متن خنده دار

وای خدای من اینو بخونید :

Youngest Son: Tell me Daddy, what is the difference between
"potentially" and "in reality"
Dad: I will show you
Dad turns to his wife and asks her: Would you sleep with Robert
Redford for 1 million dollars?
Wife: Yes of course! I would never waste such an opportunity!
Then Dad asks his daughter if she would sleep with Brad Pitt for 1
million dollars?
Daughter: Waoh! Yes! This is my fantasy!
So Dad turns to his elder son and asks him: Would you sleep with Tom
Cruise for 1 million dollars?
Elder Son: Yeah! Why not? Imagine what I could do with 1 million
dollars! I would never hesitate!
So the father turns back to his younger son saying: You see son,
"potentially" we are sitting on 3 million dollars, but "in reality" we
are living with 2 bitches and 1 gay!

 

پ.ن. این هم هشداری در رابطه با موضوع پست قبلی ام:

در صورتيکه با تلفن همراه شما تماسي بر قرار شد و در آن شخص يا اشخاصي ادعا  نمودند که از مهندسين شرکت مخابرات هستند و قصد چک کردن خط شما را دارند و از شما تقا ضا نمودند که   هر عددي را شماره گيري کنيد بدون هيچ گونه شماره گيري فورا تماس را قطع کنيد چون شرکتي جعلي از اين طريق به سيم کارت شما دسترسي خواهد يافت و از طريق خط شما و با هزينه شما تماسهاي تلفتي بر قرار خواهد کرد

 تمامي کاربران تلفن همراه توجه داشته باشند که در صورتيکه با شما تماسي برقرار شدو در نمايشگر گوشي شما اين پيغام ظاهر شد( XALAN )   از پاسخ دادن به ان خودداري نماييد و تماس را به سرعت قطع کنيد در صورت جواب دادن به تماس گوشي شما ويروسي خواهد شد اين ويروس اطلاعات IMEI و IMSI را از روي گوشي و سيم کارت  شما پاک خواهد کرد که اين امر باعث قطع ارتباط شما با شبکه تلفن خواهد شد و شما مجبور خواهيد شد گوشي ديگري خريداري نماييد

  لطفا به منظور متوقف کردن اين کار پيغام را براي ديگر دوستان نيز ارسال نماييد

 

من عصبانی ...نمیدونم هستم یا نیستم

از دست خودم عصبانی ام ....درست شدم مثل اون روز سمیرا ...که یک دونه پست اختصاص داد به از دست خودش عصبانی بودن....منم همون اندازه عصبانی ام اما نمیخوام یک پست رو حروم کنم....اونقدر عصبانی ام که دلم میخواد داد بزنم...خدایا از قدیم بیخود نبود میگفتن خلایق هر چه لایق ....الان به اشتباه خودم پی میبرم که همیشه هم نباید جانب حق رو بگیرم...باید مثل دیگران شد....باید بعضی موجودات رو ترد کرد ....لیاقت بعضی آدمها همونی هستش که سرشون میاد نه اینکه تو رو توی همه بدبختی هاشون شریک میکنن و وقتی که دری به تخته ای خورد دیگه یادشون میره از برکت سر کی حالا اینطوری شدن....داره حالم از بعضی آدمهای اطرافم به هم میخوره....اینو اینجا نوشتم که یادم نره ....از این ببعد اگر دیدم بقیه ریختن سر کسی و دارن توپ و تشرش میرن منم دو تا لگد حواله اش میکنم...اینطوری بهتره....این که بایستی جلو مردم و بگی طرف گناه داره اصلآ اشتباه محضه ....دیگه باید بری تو مایه های خودخواهی....بیخیال انسانیت و آدمیت....وقتی اینجا آدمیت رو کیلویی مفت هم نمیخرن...باید کاری کرد که خریدار داشته باشه....ولی هنوز هم از دست خودم عصبانی ام....بخاطر یک آدم احمق بی شعور چقدر خودم رو توی دردسر انداختم....کسی که صلاح خودش رو نمیدونست....یک بچه به تمام معنا!!!! حالا برا من آدم شده....امروز اینو مینویسم که یادم نره....از این ببعد میدونم با مردم چطوری تا کنم

خب بعد از شکوه و شکواییه....دلم برای همه تون تنگ شده بود....بیشتر از هرچیزی ننوشتن داره آزارم میده...امروز امتحان داریم...منم هیچ چی درس نخوندم...برای خودم الکی چرخیدم....حالا در فکر راه حل تقلبی ام کسی میدونه بهترین راه تقلب در امتحان عملی اپن بوک چیه؟؟؟؟

راستی امروز یک خبر از رادیو شنیدم مغزم سوت کشید...میدونید که متقلبین میتونن از روی سیم کارت شما کپی کرده و سیم کارت کپی شده شما رو به قیمت ۲۵ هزار تومن بفروشن؟؟؟

یادش بخیر...بقول سنجد...برمیگردم

شری و لینک چندش!!

