آخرین پست

سلام

این آخرین پست رو از مالزی مینویسم

آخریم پست سال ۸۵ ....

راستی یادم رفت بگم که اومدم مالزی.....به جز المیرا  جای باقی خالی .....البته اینجا خیلی گرمه و البته شرجی...از این بابت جاتون سبز آخه خیلی هوای گرم بده مخصوصآ برای موهای فرفری راستی ما فردا عازم سنگاپور هستیم و سال نو ذو اونجا جشن میگیریم....هوراااااا

الهی که به همه خوش بگذره تعطیلات عید...

الهی سال جدید بهتر از سال ۸۵  باشه

الهی مرا ان ده که ان به

دوستتون دارم

 

هذیان های آخر سال

افتادم روی اون دنده سیستم خودم....یعنی اصلآ دلم نمیخواد احساس کنم باید منتظر عید باشم....اصلآ کی گفته هفت سین بچینیم و بشینیم دور میز هفت سین....اصلآ چه دلیلی داره؟ هان؟ چه دلیلی داره؟

سال به سال دریغ از پارسال....

دیگه همه چیز داره مزه اش از بین میره....دیگه هیچی واسه من هیچ ارزشی نداره....حتی زندگی...ارزش اینهمه اشکها رو نداره

رفتم دو تا شاخه بامبو خریدم....فقط دوتا شاخه ....واقعآ با این دوتا شاخه بامبو شانس در خونه ما رو میزنه ؟؟؟ یعنی با این دو تا شاخه گره های کور باز میشه؟

یادتونه گفتم ریسیور از کار افتاده...پنجشنبه فهمیدیم چی شده....مردان قانون اومدن همه دیش ها رو جمع کردن بردن...ما هم از همه جا بی خبر.

دلم میخواد این آخر سالی برم سینما....وقتش رو ندارم.

دلم میخواد نیام سر کار اما مرخصی هم ندارم .

دلم نمیخواد اینروزها بگذره اما داره میگذره....بدون اینکه من بخوام.

یه جورایی از خودم لجم گرفته....یه جورایی با خودم درگیرم...خونه تکونی خیلی سخته...اونم از نوع ذهنی....

من خونه تکونی نمیکنم....من دارم یکسری خصلتها رو نابود میکنم و خصلتهای جدید جایگزینشون میکنم.... من دوست ندارم عوض بشم اما زمونه اینطوری میطلبه...میخوام تن شخصیتم دامن گل من گلی کنم...آرا بیرا کنم ببینم چی میشه.

سه روز توی خونه بودم اما یادم نبود ماسک آلوورا که اونهمه پول بالاش دادم رو بزنم به پوست صورتم...عجیبه تا میای به درون برسی برون رو فراموش میکنی. حتی رژیم هم این دو سه روز تق و لق بود...

چطوری میشه به درون و برون با هم رسید...سخته...یا من نمیتونم....

دلم تنگ است...دلم برای دیدنش تنگ است...کی رخ مینماید...نمیدانم

 

پ.ن. کسی نمیدونه آرشیو من کجا رفته؟؟؟

خونه تکونی ذهن

تمام احساسات خوب و بد آدمی....توی کشو های ذهن باقی میمونه....اگه ذهن رو یک صندوق بزرگ در نظر بگیری....احساسات گوناگون در زمانها و مکانهای گوناگون توی این صندوق باقی مونده....توی ذهن من...این احساسات دو دسته شدن....احساسات خوب در یک طرف و احساسات بد در طرف دیگری قرار دارن....دارم افسوس میخورم...چرا همیشه درب قفسه احساسات بد رو با یک انگشت باز کردم و اصلآ سراغ قفسه احساسات خوبم نرفتم !!!!

میخوام در اولین فرصت برم سراغ قفسه احساسات خوبم....دارم دنبال احساس ۱۸ سالگی خودم میگردم....احساس شب عید...اونم درست در بهترین سن و سال....

قفسه احساسات خوب رو که باز میکنم....میبینم همه جا خاک گرفته است...همه چیز بوی کهنگی میده....آخرین بار من کی این قفسه رو باز کردم؟ نفس عمیقی میکشم....گرد و خاک همه جا پخش میشه....دورو بر احساسات عید میگردم....حس هفت سین چیدن....حس سنبل پیدا کردن....حس سبزه خریدن....حس ماهی قرمز دیدن....وای که چقدر حواسمون رو جمع میکردیم که ببینیم در لحظه سال نو ماهی قرمز کوچولو توی تنگ ثابت می ایسته یا نه؟؟!!! وای حس عیدی گرفتن....حس قشنگ لباس نو خریدن....وای حس دیپلم گرفتن....چقدر خوب بود ۱۸ سالگی....اسفندماه دیگه رسمآ هروقت میخواستیم میرفتیم مدرسه و هروقت هم میخواستیم برمیگشتیم خونه....حس بزرگ شدن توی عید ۱۸ سالگی....

