سکوتم از رضایت نیست

چطوری میشه نمیدونم....فقط میدونم بدلیل نامعلومی بنده دچار سکوت مبهمی شدم...البته سکوت در قلم یا همچین چیزهایی باید اسمش رو بذاریم...من که همیشه دو سه تا مطلب بری آپ دیت شدن داشتم و خدا خدا میکردم فردا بشه تا من پست تازه ای بنویسم الان توی چنته ام هیچی نیست برای نوشتن...نمیدونم چرا...نه اینکه بگم دچار خود سانسوری شدم....نه...نمیدونم دچار مرگ قلم شدم...البته سرم شلوغه .. درست..اما این دلیل نمیشه حتی یدونه مطلب کوچولو به ذهنم نرسه برای نوشتن...پنجشنبه شب رفتم توی تاریکی شب و در تنهایی مطلق با خودم کلنجار رفتم که حداقل توی دفترچه خاطراتم بنویسم اما نشد...نتونستم....حتی معنای این رو هم نفهمیدم...آخه من وقتی کاغذ و قلم گیر میاوردم هیچی که نبود چهار خط شعر از حافظ و شش تا خط آواز مینوشتم...اما الان...آخه یکی بگه من چه ام شده؟؟؟

هفته پیش سری به آرشیو مطالبم زدم...وای سال قبل توی این زمان چه بدوبدو و اضطراب و بدبختی داشتم....وای چقدر مستاصل بودم...بهتون توصیه میکنم الان هم برید سراغ آرشیو شری نامه در پرشین بلاگ...

راستی از من به شما نصیحت سعی کنید زیاد دنبال شوهر باهوش و ذکاوت نگردید...ممکنه از نظر تحصیلات و فلان و بهمان مثلآ برای نی نی آینده خوب باشه که پدر ارجمندش فلان و بهمان اما برای شما مایه دردسره آخه میدونید چی شد....من نامه کشف شد اونم توسط شخص شخیص بابایی من میخواستم توی فرصتی مناسب بهش بگم اما درست برعکس شد و اون در یک فرصت مناسب و طی عملیات انتحاری اعلام کرد که وبلاگ جدیدت هم مبارکه...نگفته بودی

البته من شدیدآ تکذیب میکنم این نکته رو که شماها فکر کنید من از زمان اطلاع بابایی دچار سکوت نوشتاری شدم..نه اصلآ آخه همین پنجشنبه شب بنده به این مهم اشراف یافتم!

برای دوست قدیمی خودم که آرزو کرده بود این عکس اون بالا بزرگتر و واضح تر بود میخواستم بگم نمیخواد از کنجکاوی خودتون رو اذیت کنید...بابا من همونی هستم که توی عکس هستم...همین

راستی شما میدونید چرا دیگه هیچکی منو دوست نداره و تعداد اندکی از دوستان میان اینجا برای خوندن وبلاگ من؟؟؟

کسی جرمی نکرده گر به ما اینروزها عشقی نمیورزه

بهایی داشت این دل پیشتر ها که دراین روزا نمی ارزه

خدایا به دوستانمان بگو ما را دوست تر دارند

یکصد و یازدهمین سالگرد تولد نیما...مبارک

به بهانه تولد نیما  این شعر رو تقدیم میکنم به دوستداران پدر شعر نو ایران بخصوص سمیکو :

ترا من چشم در راهم شباهنگام
که می گیرند در شاخ " تلاجن"  سایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
ترا من چشم در راهم.
 
شباهنگام.در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه
من از یادت نمی کاهم
ترا من چشم در راهم.

خوشا به حال نیماهایی که وقتی نیستن از خودشون یادگاری دارن...که هیچوقت فراموش نمیشوند...من از دست خدا هم گله دارم...چرا به ما از این استعداد ها نداده...که من هم مثل شعرا و نویسندگان و مخترعین و و و بتونم ماندگار باشم...کاش میشد اما نمیشه :(

انگاری خیلی ها علاقه مند شدن به این روزه شیوا!!! موفق باشید دوستای گلم...درمورد اون کسانی هم که متاهل هستن میتونن درست عکس عمل کنن یعنی دو شنبه ها به جای سه وعده ...چهار یا پنج وعده غذا نوش جان کنن که حرص این شیوا در بیاد و یه حالی از جناب همسر بگیره

پ.ن.۱ توجه کردین که این سایت موزیکال شده؟ اونم موزیک متن thorn birds

پ.ن.۲ اونم عکس شری اون بالا با غروب زیبای جزیره

شیوا الهه همسر یابی یا matchmaker God

امروز یک مطلبی توی یاهو خوندم خیلی جالب بود . در مورد  dancing shiva که اتفاقآ من این مجسمه رو برای خودم از هند آوردم...البته دوست داشتم مجسمه ای در ابعاد بزرگ تر بخرم که متاسفانه حمل کردنش سخت میشد و همچنین قیمتش گرون  حالا از مجسمه خودم یه عکس اینجا خواهم گذاشت اما فعلآ این عکس رو داشته باشید :

من با مجسمه شیوا در تمامی ابعاد عکس انداختم چون نمیدونم چرا خیلی این مجسمه رو دوست داشتم...امروز که این مطلب رو خوندم کلی با این جناب شیوا کیف کردیم!!! خلاصه مطلب اینکه هر کسی میخواد یک عدد همسر مناسب برای خودش دست و پا کنه دوشنبه برای شیوا روزه بگیره ...یعنی بگه روزه میگیرم به نیت یافتن همسر مناسب قربتآ الی الشیوا!!!

