سبز سبزم ریشه دارم

فقط خدا میدونه

چه بغضی گلوم رو فشار میده

هیهات من الذله

هیهات من الذله

به دیک تا تور

 

آن خس و خاشاک توئی

دشمن این خاک توئی

شور منم        نور منم   عاشق رنجور منم

زور توئی   کور توی   هاله بی نور توئی

دلیر بی باک منم

مالک این خاک منم

تولدت مبارک سوفی خاله

 

عزیز خاله

باورم نمیشه که یکساله شدی

تولدت مبارک عسسسسسسسسسسسسسسسلم

رفت...خدانگهدار

شب تعطیل بود و بر طبق عادت شبهای تعطیل که وقت دارم تی وی نگاه کنم داشتم یه برنامه میدیدم که صدای زنگ اس ام اس موبایل من بلند شد. تعجب کردم چون تقریبآ دیر وقت بود و من اصولآ اهل اس ام اس بازی نیستم اونم دیروقت شب. وقتی موبایل رو باز کردم دیدم شماره نا شناس هستش ...یک اس ام اس خداحافظی....بعد وقتی سوال کردم و خودش رو معرفی کرد فهمیدم کی بود....یکی دیگه از دوستهای عزیز این دنیای وبلاگی. کسی که هیچوقت از جواب دادن هیچ سوالی شونه خالی نمیکرد و همیشه با روی گشاده باهات برخورد میکرد. یادش بخیر وقتی داشتم میرفتم هندوستان چقدر ازش اطلاعات کسب کردم ...در مورد جاهای دیدنی و شهرهای مختلف و بازارها و .... همه رو سر فرصت برام شرح میداد و خیلی کمک کرد که با داشتن پیش زمینه ذهنی به هندوستان سفر کنم. دختر شاد و نازنینی که از نظر سن و سال از من کوچیکتر هستش اما باهاش خیلی احساس راحتی میکردم.شما هم کمابیش میشناسیدش...شایا ....توی قرار وبلاگی آخر هم اومده بود. خلاصه این دختر خانوم مهربون هم به جمع سفرکرده های خارج پیوست و لقب مهاجر گرفت و رفت. هر دوستی که میره ته دل من میلرزه....اگه روند مهاجرت دوستان و آشنایان ادامه پیدا کنه ...به احتمال زیاد من نفر آخری هستم که توی مملکت گل بلبل باقی خواهم موند. دلم میگیره که دوستانم یکی یکی ازم دور میشن . با شایا گاه گاهی از طریق تلفن و اس ام اس در تماس بودم. میخوام بهش بگم چقدر خوشحال شدم که لحظه آخر فراموشم نکرد و ازم خداحافظی کرد و رفت. همین مهربونی های شایاست که باعث میشه ته دلم از رفتنش غصه بخورم .اما این واقعیت رو هم بگم که هر کدوم که مهاجرت میکنید از ته قلب براتون خوشحالم. و امیدوارم و یقین دارم که همه به همه آرزوها و چیزهایی که لیاقتش رو دارید میرسید. شایا جونم میدونم تحصیل در درجه اول اهمیت توی زندگیت هستش ...برات آرزوی بالاترین درجات علمی رو دارم.هر کدوم از شما برای ما افتخار ملی هستید در دانشگاههای خارجی. عزیزم با یه دنیا دلتنگی به خد امیسپارمت.امیدوارم که همیشه سبز باقی بمونی.

صداقت هم خوب چیزیه!!!!

با عرض شرمندگی از جناب مخاطب خاص

که همه میدونن کیه ولی پیام خصوصی برای من میذاره و عمومیش نمیکنه

میخواستم بگم

جناب سلسله جبال رو....آخه چقدر پر رو بی و شرم و حیایی . دیوار حاشا بلنده . امان از روزی که دیگه ارقام ساختگی رو نتونی به خورد عوام بدی. مشکل تو نیستی مشکل مردم کورکورانه اطاعت کردن این عوامه که مثل چارپایان فقط به فکر شکمشون هستن و ترس از طویله ای که شب رو توش صبح کنن. عمروعاص زمان ننگ بر تو باد.

