افتادم روی اون دنده سیستم خودم....یعنی اصلآ دلم نمیخواد احساس کنم باید منتظر عید باشم....اصلآ کی گفته هفت سین بچینیم و بشینیم دور میز هفت سین....اصلآ چه دلیلی داره؟ هان؟ چه دلیلی داره؟
سال به سال دریغ از پارسال....
دیگه همه چیز داره مزه اش از بین میره....دیگه هیچی واسه من هیچ ارزشی نداره....حتی زندگی...ارزش اینهمه اشکها رو نداره
رفتم دو تا شاخه بامبو خریدم....فقط دوتا شاخه ....واقعآ با این دوتا شاخه بامبو شانس در خونه ما رو میزنه ؟؟؟ یعنی با این دو تا شاخه گره های کور باز میشه؟
یادتونه گفتم ریسیور از کار افتاده...پنجشنبه فهمیدیم چی شده....مردان قانون اومدن همه دیش ها رو جمع کردن بردن...ما هم از همه جا بی خبر.
دلم میخواد این آخر سالی برم سینما....وقتش رو ندارم.
دلم میخواد نیام سر کار اما مرخصی هم ندارم .
دلم نمیخواد اینروزها بگذره اما داره میگذره....بدون اینکه من بخوام.
یه جورایی از خودم لجم گرفته....یه جورایی با خودم درگیرم...خونه تکونی خیلی سخته...اونم از نوع ذهنی....
من خونه تکونی نمیکنم....من دارم یکسری خصلتها رو نابود میکنم و خصلتهای جدید جایگزینشون میکنم.... من دوست ندارم عوض بشم اما زمونه اینطوری میطلبه...میخوام تن شخصیتم دامن گل من گلی کنم...آرا بیرا کنم ببینم چی میشه.
سه روز توی خونه بودم اما یادم نبود ماسک آلوورا که اونهمه پول بالاش دادم رو بزنم به پوست صورتم...عجیبه تا میای به درون برسی برون رو فراموش میکنی. حتی رژیم هم این دو سه روز تق و لق بود...
چطوری میشه به درون و برون با هم رسید...سخته...یا من نمیتونم....
دلم تنگ است...دلم برای دیدنش تنگ است...کی رخ مینماید...نمیدانم
پ.ن. کسی نمیدونه آرشیو من کجا رفته؟؟؟