نوشتن هم اومدن نیومدن داره ها....من از وقتی سرم شلوغ شده دیگه نوشتنم نمیاد...به همین سادگی...اصلآ هیچ موضوعی بنظرم جالب نیست که بخوام بنویسمش...

قرار بود امروز امتحان داشته باشیم...آخ راستی نمیدونم یادم رفته انگار بگم...دو سه ماهی هستش که کلاس داریم ...شرکت برامون کلاس گذاشته تو ایز ایران...امروز هم قرار بود امتحان داشته باشیم اما دو سه تا از این بچه درس خون ها  امتحان رو عقب انداختن...آخه برای پنجشنبه و جمعه میخوان درس بخونن!!! خلاصه برای اینجانب دعا کنید که یکشنبه بیست بشم البته ۲۰ از ۲۰ ها!!! نمره نهایی ما ۱۰۰ هستش اما من میدونم بیست میشم

خب دیگه چی بگم...دچار روزمرگی شدم...اما از نوع خوبش و نه بد...الان میخوام برم خونه آشپزی کنم...اونقدر دوست دارم آشپزی کردن رو که نگو...نپرس...خیلی خوبه وقتی حس آشپزی کردن داری غذا درست کنی...من هر وقت حس آشپزی دارم سه چهار مدل غذا درست میکنم که بابایی این مدلی میشه نمیدونه از کدومش بخوره!!!

هفته پیش کمی مریض شده بودم و سرماخوردگی و عطسه و تب و ...خدا بخواد داره برطرف میشه ...باشگاه رو دوباره با یکهفته غیبت از دیروز شروع کردم...بجه های باشگاهمون رو دوست ندارم...با بچه های باشگاه قبلی خیلی بهتر میتونستم رابطه برقرار کنم...اما خب باشگاه رو دوست دارم...دلم برای دوستای باشگاهی ام تنگ شده...برا افسون که به تازگی عروس شده...برای ملیحه که چند ماهی هستش که عروس شده...برا ندا که از خودم بد اخلاق تره و فکر کنم هیچ وقت عروس نشه...

دلم یه برنامه ریزی محکم و مدون میخواد برای زندگی...اما هنوز نمیتونم برنامه ریزی کنم...برنامه بلند مدت برنامه ریزیش هم مدت بلندی میخواد دیگه!!!

با دیدن این لینک هم حالم بدجوری به هم خورد تا این شرکت کنندگان باشن که در مسابقه بوس شرکت نکنن!!! بنظرم حقشون بود

پ.ن. فرانکلین جان من ۴۰ بار پینگ کردم اما error میده

برداشت آزاد

به نظر من این عکس داره نشون میده چطوری  روح  انسان رو از سقوط نجات میده:

 

و وقتی به این عکس نگاه کنی خود خودت رو میبینی بدون قالب :

 

میشه شما هم برداشتتون رو بنویسید از تصاویر بالا.

پ.ن. به دوستای گلم قول میدم که هفته دیگه جعت رایزنی با همگی مکاتبه خواهم کرد در جهت اون قرار وبلاگی

 

آخ جون یعنی میشه ما همدیگه رو ببینیم

الان سرم کلی منگه فکر کنم دارم سرما میخورم (البته خوردم نمیخوام باور کنم) اما گفتم بیام بنویسم که اگه زبونم لال مردم خدای نکرده آرزو بدل نمیرم...

