استمداد

 

بخاطر رضای خدا یکی به من بگه برای تولد یک آقای ناز نازی مهربون که آقای همسر و بابایی نازنین باشه من چی میتونم کادو بگیرم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هفت هفت دو هزار و هفت

 

دیروز برای خودش روز جالبی بود.... ۰۷.۰۷.۰۷.....

توی شرکت از ساعت ۸ صبح برقها رفت و در نهایت جناب رئیس ما را در ساعت ۲ بعد از ظهر تعطیل اعلام کرد ( خدا الهی کچلش کنه...هممون گرما زده شدیم)

جالبتر اینکه سر ظهر هفت نفر بودیم که در این روز پر از هفت رفتیم ناهار بیرون و خودمان را خجالت دادیم  

من دیروز یک جایی هم رفتم که یک برنامه ای را شروع کنم که انشاالله از سه شنبه آغاز خواهم کرد و اگر خدا بخواد خیلی برام خوب و خوشاینده....برام دعا کنید....تا بهتون بگم موضوع از چه قراره

دلم میخواد برم یه جای دور و چند روزی با بابایی گم و گور بشم ....اصلآ هم مهم نیست که ساحل باشه یا دریا یا کویر یا جنگل....فقط من از محیط اطرافم بی خبر باشم و بتونم نفس بکشم و به هیچ چیز و هیچ کس فکر نکنم....الهیمسافرتراجورکنخدااااا

تنبل خانوم

من نمیدونم شما هم مثل من وقت کم میارید یا نه ؟؟؟ امروز تلفنی داشتم با دوستم حرف میزدم ...با هم که فکر کردیم به این نتیجه رسیدیم که پارسال شهریور همدیگه رو دیدیم....و بعد از اون مرتب تلفنی در تماس بودیم....جالب اینه که وقتی دوستم رفته بود هلند برای ادامه تحصیل خیلی غصه میخوردیم که اون نیست تا همدیگه رو ببینیم اما از وقتی هم که برگشت ما زیاد وقت دیدن همدیگه رو نداشتیم....داشتم با خودم فکر میکردم چقدر وقته که یکسری از دوستام رو میخوام ببینم اما نشده ببینم....یکی از دوستانم رو که وقتی نوزادش بدنیا اومد براش کادو لباس بچه گرفتم که برم ببینمش اما نشد که بشه و جالب اینکه هفته پیش که با دوستم صحبت میکردم گفت پسرکش ۳ سالش تموم شده  و من کلی شرمنده شدم....دوست دیگرم مرداد ماه پارسال ازدواج کرد و من تا امروز نشده برم خونشون و دوست دیگرم هم که آبان ماه ازدواج کرد هنوز برای بردن کادو و دیدنی اش نرفتم....یکی از دوستانم رو از بعد از عروسی خودم ندیدم و یکی دیگه که قرار بود خرداد ماه مامان بشه هیچ خبری ازش ندارم!!!! من نمیدونم چرا اینهمه وقت کم میارم....ما چرا وقت نمیکنیم همدیگه رو ببینیم ؟؟؟

اینروزها اونقدر هوا گرم شده که من وقتی میرسم خونه اصلآ دلم نمیخواد دوباره برگردم بیرون....یعنی میخوای بگی من تا کی اینقدر تنبل باقی میمونم؟؟؟

منت خدای را

 

