدر عصبانی شدم که میخواستم تلویزیون رو از طبقه سوم بندازم پایین....سیستم شاه بخشیده وزیر نمیبخشه است این مملکت.
هفته پیش چنان شوکی بهم وارد شد که نگو.....کسی رو که میشناختیم و همیشه صف اول نماز می ایستاد و بهش میگفتیم حاج آقا تقبل الله!!! کلاهبردار از آب در اومد و متواریه!!!!
امروز صبح هم یه ایمیل داشتم که داشت با خوندنش چشمهام از حدقه میزد بیرون....موضوع مفاتیح های جدید هستش که یه زیارت نامه بهش اضافه شده.....به زمین و زمان شک کردم الان...
این بغض لعنتی هنوز توی گلومه......فکر کنم میخوام کاری رو بکنم....اما نمیتونم دقیقآ عاقبتش رو حلاجی کنم.....این سرزمین مادری بد دست و پای آدم رو میبنده....ای لعنت بهت سرزمین مادری!!!
من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که پیش از هر فریادی لازم است
بغض گلوم رو فشار میده
خدا کنه طاقت بیاری
بعید میدونم مهربونم
روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت
روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت .
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اینگونه می گفت:
«میآ ید. من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام
كه دردهایش را در خود نگه میدارد .»
و سرانجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.
فرشتگان چشم به لب هایش دوختند. گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:
«با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست .»
گنجشك گفت : «لانه كوچكی داشتم. آ رامگاه خستگیهایم بود و سرپناه بی كسی
ام. تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی
از لانه محقرم ؟ كجای دنیا را گرفته بود؟ » و سنگینی بغضی راه بر كلامش
بست. سكوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.
خدا گفت : «ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانهات
را واژگون كند. آنگاه تو از كمین مار پر گشودی. »
گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود.
خدا گفت : «و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو
ندانسته به دشمنی ام برخاستی. »
اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت .
های های گر یه هایش ملكوت خدا را پر كرد ...
من گاهی اوقات این موضوع رو با تمام وجودم لمس کردم.
۲- نمیدونم چرا همه چیز داره آزارم میده؟؟!!![]()
۳- تا اطلاع ثانوی از خونه تکون نمیخورم و نمیخوام هیچ جایی برم و هیچ کسی رو ببینم.![]()
۴- اونقدر حرصم میگیره از کسایی که پول بی زبونت رو که میخوای باهاش چک پاس کنی ۱۰ روزه میگیرن و موعد بازپرداخت وجه که میرسه اونم با تاخیر....وقتی چک تو داره برگشت میخوره میگن " امروز تا بعد از ظهر یه کاری برات میکنم!!!!!" دلم میخواست بکشمش![]()
۵ - دیروز اولین جمعه بعد از حدود سه سال بودش که تلویزیون خونه ما تا ساعت ۶ غروب خاموش مونده بود!!! البته تعجب نکنید ....بابایی تا ۳ اصلآ خونه نبود و بعدش هم خواب بود![]()
۶ - اونقدر جای نرفته و دوست ندیده دارم که خدا میدونه....یکی داره میره ...دو سه تا زایمان کردن....دو سه تا هم باید برم برای دیدنشون....ای خدا به من وقت کافی عطا فرما![]()
۷ - از پنجشنبه شب افتادم به جون خونه.....خانه تکانی قبل از موقع!!! اونقدر این فسقل خونه کثیف بود که نگو....البته هنوز هم تموم نشده و الان خونه تقریبآ بازار شام شده!!!![]()
۸ - دلم میخواد یکی دو ماهی موبایل هام رو خاموش کنم و از دست موبایل و صدای زنگش خلاص بشم.
۹ - تشکر ویژه از گلدونه عزیزم ...همینجا بابت نی نی دوم بهش هزار تا تبریک میگم....خوبه که گلدونه ایران نیست و الا اون هم به لیست شماره ۶ اضافه میشد ![]()
۱۰ - نمیدونم چرا اونقدر امسال سرم شلوغ شده که مرخصی کم میارم....به جای ماهی دو روز و نیم بنده ماهی ۶ روز دارم میرم مرخصی....
۱۱- قبض تلفن خونه ما چرا دو دوره هستش که نمیاد؟؟؟؟؟
۱۲- طبق معمول نمیدون چرا اینقدر دلم برای خودم تنگ شده؟؟؟
۱۳- احساس میکنم هر چی زبان انگلیسی بلد بودم یادم رفته و به جای دانش قبلی در هر زمینه ای چربی به بدنم اضافه شده ![]()
۱۴- فکر میکردم تا ۷۰ برم اما بیشتر از ۱۳ تا نشد![]()
یعنی وقتی عصبانی میشم.....وای وای وای وای....هر فحشی رو که توی این ۳۰ سال به زبون نیاوردم رو توی ۳۰ ثانیه تحویل میدم
خلاصه بابایی پاستوریزه هم خیلی ناراحت بود و میگفت وایسا مامانت برگردن....بهشون میگم چقدر بی تربیت شدی...بی ادب
منم که همیشه به دنبال راه حل مسالمت آمیز.... اینجا رو بخونید :
شری : از دست این شرکت خسته شدم همه کارهاشون تی تو (T2) هستش!!!![]()
بابایی : چی هستش؟؟؟![]()
شری : منظورم دو تا ت اولشه دیگه ت... تخیلی!!!
بابایی : ![]()
در داخل خاک پاک وطن چرا وقتی به مسجد و نماز خونه فکر میکنی به جای اینکه یاد خدا بیفتی و معنویات ...یاد بوی گند باقالی شب مونده و جوراب میفتی؟؟؟؟
امیدوارم مامان خانومی که بعد از ۴ ماه برگشتن ایران از این خوششون بیاد :

