تا میتونستم شکلات خوردم که شیرین بشم....از بس شکلات شیری خوردم الان شبیه شکلات شیری شدم!!!!

دیشب وقتی دیدم که اونهمه سعی میکنی منو از توی خودم بیرون بکشی و علت تلخی منو بدونی....وقتی دیدم که خودت رو سرزنش میکنی و علت مغموم بودن رو خود خودت میدونی.....دیشب وقتی که از هیچ فعالیتی برای شاد کردن من فروگزاری نکردی و دائم نگران من بودی....دیشب وقتی دیدم یک نوشیدن لیوان آب انار در کنارت چقدر میتونه توی روحیه من اثر مثبت بذاره .....وقتی دیدم همه راست میگن...همفری راست میگه که دلم باید به بودنت و خونه عشقمون خوش باشه.....وقتی دیدم باید محکم و استوار باشم تا دلت نلرزه.....با خودم فکر کردم باید دستامو بذارم روی زانو هام و دوباره بلند بشم....باید استوار قدم بردارم و دستهای تورو محکم تر از گذشته بگیر...با تو هیچ کس نمیتونه منو از پا در بیاره و نابودم کنه...برای همین اون موقع شب کلی چای با شکلات خوردم...که تلخی ها رو از بین ببره...الان شیری شیری ام....شیرین ....میخواهم زندگی کنم

پ.ن. من نمیتونم برای نازپندار و  خاتونک و خانوم شین(روزهای با هم) و ناتال عزیزم کامنت بذارم...کسی میدونه چراااااااااااااااااااا