وای چقدر از این صندوق غافل بودم....باید خونه تکونی کنم....باید صندوق احساساتم رو خونه تکونی کنم...باید احساسات بد رو توی کشو های قفل شده بذارم و احساسات خوب رو ولو کنم

باید یه کاری کنم....داره عید میشه....باید یه کاری کنم

موسیقی سنتی

تقدیم به همه اونهایی که موسیقی سنتی دوست دارم....دیروز صبح توی بارون این اثر منو خیلی دگرگون کرد ....گوش کنید امیدوارم لذت ببرید :

باران

پ.ن. به خصوص تقدیم به همفری عزیز .... حالا راضی شدی جوون؟؟؟

از همه جا و همه چی

۱-من نمیدونم چرا نمیشه برای ناتال کامنت گذاشت !!! کسی چیزی میدونه ؟ ناتال جونم اگه اینجا رو خوندی ...بدون که من میخوام بیام پیشت اما نمیشه

۲-کسی خبری از مامان رژینا داره ؟ مامان رژینا اگه اینجا رو میخونی لطفآ بیا برام کامنت بذار یا ایمیل بزن که ازت بیخبر ام

۳-خیلی دوست داشتم اسکار ببینم اما نشد که نشد....این ریسیور ما دیشب خودبخود قطع شد و منم تک و تنها نمیدونستم باید چیکارش کنیم....

۴-بابایی دلم میخواست وقتی نیستی به جای تو مثل اون دفعه که برره نگاه میکردم فیلمهای مورد علاقه ات را ببینم اما این لعنتی قطع شده و من فقط میتونم کانالهای بیخودی خودمون رو ببینم ...دیروز هم دلم نیومد بهت بگم که تیم محبوبت ۴ تا گل نوش جان کرد...مطمئنم بیای ایران حسابی ناراحت میشی بگذریم که من کلی خوشحال شدم

۵-نمیدونم چرا هیچ حسی برای سال نو ندارم....نمیدونم چرا زمان و گذر زمان اینهمه برام بی معنا شده....نمیدونم چرا اینهمه کلافه ام....راستی من امثال هم هفت سین نخواهم داشت .... یادش بخیر پارسال دلم هفت سین سبک ولنتاین جونم میخواست....یاد ولنتاین هم بخیر.

۶-دلم نمیخواست فقط و فقط یکبار مامان انار خانوم رو ببینم....اما خب همینطوری شد....مامان انار خانومی بی سر و صدا برگشت دیار غربت....یعنی باورتون میشه من انار رو ندیدم

۷-توی وبلاک ساغر یک جمله خوندم خیلی دلم خواست....

"کاش می شد روز های زندگی را مثل صفحه های کتاب تند و تند ورق زد تا زود تر برسی به روزهایی که دلت می خواهد زود تر بیایند ...."

من دلم میخواد صفحه های کتاب زندگی...هم به اندازه دو سه خط جا داشت برای افزودن و هم میشد بعضی جاهاشو پاک کرد....بعضی جاهاشو پررنگ میکردیم....بعضی جاهاشو کم رنگ....بعضی جاها حذف میشد....بعضی جاها تفسیر داشت....چرا ما مثل عروسکهای خیمه شب بازی نقشهای از قبل نوشته شده رو بازی میکنیم....چراااااااااااااا؟

۸-من دلم اینجا میخواد (مهتاب اینم عکسی که قول داده بودم) :

یک فنجان ...داغ داغ

توی هفته گذشته دو تا از دوستهای وبلاگی ام رو دیدم....عکس زیر مربوط به قرار من و مهتاب هستش که مشخصه اون لیوان چای مال منه....ای امان از دست رژیم

دومین قرار ...در منزل مامان نازپندار ...خاتونک گل بود که ما مفتخر شدیم به دیدار مامان انار خانوم که البته برای دیدن انار خانوم باید رونما میدادیم ...و چون ما  چیزی همراه نداشتیم خب این شد که انار خانوم رو ندیدیم  و از خاتونک عزیزم ممنونم و شرمنده که اونهمه اذیتت کردیم....خیلی خیلی دوستت دارم خانومی

اینم بهترین بیل بورد تبلیغاتی که تا حالا توی تهران دیدم :

من چون تو حرکت بودم نتونستم عکس خوبی ازش بگیرم....اما واقعآ بخار بلند شدن از این فنجون خیلی خیلی توی سرمای زمستون آدم رو وسوسه میکنه به خوردن یک فنجان نوشیدنی گرم.