شما هم دعا کنید ![]()
از وقتی معتاد تو شدم.....دیگه باور میکنم هر کسی که به هر چیزی معتاد شد دیگه نمیتونه ازش دل بکنه و ترک کنه.....

وقتی پیاز پوست میکنم دست هام تا دوروز بوی پیاز میده....وقتی پیاز سرخ میکنم کل بدنم بوی پیاز میده....یعنی وقتی من غذا درست میکنم باید سریع برم حمام چرا که حتی موهام هم بوی پیاز داغ میگیره. خلاصه من فهمیدم چرا از آشپزخانه فراری ام ...حالا یکی بهم بگه چه کنمممممممممم....همین الان هم که دارم این پست رو مینویسم هر دو تا دست هام بوی پیاز میده.....الان من اینطوری ام![]()
![]()
اما این داداشی منو یاد خانواده پدری می اندازه.....بلایی که سر پدرم اومده.....همینطوری مثل داداشی....با این فرق که پدرم فقط و فقط ۱۷ سالشون بوده وقتی پدربزرگ فوت میکنن و از ۱۷ سالگی جور خواهر برادر ها رو کشیدن تا الان که بالای ۶۰ سال سن دارن.....دلم خیلی به حال بابا میسوزه....چه دستمزدی گرفت از این خواهرها و برادرها....یه فرق دیگه هم با داداشی داره ....اینکه مثل بی بی یه همدل نداشته هیچوقت....مادرشون بدتر از کاظم و محمد باقر....یه اشرف سادات.....دلم خیلی برای پدرم میسوزه.....بابا جونم الهی قربونت برم....من....دخترت....میدونم چقدر توی زندگی سختی کشیدی.....میدونم که نه جوونی کردی و نه فهمیدی چل چلی یعنی چی.....میدونم که هر چی با انگشت هات عسل گذاشتی دهان خانواده ات...چنان گازی از دستات گرفتن که هنوز آثارش باقی مونده.....اما میخوام بدونی که همشون توی همین دنیا همه رو جواب پس میدن....چه اونی که بهت تهمت زد که با ارث و میراث پدرت برای خودت تشکیلات بهم زدی...در صورتی که من میدونم که حتی ۱ قران از ارث پدری رو نگرفتی....چه اونی که تمام عمر براش پدری کردی و هرچی داره از تو داره چون خودش آدم دوست بازی بود و اصلآ نمیفهمید دو دو تا چند تا میشه....اون زمونها در بند زمین خریدن نبود....بقیه هم همینطور.....فقط توی دعوا ها میومدن بس میشستن خونه ما....ای بابا جونم....الهی قربونت برم که چی دیدی از این خواهر برادرها.....عیبی نداره...خودم به اندازه همه دنیا قدرت رو میدونم....خودم ....هیچ کاری به بچه های دیگه هم ندارم.....میدونم که اینجا رو نمیخونی.....میدونم که اصلآ نمیدونی که من اینجا مینویسم.....اما اینو بدون هر از گاهی که میبینم تلویزیون داره این سریال داداشی رو نشون میده....دلم برات تالاپ تولوپ میکنه.....میخوام زنگ بزنم خونه بدونم در چه حالی.....از بچه ها سراغت رو بگیرم....میدونم که بغض میکنی...بابا جونم بلا گردونت بشم....الهی هرچی از عمر من باقیه خدا کرم کنه بذاره روی عمر شما....دوست دارم از این ببعد فقط با خانواده خودمون خوش بگذرونی....این قوم ظالمین رو بریز دور....بیا با نوه کوچولو هات که ازت دور هستن زندگی کن....قربونت برم بابای مهربونم....تو تنها مردی هستی که توی همه عمرم دیدم...خیلی مردی با مرام
بنظرم این فقط یه آرامگاه نیست که داره میره زیر آب
این تمدن و گذشته ماست که داره غرق میشه
من متاسفم
الان سراپا کینه و بغض و نفرت شدم از این عکس ساختگی
(مرسی سولماز جونم از اطلاع رسانی ات
)

۱- خانم ها دلیلشون برای شوهر کردن اینه که دوست دارن آویزون یه مرد باشن ؟
۲- آقایون دلیلشون برای ازدواج اینه که دوست دارن یکی همه جوره بهشون وابسته باشه؟