حرص خوردن در یک روز بارانی

خدایا شکر

شکر نعمتت

شکر بارون

 اما خدا جونم چقدر بارون؟!!! امروز صبح توی نیایش اصلآ هیچ جا رو نمیدیدم....نه راست نه چپ و نه پشت سر....فقط جلو رو میدیدم و آروم آروم میروندم....خداوکیلی تا ونک رو قربتآ الی الله اومدم وقتی رسیدم میدان ونک دیدم....وای میدان ونک نگو بگو دریاچه ونک خلاصه از گاندی اومدم تا وزرآ...وقتی رسیدم کوچه شرکت که یکطرفه است ...یک ماشین ورود ممنوع اومد تو کوچه روبروی من ....حالا منم در بدر دارم دنبال جا پارک میگردم....وایساده روبرو من یعنی رد شو برم به کارم برسم...منم چراغ زدم که برو کنار تا رد بشم....دنده عقب گرفت و رفت روی پل پارکینگ یه خونه ای که رد بشم...تا اومدم رد بشم شیشه رو کشید پایین به حالت تمسخر اشاره کرد که بفرمایید قالی قرمز پهن کردن رد بشید!!! آی حرصم گرفت...آی حرصم گرفت....من نمیخوام بگم تا به حال خلاف نکردم.....کوچه ورود ممنوع نرفتم(کوچه پس کوچه های میرداماد و ظفر) و میدون رو برعکس دور نزدم(میدان کتابی از حقانی) اما باور کنید در تمام این شرایط مثل موش بودم و اگه ماشین از دو فرسخ اونور تر داشته میومده من زدم کنار و چراغ خاموش منتظر شدم تا کسی که حق تقدم داره رد بشه نه اینکه وسط خیابون ترمز کنم بگم تو بیا از کنارم رد شو که برم کار دارم

پ.ن. آقاجون خلاف میای و ورود ممنوع میای به جهنم اقلآ به کسی که توی راه خودش داره میره احترام بذار!!!

لعنت بر باعث و بانی اش

 

دست و دلم به نوشتن نمیره.....نمیدونم چرا اما جدیدآ به طرز عجیبی از زندگی کردن از آینده و آخر آخرش از مرگ میترسم؟؟؟!!!

دارم از زندگی میترسم چون اینی که ما داریم بقول خودمون زندگی میکنیم زندگی نیست...من از بردگی بیزارم..احساس میکنم دارم بردگی میکنم....میترسم....دیروز با روسری شروع شد....خدا روسری رو از۹ سالگی واجب کرده اما بر سر من از ۷ سالگی مقنعه کرده اند.....چرا من ؟ چرا من باید از ۷ سالگی موهام رو بپوشونم که پیرمرد ۷۰ ساله دچار گناه نشود؟؟؟ از همون موقع این علامت سوال توی ذهنم بود....چرا باید از ۷ سالگی بر تن من جامه ای همچون عبا بپوشانند و مرا بدین سوی و آنسوی برند؟؟ یادم میاد توی مدرسه زنگ ورزش میمردیم از گرما اما این لعنتی از ما جدا نبود....کم کم بزرگ شدم....وقتی بزرگتر شدیم دیگر این مو و مقنعه من نبود که پیرمرد ۷۰ ساله را تحریک میکرد بلکه رنگ شلوار و کفش کتانی من بود که جرم محسوب میشد....من اگر روسری سفید و مانتو لیمویی میپوشیدم دیگر یارای بیرون رفتن نداشتم...از چی ؟ از ترس!!!! از ترس اینکه مبادا پیرمرد ۷۰ ساله و جوان رعنای ۲۰ ساله مرا با لیمو اشتباه عوضی نگیرند!!!! ای خدا...گناه من چه بود؟ دختر بودن؟؟!!! بزرگ و بزرگ تر شدم....یادم میاد وقتی وارد دانشگاه میشدم به من اعلام کردند که باید چادر به سر کنی! از همان راهی که آمده بودم برگشتم....پدر با من بود...به او گفتم من نمیخواهم...او نیز پذیرفت و با هم برگشتیم اما این مادر با اون افکار مادرانه دوباره مارا وادار کرد ثبت نام کنیم اما آن وضع تنها و تنها دو سال برایم قابل تحمل بود....۲ سال چادر را از دم در دانشگاه به سر میکردم و برگشتنی هم در سرویس آنرا از خود دور میکردم اما یادش بخیر...کمیته انضباطی که چادر را در درون دانشگاه اجباری کرده بود مرا خواست و به من گفت که باید تا رسیدن به مقصد چادر به سر داشته باشم و از طرفی باید قبل از رسیدن به درب دانشگاه چادر به سر داشته باشم....من نیز....چاره ای نبود ...جز...انصراف از کسب علم! گذشت و گذشت تا روزی که به درب منزل رسیدم و پدر را دیدم که به خود میپیچد آن هم از درد کلیه....دیوانه وار راندم تا به نزدیک ترین بیمارستان رسیدم....بیمارستان س پ ا ه !!!! جلوی درب اورژانس جلوی ماشین را گرفتند و به من گفتند تا چادر به سر نکنی نمیگذاریم مریض را به داخل ببری!!! آن روز پدر از درد کلیه بر خود پیچید و من از دردی دیگر به خود میپیچیدم!!!....خدایا مگر مردان بیرون از بیمارستان نا مرد هستند که من باید برای ورود به بیمارستان چادر بپوشم ؟؟؟!!! با تمام این محدودیتها ماندیم و کشیدیم تا امروز....اما امروز دیگر توان تحمل ندارم...من دوست ندارم برایم تعیین کنند که شلوارم را روی چکمه ام بگذارم یا درون آن؟!! من طاقت این را ندارم که مردی لاابالی در درون ماشینی بنشیند و او بشود سنسور گشت!!! اگر با دیدن من تحریک شد مرا در بند کند و اگر تحریک نشد از کنارم عبور کند!!! من دوست ندارم در مورد طرز لباس پوشیدن مرا نکوهش کنند و برای من الگو ارائه دهند....آقا جان ما نخواهیم دربست به بهشت برویم چه کسی را باید ببینیم؟؟؟؟ دلم خون است....از اینهمه ناملایمی دلم خون است....کاش وقتی وقتش بود عطای میهن را به لقایش بخشیده بودیم و رفته بودیم....کاش ذره ذره مردگی (ونه زندگی) خودمان را اینگونه نمیدیدم...با دلهره بیرون میرویم....با دلهره کار میکنیم و با دلهره خو میگیریم....من از این میترسم که بعد از این برای فکر و ذهن من نیز حجابی در نظر بگیرند....من میترسم از این پس اگر بخواهم فکر کنم برایم کیلومتر شمار بگذارند...اگر خواستم از خود خلاقیتی داشته باشم برایم قانون و مقررات وضع کنند و اگر و اگر و اگر.....و هزاران اگر دیگر.

