آلما جونم منو به بازی زیر دعوت کرده

۱- بهترین لحظه عمر: وقتی که با تغییر رشته ام توسط رئیس گروه دانشکده جدید (دکتر نوروش) موافقت شد در سال ۱۳۷۸

۲- بدترین لحظه عمر: وقتی با هانی خداحافظی کردم و داشت برمیگشت و سونیا بی اطلاع از اطراف توی خواب ناز بود

۳- بهترین اتفاقی که ممکنه برام بیفته: یک اپلیکیشن از دانشگاه و در رشته و  کشوری که دوست دارم بدستم برسه

۴- بدترین اتفاقی که ممکنه برام بیفته: از دست دادن کسی

۵- عزیزترین فرد زندگیم: خیلی سخته از بین پدر و مادر و خواهران و سونیا کوچولو و بابایی بگم کدوم عزیز تر هستن!!!

۶- منفورترین فرد زندگی: کسی که نسبت سببی باهام پیدا کرده چند صباحیست

 

من این جا رو باز میذارم و از هرکدوم از دوستایی که اینجا رو میخونن و دوست دارن این بازی رو ادامه بدن درخواست میکنم که خودشون بازی رو ادامه بدن و همه هم آزاد هستن و میتونن از من نام ببرن و بگن من دعوتشون کردم

شری قربون صدقه میرود

 

وقتی میگم قربونت بره خاله ....یعنی قربون شکل ماهت برم ایشالا...

وقتی میگم الهی که فدات بشم.....یعنی الهی که فدای اون چشمهات بشم....

وقتی میگم خوشگل خاله کیه ؟؟؟ یعنی خاله فقط یه خوشگل داره اونم تویی....

وقتی میگم دوستت دارم خاله.....یعنی عاشگتم (بقول خودت)

وقتی میگم وای خانوم کجا کجا یعنی دارم به این عکست نگاه میکنم :

کسی میتونه بگه من چند تا این خانوم خوشگله رو دوست دارم

پ.ن۱. هوارتاااااااااااااا

پ.ن۲. این فایل رو هم ببینید

 

دوست

خب آقا جون ببخشید دیگه عصبانی نمیشم.

راستی چرا ما میگیم ...بهترین دوستی مال دوران مدرسه است....البته منم قبول دارم اما اصلآ متوجه چون و چرای قضیه نمیشم....چرا بهترین دوستیها مال دوران بی غل و غش مدرسه است ؟

مگه آدم ها تغییر میکنن ؟ دوست دیروز دوران دبستان ما....الان هم هست...میتونه دوست یا همکار کسی دیگه باشه ...اما چرا معنی دوستی در اون دوستیها بیشتر نمود پیدا میکنه ؟ اینروزها پیدا کردن یک دوست خوب واقعآ سخته....مخصوصآ تو سن و سال ما !! شاید دوستیهای مدرسه به این دلیل خیلی محکمه که هنوز شخصیت آدم به طور کامل شکل نگرفته و ابعاد منفی وجودی آدمها هنوز نمود پیدا نکرده....شاید چون با هم بزرگ میشیم ....یه جورایی به خوب و بد همدیگه عادت میکنیم....نمیدونم....دلم برای همه دوستهای خوبم تنگ شده ....خیلی زیاد!!!!

پ.ن. اون طوفان بی مزه زد یکی از گلدون های نازنین پشت پنجره آشپزخانه ام را شکست

شری الکی هم عصبانی  میشود

 

 

 

اول بگم که شخصآ مدرک گرایی بیزارم و از آدمهای با شهامت هم خیلی خوشم میاد

در ریز مکالمه من و خانوم عین :

خانوم ع : من خیلی سختی کشیدم سر درس خوندن

شری : چرا ؟؟

خانوم ع : آخه پسر بزرگم رو داشتم و ترم آخر هم سر دخترم باردار بودم

شری:  وای یعنی بعد از ازدواج رفتید دانشگاه ؟

خانوم ع : بعله ... بنده خدا شوهرم ....اونقدر بچه داری کرد تا من درسم رو بخونم

شری : آفرین ...احسن...چه مرد خوبی...خب الان کجا مشغولی؟

خانوم ع: هیچ جا...خانه دار ام

شری: وا....اونهمه سختی کشیدی که چی؟؟

خانوم ع: من درس خوندن رو دوست داشتم....الان هم کامپیوترم رو کلاس رفتم و تموم کردم....اینترنت و ..

شری : اینترنت هم مگه کلاس رفتن داره؟؟؟

خانوم ع: بله....فلان چی و بهمان چی رو هم خوندم و مدرک مجتمع فنی تهران رو دارم

شری: خب شما که کار نمیکنی....اینها به چه دردت میخوره...برو فوق لیسانس بخون اقلآ

خانوم ع: آخه نشد....نمیدونم....با دو تا بچه سخته...