گندم....جو..ارزن...یونجه

 

واقعآ چرا بعضی ها فکر میکنن (مخاطب خاص دارد) که من همش غر میزنم!!!

من که فکر میکنم دیدن پیچیدگی های جامعه و سردرگمی اون و اظهار نظر و اظهار عجز درمورد اونها غر زدن نیست آقای مخاطب خاص!!!!

الان هم میخوام بگم که متاسفم که بعضی آدم ها فکر میکنن فقط خودشون نان گندم میل میفرمایند و باقی یونجه میل میکنن!!!

درخواست کمک

 

این یعنی چی

میگن : ما از اسب افتاده ایم از اصل نیفتاده ایم.

هرچقدر به سلولهای خاکستری مغزم فشار میارم نمیفهمم این جمله را

کمککککککککککک

تشکر و دعا

 

بعضی وقتها واقعآ آدم وقتی میبینه که عدالت خدا چطوری دامن بعضی ها رو میگیره

انگشت حیرت به دهان میگیره!!!!

اینبار درسته که منم من غیر مستقیم زیان میبینم توی این قضیه

اما خب خیلی تعجب کردم از پیشامدی که اتفاق افتاد

خدایا ممنون که همیشه یار و یاور ما هستی

خودت گشایشی در کارهای گره افتاده بوجود بیار

آمین

سبز

 

هوا گرگ و میشه

دارم برمیگردم برم خونه .... غروب غم انگیز جمعه است و من دارم میرم خونه که کارهام رو انجام بدم تا آماده بشم برای اومدن بابایی . باز هم طبق معمول همیشه رفته ماموریت....چهار روزی هست که نیست .منم از فرصت استفاده کردم رفتم خونه مامان جان!!!

طبق معمول همیشه رانندگی رو با موسیقی دوست دارم....موسیقی داره پخش میشه : آخه مگه فرشته هم رسم شکستن بلده....آدم میتونه بد باشه مگه فرشته هم بده ؟؟؟

یهو میبینم خیابون داره راه بندون میشه.....یک عالمه آدم هم وسط خیابون هستن...همه کلاه و شال سبز دارن و یک عالمه برگه تبلیغاتی توی دستشون .... به رسم ادب می ایستم و شیشه ماشین رو میدم پایین تا برام برگه هاشونو بریزن توی ماشین...لبخند میزنم و اونا هم تشکر میکنن و با لبخند منو تشویق میکنن به شرکت در ا.ن.ت.خ.ا.ب.ا.ت . همه توی رنج سنی دانشجویی هستن و شاد و سرخوش. نمیدونم چرا خوشم میاد ازشون که اینهمه سر زنده هستن و نسبت به مسائل ک.ش.و.ر.ش.و.ن مثل من سر نیستن!!!

جلو تر که میرم...یه پسر کوچولو ایستاده کمی وسط خیابون....برای اون هم ترمز میکنم و این بار شیشه سمت خودم رو میدم پایین . لبخند معصومانه ای میزنه و برگه تبلیغاتش رو میندازه توی ماشین ... بعد ازم تشکر میکنه و میگه خانوم حتمآ شرکت کنید....فراموش نکنید دوم خ.ر.د.ا.د رو.... چشمکی بهش میزنم و به راهم ادامه میدم .

از اونجا تا توراه رسیدن به خونه به فکر اون پسر بچه ام .... پسر ۹ ۱۰ ساله .... آخه اون از کجا میدونه سیاست یعنی چی؟؟؟ حزب و انتخابات چیه؟؟؟ اونقدر لحنش تحت تاثیر قرارم میده ... بخاطر اینکه اون نمیتونه شرکت کنه ... اگه میتونست حتما شرکت میکرد...اما سنش قانونی نیست ....دلم میخواد به نشانه قدردانی از حضور سبز کوچولوش و بخاطر اینکه با نگاه بهش قول دادم که شرکت کنم و  به هزار و یک دلیل دیگر....امسال حضورم رو سبز میکنم. بعد از ۱۶ سال سکوت .