سبز سبزم ریشه دارم
چه بغضی گلوم رو فشار میده
هیهات من الذله
هیهات من الذله
چه بغضی گلوم رو فشار میده
هیهات من الذله
هیهات من الذله
آن خس و خاشاک توئی
دشمن این خاک توئی
شور منم نور منم عاشق رنجور منم
زور توئی کور توی هاله بی نور توئی
دلیر بی باک منم
مالک این خاک منم

عزیز خاله
باورم نمیشه که یکساله شدی
تولدت مبارک عسسسسسسسسسسسسسسسلم

که همه میدونن کیه ولی پیام خصوصی برای من میذاره و عمومیش نمیکنه ![]()
میخواستم بگم
جناب سلسله جبال رو....آخه چقدر پر رو بی و شرم و حیایی . دیوار حاشا بلنده . امان از روزی که دیگه ارقام ساختگی رو نتونی به خورد عوام بدی. مشکل تو نیستی مشکل مردم کورکورانه اطاعت کردن این عوامه که مثل چارپایان فقط به فکر شکمشون هستن و ترس از طویله ای که شب رو توش صبح کنن. عمروعاص زمان ننگ بر تو باد.
واقعآ چرا بعضی ها فکر میکنن (مخاطب خاص دارد) که من همش غر میزنم!!!
من که فکر میکنم دیدن پیچیدگی های جامعه و سردرگمی اون و اظهار نظر و اظهار عجز درمورد اونها غر زدن نیست آقای مخاطب خاص!!!!
الان هم میخوام بگم که متاسفم که بعضی آدم ها فکر میکنن فقط خودشون نان گندم میل میفرمایند و باقی یونجه میل میکنن!!!
این یعنی چی
میگن : ما از اسب افتاده ایم از اصل نیفتاده ایم.
هرچقدر به سلولهای خاکستری مغزم فشار میارم نمیفهمم این جمله را
کمککککککککککک
بعضی وقتها واقعآ آدم وقتی میبینه که عدالت خدا چطوری دامن بعضی ها رو میگیره
انگشت حیرت به دهان میگیره!!!!
اینبار درسته که منم من غیر مستقیم زیان میبینم توی این قضیه
اما خب خیلی تعجب کردم از پیشامدی که اتفاق افتاد
خدایا ممنون که همیشه یار و یاور ما هستی
خودت گشایشی در کارهای گره افتاده بوجود بیار
آمین
هوا گرگ و میشه
دارم برمیگردم برم خونه .... غروب غم انگیز جمعه است و من دارم میرم خونه که کارهام رو انجام بدم تا آماده بشم برای اومدن بابایی . باز هم طبق معمول همیشه رفته ماموریت....چهار روزی هست که نیست .منم از فرصت استفاده کردم رفتم خونه مامان جان!!!
طبق معمول همیشه رانندگی رو با موسیقی دوست دارم....موسیقی داره پخش میشه : آخه مگه فرشته هم رسم شکستن بلده....آدم میتونه بد باشه مگه فرشته هم بده ؟؟؟
یهو میبینم خیابون داره راه بندون میشه.....یک عالمه آدم هم وسط خیابون هستن...همه کلاه و شال سبز دارن و یک عالمه برگه تبلیغاتی توی دستشون .... به رسم ادب می ایستم و شیشه ماشین رو میدم پایین تا برام برگه هاشونو بریزن توی ماشین...لبخند میزنم و اونا هم تشکر میکنن و با لبخند منو تشویق میکنن به شرکت در ا.ن.ت.خ.ا.ب.ا.ت . همه توی رنج سنی دانشجویی هستن و شاد و سرخوش. نمیدونم چرا خوشم میاد ازشون که اینهمه سر زنده هستن و نسبت به مسائل ک.ش.و.ر.ش.و.ن مثل من سر نیستن!!!
جلو تر که میرم...یه پسر کوچولو ایستاده کمی وسط خیابون....برای اون هم ترمز میکنم و این بار شیشه سمت خودم رو میدم پایین . لبخند معصومانه ای میزنه و برگه تبلیغاتش رو میندازه توی ماشین ... بعد ازم تشکر میکنه و میگه خانوم حتمآ شرکت کنید....فراموش نکنید دوم خ.ر.د.ا.د رو.... چشمکی بهش میزنم و به راهم ادامه میدم .
از اونجا تا توراه رسیدن به خونه به فکر اون پسر بچه ام .... پسر ۹ ۱۰ ساله .... آخه اون از کجا میدونه سیاست یعنی چی؟؟؟ حزب و انتخابات چیه؟؟؟ اونقدر لحنش تحت تاثیر قرارم میده ... بخاطر اینکه اون نمیتونه شرکت کنه ... اگه میتونست حتما شرکت میکرد...اما سنش قانونی نیست ....دلم میخواد به نشانه قدردانی از حضور سبز کوچولوش و بخاطر اینکه با نگاه بهش قول دادم که شرکت کنم و به هزار و یک دلیل دیگر....امسال حضورم رو سبز میکنم. بعد از ۱۶ سال سکوت .