اصولآ دلم نمیخواد توی هیچ موضوعی در زندگی هیچ کسی دخالت کنم ...الان حال خواهر خانومی کوچولو رو میفهمم که چقدر داره حرص میخوره و به خودش بدو بیراه میگه ...آخه دچار سو برداشت شده....امیدوارم زودتر خوب بشه....من واقعآ نمیفهمم چرا توی این سن و سال دخترا بعضی وقتها اونقدر بی فکر عمل میکنن و بچه میشن که دیگران رو به زحمت می اندازن...به هر حال امیدوارم همه چیز به حالت عادی برگرده ... دیگه دوران حسادت و کوته بینی تموم شده و وقتی کسی دست به قلم شد باید خودش رو از وادی بچگی بیرون بکشه و بزرگ بشه....فقط میخوام به خواهرکم بگم که ناراحت نباش...دوست تو اگه تورو شناخته باشه قضاوت غلط نمیکنه و به حرفت گوش میده....مگه نشنیدی از قدیم گفتن : شنونده باید عاقل باشه

خب دیگه از کجا بگم.... بانو فرانکلین جونم باور کن اونقدر توی شرکت کار دارم که وقت نمیکنم حتی وبلاگ دوستای گلم رو بخونم چه برسه به نوشتن تراوشات ذهنی...منم دوست دارم مثل گذشته بنویسم...اما فعلآ منو از بابت کم کاری ببخشید....بمحض آزاد شدن از برنامه فشرده فعلی باز هم سرتون رو میبرم اونقدر حرف میزنم.

دلم میخواد برم تئاتر گلریز...دلم میخواد برم سینما...میم مثل مادر و تقاطع رو ببینم آخه ناتالی جونم بدجور آدم رو وسوسه میکنه به دیدن این فیلم ها...اما هنوز وقت نمیکککککم...خدایا چی میشد اگه شبانه روز ۳۶ ساعت میشد؟

 دوستای گل...اگه من قرار وبلاگی بذارم برای دیدن یه نازپندار کوچولو و مامانش ...شما هم میاید...لطف کنید برای من در کامنت دونی ایمیل بذارید تا قرار رو بذاریم و روز و جا رو تعیین کنیم و همدیگه رو ببینیم....خواهش میکنم ایمیل ای رو که چک میکنید برام بذارید....در ضمن از خاتونک جون هم میخوام لطف بکنه و به من بگه تا کی میتونیم این ملاقات رو ترتیب بدیم که اون عزیز گل هم ایران باشه...مثلا حول و حوش اوایل دی؟؟

خدایا بذار من و دوستام یه وقت مشترک در یکروز خوب پیدا کنیم تا دور هم جمع بشیم و همدیگه رو ببینیم

آش شله شری کار

امروز کلی از دست این جناب رئیس عصبانی ام...حرف سرش نمیشه همین و بس...بابایی هم که دید من عصبانی ام لینک زیر رو فرستاد تا عصبانیتم بخوابه

When you are angry with your BOSS click on this link

http://www.abunawaf.com/mix/store2/mulakama.swf

هفته پیش و هفته ها قبل تر از اون کلی پیشامد های خوب و بد برام پیش اومد...اما من خیلی سرم شلوغ شده و درگیر ی های شرکت زیاد شده نمیتونم بیام آنلاین...توی این هیر رو ویر باید کلاس هایی رو هم که شرکت برامون گذاشته برم و به هزار و یک کار برسم....

اول اینکه پرونده بیمه تامین اجتماعی من با  خانومی هم نام و فامیل من اشتباه شده و کلی درگیری برام ایجاد کرده و هنوز نمیدونم کی درست میشه...الان من از نظر اداره بیمه تامین اجتماعی بی هویت ام کل این سالها تمتم سوابق من در ادامه سوابق ایشون درج شده ...جالب اینکه دوتایی شماره دفتر بیمه های یکساه هم داریم و این خانوم حدود ۱۷ سال از من بزرگتر هستن

دوم اینکه توی باشگاهی که نزدیک خونه جدید هستش ثبت نام کردم و یکروز درمیان هم باشگاه میرم...دو جلسه پیش وقتی کلاس تموم شد مدیریت اعلام کرد که از این ببعد ماهیانه بین اعضا قرعه کشی میشه و کسی که قرعه بنامش باشه برای ترم بعد بصورت جایزه رایگان ثبت نام میشه و حدس بزنید نتیجه قرعه کشی کی بود؟؟...بعله دیگه شری

سوم اینکه شب جمعه ای که سالگرد ازدواجمون بود از ساعت ۲ بعد از ظهر رفتم جهت چیتان پیتان آرایشگاه...و خلاصه ساعت ۷ شب با هزار سلام و صلوات حاضر و آماده اومدم خونه تا بریم برای انداختن عکس...تصور کن با لباس عروسی و آرایش کامل و کلی بساط با آقای داماد سال قبل و کت و شلوار و کراوات توی ماشین بارون خورده نشسته پشت ترافیک اسکان گیر کنی و ملت هم هی بیان نگاهت کنن...همه مونده بودن این دیگه چجور عروسیه؟؟!!! خلاصه ساعت ۷:۳۰ برسی آتلیه و ببینی خانوم م تشریف بردن و شما سر کار تشریف دارید!!! این میشه که شری راهش رو میکشه و میره توی عکاسی مربوطه(ونه آتلیه) با اون لباس و زین و برگ و یراق و عکس سالگرد ازدواج میندازه!!! خدائیش شما بودین چیکار میکردین...

