آخرین پست امسال

کمرنگ بودم.....قبول

آپ نمیکردم....قبول

بی وفا شده بودم و نمی اومدم بهتون سر بزنم....قبول

اما دوست دارم بدونید که دلتنگ همتون بودم و هستم....به اقتضای شغلم امسال اسفند خیلی خیلی شلوغی داشتم....شلوغ تر از هر سال دیگه ای. شرمنده تک تک دوستای گلم که نتونستم بهشون سر بزنم و مطالب زیبا و جالبشون رو بخونم. حتی نمیتونستم بیام یه کامنت بذارم حال و احوالتون رو بپرسم....شرمنده ام.

نمیگم سال بدی داشتم چرا که امسال تونستم بعد از مدتها هانی و سونیا رو ببینم و تو آغوشم بگیرم اما از نظرهای دیگه سال خیلی بدی برام بود....پر از تنش و اضطراب. از دیماه هم مرتب خبر مرگ و میر....امسال رو دوست نداشتم اما از همین الان میگم که سال بعد رو خیلی دوست دارم....بی دلیل....اما دوستش دارم....اونقدر میخوام دوستش داشته باشم که خچالت بکشه سال بدی برام باشه....دنبال چیدن یه سفره هفت سین ام....امسال اولین سفره هفت سین زندگی مشترک رو میچینم....تعجب نکنید آخه دو سال گذشته سال تحویل مسافرت بودیم....امسال میخوام اولین سفره هفت سین رو بچینیم....بابایی دیروز دو تا ماهی قرمز برامون خرید.....سنبل سفید....وای خدا چه سفره هفت سینی بچینم!!!!

امیدوارم برای همگی سال خیلی خیلی خوبی پیش رو باشه....پر از عشق و امید....

سر سال تحویل برای من هم دعای خیر کنید....یادتون باشه....شری رو فراموش نکنید.....لطفآآآآآ

 

ای بابا

 

هوا نه سرد بودش ونه گرم اما بخاطر محیط کارواش که ذرات آب توی هوا معلق بودن کمی احساس سرما میکردم.....هر دفعه برای خودم  سرکی به ماشین و اون آقا پسری که داشت ماشین رو میشست میکشیدم و باز برمیگشتم یه کناری می ایستادم تا کارم تموم بشه....وقتی ایستاده بدوم اون کنار...یک مرتبه بدون مقدمه....بدون هیچ سلام علیکی مستقیم اومد کنارم ایستاد....اونقدر نزدیک که اگه میخواستم تکون بخورم کیفم توی شکمش بود!!! چشمهای سبز پر از چروک....آرایش غلیظی کرده بود ولی معلوم بود از سر حوصله آرایش نکرده....خواسته جوون تر به نظر برسه....بی مقدمه شروع کرد گفتن اینکه امروز خونه تکونیش تموم شده...حتی شیرینی و آجیلش رو هم از بازار خریده و دیگه هیچ کار نا تمومی نداره....بعنوان آخرین کار ماشین رو آورده بود کارواش....از من پرسید که آیا شاغل ام و چند سال سابقه کار دارم؟ ....بعد نگاهش رو دوخت به دور دست....گفت منم ۳۸ سال کار کردم....بعد به من که با تعجب نگاهش میکردم گفت...آره...۳۸ سال...تا دو سال پیش کار میکردم....تا وقتی اون اتفاق لعنتی افتاد.....وقتی دختر ۳۲ ساله نازنینم پرپر شد....سرطان گرفت و رفت.....بعدش شوهرم از غصه دخترم....کم کم مثل شمع آب شدو اون هم منو تنها گذاشت و رفت...حالا تنها شدم....تنهای تنها....میخوام عید بزنم برم همدان....نمیخوام خونه بمونم....گفتم تنها می ری؟ چشمهاش و گرد کرد و گفت آره ۳۵ ساله رانندگی میکنم....صبح راه میفتم و توی روز میزنم به جاده....دیگه حوصله توی خونه موندن ندارم...دو تا پسر دارم اما هیچ کدوم حاضر نیستن با من بیان بریم سفر....دو سال هستش که دیگه خودم رو بازخرید کردم . کار نمیکنم....فقط دارم میرم سفر....میخوام یه کاراوان بگیرم از این به بعد راحت تر برم سفر....میخوام برم شمال...توی جنگل توی روستا جایی آروم پیدا کنم برای زندگی کردن....به حرفهاش فکر کردم....به اینکه چرا اینها رو داره به من میگه؟؟؟ دلم به حالش سوخت....پیش خودم گفتم اونقدر تنها شده که با لبخندی از سوی من شروع کرد به درددل کردن....دلم سوخت....نه به حال اون....برای همه مثل اون...برای خودم....برای اینکه تا وقتی که همسرمون در کنارمونه و شاید بچه مون توی آغوشمون هستش....نمیتونیم اسباب اثاثیه مون رو بریزیم پشت ماشین و بریم سفر...نمیتونیم بریم تو دل طبیعت زندگی کنیم....نمیتونیم به آرامش برسیم....وقتی خدا بچه رو ازمون گرفت و متعاقبش شوهر رو...وقتی یک نفری دو تا حقوق داشتیم...میتونیم بریم سفر...اما به چه قیمتی؟ تنهایی....تنهای تنها....

حالم از زندگی داره به هم میخوره شب عیدی

ای امان از تنبلی

 

شده ام مثل اون موقع هایی که دبیرستانی بودم. یادش بخیر....مامان وقتی میومد مدرسه یه لیست میذاشتن جلوش که غیبت های منو موجه کنه برای اینکه من توی هفته بالاخره یک روزی پیدا میکردم که خودم و بزنم به موش مردگی و بگم اینجام درد میکنه ....سرم گیج میره....پام گرفته.....چشمهام سیاهی میره و خلاصه هزار جور درد و بلا میبافتم که بگم " مامان میشه من امروز نرم مدرسه؟" اونم با گفتن جمله معروف " من غیبت موجه نمیکنم ولی اگه دوست داری میتونی نری" باعث میشد با طیب خاطر برم بخزم زیر لحاف و خروپف بخوابم (از بس خوابالو ام)

حالا اینروزها هم همونطوری شدم.....صبح ها که از خواب بیدار میشم همش میگم خدا کنه بتونم ۱۵ دقیقه دیگه بخوابم ....خدا کنه بشه امروز بیشتر بخوابم...خدایا چی میشه امروز تعطیل باشه....بعد وقتی که میخوام تنبلی کنم به بابایی میگم " من امروز نمیخوام برم سر کار" اون هم که اصلآ این چیز ها توی مخیله اش نمیگنجه....میگه "چراااااا؟؟؟" منم میگم خب دوست ندارم.....حوصله ندارم....اونم میگه بدو تنبل خانوم بدو برو حاضر شو دیرمون میشه.....گاهی وقتها بهش حسودیم میشه که اینهمه انرژی کار کردن داره....من اگه ۵شنبه جمعه ام خیلی شلوغ باشه شنبه احساس خوبی ندارم و احساس میکنم خستگی از تنم بیرون نرفته.....خلاصه که خیلی اینروزها تنبلی ام میاد....

یعنی من چه ام شده؟ آلودگی هواست؟ یا سردی هوا؟؟ یا بی حوصلگی آخر سال؟؟؟ این چی میتونه باشه که منو خسته کرده؟؟؟ یکی به دادم برسههههههههههههه