دلیل ترسم از آینده هم تا حدودی معلوم شد و اما مرگ....از تنها رفتن میترسم....از گریه بر مرگ آرزو ها میترسم....

پ.ن. من ترسو هستم

خوش آمدی

 

                                

امروز خرسندم چرا که آمدی و نگذاشتی یکسال و ده ماه و دو روز تبدیل به دوسال شود که ندیدمت....

امروز خرسندم چرا که طنین خنده ها ی کودکانه نازدانه خانواده در خانه تنها صدایی است که شنیده میشود....

امروز خرسندم چرا که پدر هر ساعت سر به آسمان بلند میکند واز بابت دوباره دیدنت از خدا تشکر مینماید....

امروز خرسندم چرا که هر لحظه میتوانم به امید دیدارت تا منزل پدری پرواز کنم

                                              خواهری مرسی که اومدی

پ.ن. امروز نمیخوام به دوباره رفتن تو فکر کنم

 

خرمالو میخوریم!!!!

دور و بر سالهای ۶۶ یعنی حدود ۲۰ سال پیش....پدرم به یاد پدر زود از دست داده اش که خیلی خیلی علاقمند به خرمالو بودن ...درخت خرمالوی کوچولویی توی حیاط خونه قدیمی مون که پر از صفا بود کاشتند...اونم درست وسط حیاط.....فکر کن حیاط به چه بزرگی باغچه داشت و گل و بلبل اما این درخت خرمالو رو درست وسط حیاط به یاد پدرشون کاشتن و نیت کردن هر چی این درخت بار داد برای پدربزرگ خیرات کنن و این درخت کوچولو رو وقف خیرات پدر کردن....این درخت هم بواسطه نیتی که در مورد کاشتنش مطرح بود چنان از همون کوچکی شروع به بار دادن کرد که انگشت همگان بر دهان مانده بود که این یک وجب درختچه چطور خرمالویی به این درشتی(حدود ۲۰۰ گرم حتی) و خوشمزگی داده.....یادم میاد اون اقوامی هم که در خارج از کشور بودن از بابا قول میگرفتن که وقتی درخت بار داد براشون در فریزر خرمالو نگه دارند تا از این خرمالو های خوشمزه نوش جان کنند....افسوس اینکه من هیچوقت از خرمالو خوشم نمی اومد و در طول مدت بار دادن درخت کوچکمان از خوردنش امنتاع کردم و همیشه فاتحه ای خشک و خالی نثار روح پدربزرگ میکردم و امیدوار بودم به شیرینی خرمالو های درختمون به پدربزرگ هیچ وقت ندیده بچسبه!!! سالها گذشت و اون خونه فروخته شد و به جای اون حیاط و درخت خرمالو مغازه ساخته شد و درخت خرمالوی با خود پدربزرگ به خاطره ها پیوست و اما من دیشب برای اولین بار در عمر ۳۱ ساله ام دلم خواست که یک خرمالوی شیرین و خوشمزه را بیاد پدر بزرگ نوش جان کنم!!! از مامان خواستم تا یک خرمالوی خوشرنگ و آب رو برام از توی ظرف انتخاب کنه و اون هم طبق عادت مادر بودن بزرگترین خرمالو را برای من انتخاب کرد و من هم به جای همه این سالها آن را بلعیدم!!!