من عاشق تنوع میوه ای تابستون ام .... وقتی میخوام برای خودم میوه بشویم....مثل بچه کوچولو ها که هل میزنن....دو تا آلو بر میدارم...بعد دوتا هلو...وای یک مشت گیلاس و یک مشت هم آلبالو....یادم میفته زردآلو هم داریم...دوتا دونه زردآلو هم برمیدارم و یک خوشه انگور و چند تا گوجه سبز و افسوس میخورم که چرا انجیر هم نداریم!!!! میوه ها رو توی طرف میگذارم و میام سراغ تلویزیون....اینروزها خیلی زود میرسم خونه....شبکه ۲ ساعت حدودای ۴ یا ۴:۰۵ دقیقه پزشک دهکده نشون میده...کولر رو زیاد میکنم و میشینم پای تلویزیون....اصلآ حواسم به موضوع نیست....یکجور خاصی این سریال رو دوست دارم....تند تند میوه ها رو میگذارم توی دهنم...یک...دو...قورتش میدم و از اینهمه نعمت تابستون تشکر میکنم....گاهی پنجره رو باز میکنم....صدای گنجشکها...فارغ از هر تنشی بدنبال هم پر میکشن...صدای جیک جیکشون گوشم رو نوازش میده...گاهی صدای زاغکی از دور میاد....صداش از دور جالبه اما از خودش خیلی میترسم!!!! وقتی غروب میشه و هوا کم کم تاریک میشه...صدای جیک جیک گنجشکان جای خودش رو به صدای جیغ و داد کودکان کوچه ما میده....صدای گنگ رادیو از آشپزخانه همسایه و صدای دریل از منزل کناردستیمان که در حال نازک کاریست....هر روز وقتی خورشید غروب میکند دلم میگیرد.....دلم میخواد صدای گنجشکان در گوشم باشد و آرامشش خانه کوچکمان را نوازش کند...چقدر به آرامش نیاز داشتم و آنرا در بیرون از خودم جستجو میکردم....اکنون آرامش خود را در درون خودم یافته ام....آرامشم را در خانه کوچکمان یافته ام...این گنجشکان فرستادگان خدایند.....من میدانم اوست که آنها را بسوی من روانه کرده...بر شاخه های درختان پشت پنجره....تا به من درس شادمانی دهند....خدایا از تو ممنونم

ما نخوایم بریم بهشت کی رو باید ببینیم ؟؟

من نه دوست دارم سیاسی باشم و نه دوست دارم سیاسی بنویسم....اما نمیدونم با این احساسات این چند ماهه اخیر چطوری میخوام توی این مملکت زندگی کنم....امروز مینویسم تا اگر هر زمانی به خاطرات اینروزها برگردم....خودم و پدران و مادرانم را نبخشایم.....خودم به واسطه اینکه مانند یک عنصر خنثی دارم توی این مملکت زندگی میکنم و هیچ حرکت مثبتی برای زندگی حودم انجام نمیدهم پدر و مادر هامان ...چون باعث رنج و بدبختی امروز ما گناه دیروز آنهاست...روزی که به خیال پول نفت به خیابانها ریختند و آواز استقلال سر دادند....امروزی راپیش بینی نکرده بودند که با خانه متری ۳ میلیون تومان و حقوق ماهی ۱۸۰ هزار تومان و بنزین لینری ۱۰۰ تومان آن هم سهمیه بندی به استقلال رسیدند. اگر این استقلال است که روز به روز از دیروز فقیر تر و محتاج تر و بی فرهنگ تر و احمق تر زندگی کنیم....این استقلال پشیزی نمی ارزد!!! از خودم بدم میاد.....از اینکه در شرایط خاصی میتوانستم عطای این مملکت را به لقایش ببخشم و با قبول غربت و تنهایی به سرزمین بی استقلال!!! ای پناه ببرم از خودم شکایت دارم....رسیدم به جایی که شبانه روز بر خود لعن و نفرین میکنم... از طرفی دلم میخواد برای خودم و خاک وطنم کاری کنم....اما نمیدونم این چیکار ؟؟؟ روزی که داشتم وارد دانشگاه میشدم....چون دانشگاهم کاملآ فضای سیاسی داشت....پدر از من قول گرفت که وارد سیاست نشوم....خوب یادم هست که چگونه طی یک نطق تکان دهنده منو از همکاری با هر گونه قشر دانشجوی سیاسی منع کرد و گفت که نگذارم کسی مغزم را شستشو دهد....خوب یادم هست که چون از سیاست متنفر بودم به پدر قول دادم....اما کاش حتی این قول رو نداده بودم و با بقیه دوستان در ۱۸ تیر همصدا فریاد میزدم....کاش رفته بودم و حداقل با فعالیت سیاسی دل خودم رو خنک میکردم....الان این حس بی مصرف بودن داره منو میکشه .... بنا به دلایل کاملآ غیر منطقی باید اینجا بمونم و زوری برم بهشت!!!!! نه حق انتخاب در پوشش خودم دارم و نه حق انتخاب در مدل زندگی کردن...حتی در عشق ورزیدن باید تابع قوانین غیر انسانی بود....نه اسلامم اسلام ناب محمدیه و نه اعتقاداتم محکم و قوی....نه قوانین اسلامی حاکم بر کشورم رو قبول دارم و نه ریش سفید های مذهبی رو....من میخوام مدل خودم با خدا ارتباط برقرار کنم....میخوام مدل خودم لباس بپوشم....میخوام مدل خودم ورزش کنم....مدل خودم بخندم ...مدل خودم ماشین سواری کنم....دلهره فرد و زوج بودن ماشینم رو نداشته باشم و نگران بلندی قد مانتو ام نباشم....من میخوام مدل خودم برم بهشت....این حق رو کجا میتونن به من بدن....وقتی خود خدا گفته در دین هیچ اجباری نیست کدوم شیرناپاک خورده ای داره منو توی قفس میفرسته بهشت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آب زرشک...آب آلبالو....