یک دقیقه بعد .... پسر خانوم ع :

پسر : مامانم تنبله ....دانشگاه آزاد .... جا درس خونده..باباجونم زرنگه شریف درس خونده ...

در همان لحظه :

شری توی دلش : خب خانوم محترم ... شما چرا شجاعت نداری بگی...من بعد از ازدواج...وقتی دیدم شوهرم (که پسر خاله ام هم هست)تحصیل کرده اونم در بهترین رشته و دانشگاه ....خواستم هر طوری شده یک مدرک لیسانس و چهار تا مدرک مجتمع فنی به خودم بچسبونم که کم نیارم!!! بهونه نیار عزیزم...آخه اگه سر کاری هم بری موفق نخواهی بود....چیزی از رشته ای که خوندی نمیدونی!!!! در ضمن من متاسفم که چنین آدمهایی جای ۴ نفر دیگه رو توی دانشگاه ها حتی علی آباد کتول تنگ میکنن!

ِشقایق

 

 

پنجشنبه به طور غیر منتظره ای راهی شمال شدیم....شاید اون جایی که دلم میخواست برم ...رفتم...اما حیف که یک کمی فقط بهم خوش گذشت...دلیلش هم بماند!!!!

وقتی توی طبیعت هستی....انگار نه غمی داری و نه غصه ای....خیلی خوبه...خوش بحالشون...خوش بحال محلی ها....همش توی طبیعت زندگی میکنن....و من اینجا...باید به پنجره آشپزخانه ام دل خوش کنم ( راستی سولماز جونم راستی راستی اون عکس پنجره آشپزخانه ام بود).

وقتی به اینها نگاه میکردم :

 

باورم شد که تا شقایق هست زندگی باید کرد....

راستی شماها به تکرر ولادت روح در اجسام متفاوت اعتقاد دارید؟ منظورم اینه که تا حالا به این فکر کردید که مثلآ شما هم در قرن ۱۶ میلادی زندگی کردید؟ در قالبی دیگر....اما همین روح؟

تا حالا فکر کردید که مادر امروزتون میتونسته شوهر قرن شانزدهم شما باشه ؟ و یا برادر امروزتون ....شوهر قرنها پیش شما بوده ؟؟؟؟

من با مطالعه کتاب  و مقالاتی دارم بهش ایمان پیدا میکنم....نمیدونید چه حسی داره....هیپنوتیزم بشی و بعد برگردی به قرنها قبل....مثلآ بری ببینی توی جنگهای صلیبی کشته شدی!!! البته من این حس رو تجربه نکردم اما کسانی که تجربه کردن....خیلی غافلگیر شدن!!!!

چه حسی داری بدونی در زندگی قبل....طبیب بودی....کاهن بودی....زندانی بودی....قاتل بودی....ملکه بودی....

راستی اگر فرض کنیم همه این موضوع رو قبول دارن...حدس میزنید در زندگی قبلی ...کی بودین...چیکاره بودین ...اصلآ کجای این دنیای بزرگ بودین؟؟؟؟

 

وای وای وای دلم وای دلم

دلم میخواد برم یه جایی که نمیدونم کجاست !!!

دلم میخواد برای خودم  یه چیزی بخرم که نمیدونم چیه !!

دلم میخواد یکی رو که خیلی دوستش دارم خوشحال کنم اما نمیدونم چطوری !!!

دلم یکی رو میخواد که باهاش درد و دل کنم اما نمیدونم در مورد چی؟؟؟

دلم میخواد ....دلم میخواد....دلم خیلی چیزا میخواد اما افسوس که نمیشه...هیچ کدومش

نمیشه ....هیچ چی نمیشه ... یعنی میشه ؟؟

 

لعنت به این ...

 

 

چند وقتی هستش که نوشتنم نمیاد .....نمیدونم....شاید هم میاد اما چون همش غرغر و نق نق هستش دلم نمیخواد بنویسمشون.....خلق خدا میان اینجا انبساط خاطز حاصل کنن بدتر دلشون میگیره

۵شنیه تلویزیون یک فیلم نشون میداد اسمش زو نمی دونم فقط میدونم خیلی قشنگ بود....داستان یک معلم مدرسه بودکه در یکی از دهکده های چین درس میداد.....یکی از شاگردهای مدرسه رو والدینش از مدرسه رفتن منع میکنن و میفرستنش شهر که پول در بیاره ....معلم مهربون هم با بچه های روستا کارمیکنن و با آجر چینی سعی میکنن خرج سفر معلم رو دربیارن که بره دنبال جان خوییکه ....این معلم مهریون که خودش هم کم سن و سال بودش....با از خودگذشتگی میره دنبال شاگردش و توی شهر شب رو کنار خیابون میخوابه و همه پولش رو کاغد و قلم میگیره آگهی بنویسه برای پیدا کردن شاگردش....درنهایت به رادیو تلویزیون میره و یک روز تموم منتظر میشه که رئیس رو ملاقات کنه و ازش بخواد که در تلویزون آگهی بدن برای پیدا کردن جان خوییکه ....