نظر من در مورد خرمالو همچنان به قوت خودش باقیست و من هیچ خوشمزگی در اون نمیبینم جز اینکه وقتی تموم میشه تنها طعمی که در دهان آدم باقی میمونه طعم گس هستش که اصلآ هم دوستش ندارم....پدربزرگ جان آخه میوه قحطی بود شما خرمالو دوست داشتی؟؟؟؟

نتیجه گیری اخلاقی معرفتی : زین پس سالی یکبار یکعدد خرمالو بیاد پدربزرگ خواهم خورد

 

فلسفه از نوع شری

دچار نوعی سکوت فلسفی شدم ( با یاس فلسفی اشتباه نگیرید ها) ...توی این فلسفه فقط باید به دنیا بگی من از کوره در نمیرم...اما داد و قال هم نمیکنم و ساکتم!!!!دارم به زندگی با دیدگاه دیگه ای نگاه میکنم و چون این دیدگاه برام خیلی غریب و نا آشنا است منو دچار سردرگمی کرده....جالبه بدونید که از این دیدگاه دیگه نمیگم فلان چیز خوبه فلان چیز بده....فلان چیز رد و فلان چیز پذیرفته است....نمیدونم این چه مدل فلسفه ای بود که وارد مخیله من شد؟!!! توی این مدل جدید دیگه ناراحت بودن و دلگیر شدن معنا نداره....فراموش کردن بدیها جز اصلی شده....باورتون نمیشه اما چند روز پیش میخواستم برم با یکی که قهر بودم آشتی کنم و محکم در آغوشش بگیرم اما حیف که توی این دنیای بزرگ اگه بری سراغ کسی محکوم میشی به اینکه به اشتباهت پی بردی و اومدی معذرت خواهی!!!! چون این هنوز برای اطرافیان قابل درک نیست منم پشیمون شدم و با فلسفه ام مبارزه کردم....نمیدونم این چه مدل فلسفه ایه اما خب این هم یک جورشه.... اما بگم از اطرافیان نسبتآ نزدیک....اونها که هنوز توی فاز خودشون هستن....چنان منو ترغیب میکنن به فلان کار و فلان برخورد و دلششون برای فلان مشکلم میسوزه که من واقعآ کفری میشم ....باورتون نمیشه اگه بدونید وقتی این حرفها پیش میاد باز دوباره برمیگردم به قبل و دریچه دیدم باز میشه همونی که بودم....و وقتی که به خودم نهیب میزنم که بابا تو دیگه مثل قبل فکر نمیکنی...تنها چیزی که برام باقی میمونه احساس بی انرژی بودن...کلهم تخلیه انرژی میشم و داغون!!! نمیدونم این کشتی داره منو به کدوم ساحل هدایت میکنه اما واقعآ احساس خوبی دارم...یه حسی بین امید و شعف....امید به رسیدن به ساحل و شعف بخاطر رسیدن....حالا درسته نمیدونم به کجا میرسم اما همین حس رسیدن داره منو راضی میکنه....تنها چیزی که نتونستم بدست بیارم از کوره در نرفتن هستش....خیلی با خودم در مبارزه ام....آخه چرا تا تقی به توقی میخوره من مثل یه گوله آتیش میشم و اصلآ خوددار نیستم؟؟؟؟ البته خودم میدونم خیلی بستگی داره به اوضاع و احوال روحیم...ولی خب همیشه که آدم حالش خوب نیست ...بمیخوام یاد بگیرم وقتی حالم خوب نیست باز هم خوددار باشم اما لعنتی نمیشه....دارم ضربه میخورم...از خودم....از عصبانیتم....

دیگه چی بگم....فعلآ چیزی ندارم واسه گفتن....دلم برا قرار وبلاگی مون تنگ شده....آخرین ماه پاییز شد و ما هنوز قرار وبلاگی نذاشتیم....من درگیر اسباب کشی بودم و هستم اما اگه موافق باشید سعی کنیم برای آخر های آذر ماه قرار بذاریم....خب ۳۰ آذر هم هنوز پاییز محسوب میشه دیگه مگه نه؟؟؟ من چون فعلآ دارم مثل خانه به دوش ها ۱۰ روز خونه مادر شوهر ۱۰ روز خونه مامان خودم زندگی میکنم این بودش که اصلآ سراغ قرار گذاشتن نرفتم اما فکر کنم از اواسط هفته دیگه منم آزاد بشم....الان تعجب نکنید که چرا من هنوز نرفتم تو خونه خودمون....آخه اونجا هنوز کمی کار داره و هنوز نمیشه توش ساکن شد...دعا کنید زودی کارش تموم بشه و ما بریم سر خونه زندگی خودمون مادر جون

چرا چگونه و به چه علت؟

 

چرا فحش هر چی آبدار تر و بد تر باشه دل آدم که میگه بیشتر خنک میشه؟؟؟؟