راستی یه نکته ای...من تاحالا سر اذان تو آرایشگاه نبودم اما اینبار توفیق اجباری نصیبم شد و دیدم موقع اذان یدونه پارچه پهن کردن توی آرایشگاه و جانماز آوردن و یکی یکی بچه های آرایشگاه رو صدا کردن برای نماز...داشتم از تعجب شاخ در می آوردم...مگه نماز اجباریه؟؟ که خانوم مدیر هی میگفت فلانی تو نماز نمیخونی...فلانی تو نماز نمیخونی....از همه جالب تر ساعت ۶ بود که نسبتآ آرایشگاه خلوت شد و برو بچز خود آرایشگاه در کافی شاپ دور هم سفره انداختن و زیارت عاشورا خوندن و گریه کردن و چای و شیرینی و ....خلاصه اگه سر و کارتون به آرایشگاه های باکلاس بالا شهر افتاد اونم سر اذان با وضو وارد شوید و جانماز خودتون رو هم اگه مثل من وسواس هستید همراه ببرید...میگم اینم یه مدلشه دیگه

تولدت مبارک سونیای من

 

خاله مشغول به هیچ دردی نمیخوره....خاله ای که اونقدر کار داشته باشه و نتونه توی روز برای خواهر زاده کوچولوی نازش تولد مبارک بنویسه به هیچ دردی نمیخوره....خاله ای که روزها رو قاطی کنه و آخر سر هم با یک روز تاخیر تولد خوهر زاده ناز و مامانی اش رو تبریک بگه به درد چی میخوره؟!!!

دیروز صبح ساعت ۶ صبح با ذوق و شوق از خواب بیدار شدم ...البته وقتی ساعت زنگ زد به روی خودم نیاوردم تا اینکه بابایی گفت شری مگه نمیخوای با سونیا حرف بزنی مثل برق از جا پریدم...سه چهار باری تلفن خونه شون رو گرفتم تا بردارن..هربار میرفت روی منشی و منم قربون صدقه اش میرفتم تا بالاخره توی اون شلوغی و سروصدا بابای سونیا تلفن رو جواب داد....دلم میخواست جیغ بزنم از خوشحالی....با هانی صحبت کردم و با ...اگه گفتین؟؟؟....مامان انار خانوم...بعد نوبت سونیا شد....اومد از بابت هدیه از خاله تشکر کرد...اما داشت غرغر میکرد آخه دلش نمیخواست کیک خوشگلش رو چاقو بزنه

سه سال پیش درست روز عید فطر بود که عسل نازنین خاله بدنیا اومد...سمیکو راست میگه...یادش بخیر....اسمش توی دوران بارداری هانی قانقول بود...یه اسم من درآوردی از خاله سمیر...اما وقتی دنیا اومد شد همه زندگی خانواده....عشق خاله ها و مامانی و بابایی....

دیروز تولد سه سالگی عسل خاله بود....سونیا نازنینم ...عشقم...عمرم....عزیزترین فرشته کوچولوی روی زمین....تولدت مبارک نازنینم ...دعا میکنم سال دیگه پیش ما تولدت رو جشن بگیری

خبر خبر

این عکس همین الان توسط مامان انار خانوم بدستم رسید...مرسی مامان انار خاله سونیا که بدون فوت وقت این عکس و با عکسهای دیگه و فیلم ها رو برای ما فرستادی...ممنون

اینم عکس کیک عسل خاله که روش پرنسه ها (پرنسس ها) هستن :

 

گو شمع میارید در این جمع که امشب ....

                                                           دوم آذرماه

چه حسی داری وقتی توی منزل ساعت ۱۰ شب سرگرم زندگی باشی و مغموم اونوقت زنگ در بصدا در بیاد و دسته گل خوشگل مامانی زیر از طرف عزیز راه دورت برات هدیه فرستاده شده باشه...هانی خواهرم عشقم ممنون محبتت ام

درسته...این دسته گل هدیه سالگرد ازدواجمونه....امروز زندگی من و بابایی یکساله شد...هوراااااااااااااااااااااااااا

 

خدایا به همه آرامش بده...آمین