 

برای اینکه توی تابستون خدای نکرده بدون شربت و بدون یخ نمونم....یک گالن شربت آلبالو و چندین  قوطی شربت پرتقال خریدم و از اونحایی که یخچال فریزر بنده محفظه مخصوص نگهداری یخ نداره ( مثل مال سامسونگ وال جی) یک عدد ظرف بزرگ در دار گرفتم و یخ میذارم میبنده و میریزم توش و با یخ های خودم کیف میکنم ( بیکاری به این میگن ها....یخ ها که میبنده من کیف میکنم!!) خلاصه در همین راستا یه شب دیدم بابایی از خرید هفتگی که برگشت دو تا شیشه مشکوک هم خریداری کرده....پرسیدم ازش دیدم که یک شیشه آب زرشک و یک شیشه آب آلبالو خریده و کلی هم ذوق زده شده....برنامه هر شب ما ردیف شد....هر شب بابایی یک ماگ از این بزرگهای آبجو خوری رو پر از یخ میکنه و نصف آب زرشک و نصف آب آلبالو میریزه توش و نوش جان میکنه و هر از گاهی برای من هم یک لیوان کوچیک تر تهیه میبینه.....دیشب هم از این قاعده مستثنی نبود و بابایی دیشب هم یک لیوان بزرگ مخلوط آب زرشک و آلبالو خورد و منم رفتم یک لیوان کوچیکتر نوشیدم و بعد از اتمام کارهام رفتم سر جای خودم و خوابیدم....نزدیکهای ۱۲ که بابایی اومد بخوابه تا دید من توی رختخواب غلط زدم حدس زد بیدار ام و یهو انگار میخواد یه راز مگو بهم بگه ....گفت شری...بیداری...گفتم بعله....با یک حال ناراحتی گفت تلویزیون گفته از این آب زرشک و آلبالو ها نخرید بهداشتی نیست!!! دیگه نباید از اینها بنوشیم!!! منو میگی....انگار همه میکروبهایی که تو این چند روزه از طریق آب زرشک و آلبالو رفته بود توی تنم اومد جلو چشمم رژه رفت و من حالم کلی بد شد....اونقدر حس بدی داشتم که تا صبح گلاب به روتون ۱۰ بار رفتم.....میخوام بگم چقدر من نسبت به چیزی که ازش اطلاع پیدا میکنم عکس العمل های عجیب غریب بخرج میدم هااااااااااا