من نمیخوام همه داستان رو اینجا بنویسم....قصدم از نوشتن این بود که دو تا مطلب رو هایلایت کنم :

۱- اگه چین با چنین جمعیت وحشتناکی همچین معلم های فداکاری نداشت نمیتونست اقتصاددنیا رو فلج کنه !!!! چون اونها میدونن که مردان فردای جامعه شون همین پسرک های امروز هستن.من نمیگم همه اما درصد بسیار بالایی از معلم های مدارس ما از ناچاری و بیکاری به این شغل شریف روی آوردن که این برای هر کشوری حکم فاجعه رو داره....چرا که توی کشوری مثل استعمار پیر!!! معلم شدن آسون نیست اما در وجه معلم چک سفید صادر میشه!!!

۲- وقتی مدیر صدا و سیما میفهمه که یه دختر خانوم کوچولو یکروز تمام رو منتظر شده تا اونو ملاقات کنه ...ضمن توبیخ مسوول انتظامات بخاطر ممانعت از ورود این دختر خانم....خودش شخصآ میاد جلو در صدا و سیما تا ببینه ایت مخاطب کوچولو چیکارش داره ؟؟؟!!! این مقوله رو توی کشور ما میتونید جایی پیدا کنید ؟؟؟

من رسمآ از بودنم در شرایط فعلی ام در این خراب شده اظهار ندامت میکنم

پ.ن. دلم خواست وبلاگم بهاری بشه....برای همین قالب رو عوض کردم.

بهار  پنجره آشپزخانه من

 

این چهار تا دونه گلدون کوچولو چنان منو به وجد میارن که حد نداره

باید بگم که این گلدون کوچولو ها رو پنجشنبه از چهارراه پاسداران ...از یک خانم پیر خریدم....که مصنوعی هم هستن...خانوم پیر بخاطر اینکه فکر کرد من چهره مهربونی دارم دانه ای ۲۰۰ تومان هم بهم تخفیف داد....

بدون شرح

همنوا با ویکتور هوگو

 

 

اینروزا کمی خاکستری ام برای همین به جای هر سختی براتون آرزوی ویکتور هوگو ای میکنم:

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی، و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی. آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر
پیش آمد، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی
کنی.  برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته
باشی، از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار که دستکم یکی در میانشان
بی‌تردید مورد اعتمادت باشد.  و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی، نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد، که دستکم یکی از آن‌ها اعتراضش به حق
باشد، تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.
و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی نه خیلی غیرضروری، تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا
نگه‌دارد.
همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند
چون این کارِ ساده‌ای است، بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران
ناپذیر می‌کنند و با کاربردِ درست صبوری‌ات برای دیگران
نمونه شوی.  و امیدوام اگر جوان هستی خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده‌ای، به جوان‌نمائی اصرار نورزی و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.  امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده‌ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می‌ دهد.
چرا که به این طریق احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.
امیدوارم که دانه‌ای هم بر خاک بفشانی هرچند خُرد بوده باشد و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این
مالِ من است» فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ
دیگری است!  و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی که اگر فردا خسته باشید، یا پس‌فرداشادمان باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.
اگر همه‌ی این‌ها که گفتم فراهم شد

دیگر چیزی ندارم برابت آرزو کنم .

اول اردیبهشت ماه جلالی

 

 

این Miss Bean  که میبینید توسط اینجانب حدود ۳ ماه پیش خریداری شده بود اما چون بابایی وقت نداشتن این لوبیا رو سبز کنن همینطوری مونده بود تا شب عید که بابایی دل رو به دریا زد و لوبیا رو افتتاح کرد اما این Miss Bean  سبز نشد که نشد

بابایی نا امید شده بود و داشت به شری میگفت که سر کارمون گذاشتی که یهو ۵شنبه پیش سبز شد  اونقدر حس قشنگی بود که ببینی از توی یک عدد قوطی یک لوبیای خوشگل مامانی آی لاو یو سبز شد.

روی هر دو طرف لوبیا هم نوشته شده بود I LOVE YOU  این هم عکسش

 

 

الان این برگ کوچولو ها شده این هوا!!!! تازه چند تا برگ دیگه درآورده....وای من اونقدر دوستش دارم که نگو