 معجزه میکنه...میگید نه امتحان کنید 

اینجا هم لینک مطلب با عنوان شیوا الهه همسریابی.

بیخیال سن و سال..بچه شو

دلم میخواست بچه بشم...دوباره بچه شدن خیلی لذت بخشه ..نیست؟؟ درسته هم سن و سالهای من که بهمون میگن نسل سوخته بچگی قشنگی نداشتیم...نوجوانی بدی داشتیم اما الان که دارم فکرش رو میکنم میبینم دنیای معصوم بچگی رو با هیچ چیزی نمیشه عوضش کرد....دلم از آدم بزرگها به هم میخوره...از اونایی که دیوونه هستن...از اونایی که خودخواهن....ازاونایی که فکر میکنن زرنگ ان!!! از همشون حالم بهم میخوره...از اونایی که بیکارن و دردسر ساز....از اونایی که از خود بیگانه شدن....پست آخر مامان سونیا  و شراره جون  منو به فکر واداشت...وقتی بیشتر از بزرگ بودن و انسان بودن خودم بدم اومد که جنجال اخیر رو خوندم...درمورد بازیگر سریال نرگس...خیلی ناراحت شدم...خیلی عصبانی شدم...بابا جون توی این دنیای به این بزرگی کدوم یک از ما جای دیگری رو اشغال کردیم...کدوم اگه نبودیم اون یکی بود؟؟!!! مگه اومدنومون با خودمونه؟؟ نه به خدا...ما نه اومدنمون با خودمونه و نه رفتمنون...پس فقط بودنمون با خودمونه....فقط و فقط این دو روزی که هستیم...حالا چرا باید سعی کنیم همدیگه رو خراب کنیم؟؟؟ شخصیت طرف رو زیر سوال ببریم؟!! چرا...بابا بچه ها هم اینطوری با هم لجبازی نمیکنن که ما آدم بزرگها باهم لج میکنیم... حتی حیوون ها هم اینکار رو با هم نوعشون نمیکنن که هم نوع ما داره میکنه....دلم میخواد بچه بشم...دلم میخواد معصوم بشم....دلم میخواد نه بخاطر شکستن یک دختر که هر کاری قبل از این کرده و یا بعد از این میکنه به جای این که به خودش مربوط باشه به ۶۰.۰۰۰.۰۰۰ آدم بیکار مربوط بشه ...به جای دلسوزوندن و غمگین شدن بابت اون برای اینکه دوچرخه دختر همسایه از من بزرگتره گریه کنم....بخاطر اینکه دختر بدی بودم و مامان جیره امروز کیت کت ام رو برام نمیخره گریه کنم...بخاطر اینکه مداد رنگی هامو گم کردم گریه کنم...نمیخوام برای لگدمال شدن شخصیت یک آدم...یک انسان که فقط و فقط خودش مسئول کارهاش و زندگیشه گریه کنم....دلم میخواد کوچولو بشم....پنجشنبه کوچولو شدم...بی خبر از این دنیا رفتم توی فروشگاه شیرین عسل...وای چه دنیایی بود...منی که تا به حال تخم مرغ شانسی نخریده بودم برای خودم تخم مرغ شانسی خریدو و نشستم به درست کردن اسباب بازیم....از هر چی که دیدم دلم خواست...گاهی با نهیب بابایی بسته شکلات رو بر میگردوندم توی قفسه و زیرچشمی شیطنت آمیز نگاهش میکردم که دلش بحالم بسوزه ....مثل گاس (موش خپل کارتن سیندرلا) اونقدر ویفر خریدم که ارتفاعش تا زیر چونه ام میرسید...چقدر سبکبالی و احساس بچه بودن قشنگه...خدایا همه آدم بزرگا رو بچه کن...بچه ها دنیای قشگ تری میسازن....خدایا به این جماعت ظاهرآ بزرگ کمک کن...کمکمون کن خدااااا

این حس را چه بنامم؟؟؟

چند روزیه حسی منو در برگرفته و نا امید و غمگینم کرده....هرچی گشتم...لابه لای قلب و روجم...زندگینامه ...هرکجا رو که بگید سرزدم...گنجینه اسرار زندگی ....پستوی کهنه و قدیمی خونه دلم....توی بالا کمدی های اتاق روحم....توی کشوهای خلوت تنهاییم....همه جارو سرک کشیدم ...تمام لغتنامه های زندگیم...تمام کتابهای اطلاعات عمومی مغزم....همه و همه...اما هیچ کجا هیچ نام و نشونی برای این حس پیدا نکردم....اول اسمش رو گذاشتم خودخواهی...اما زودی با گوشه اشکم پاکش کردم آخه انصاف نبود خودم رو بخاطر این عشق متهم کنم به خودخواهی....بازدوباره فکر و فکر و فکر...اسمش میتونه توقع باشه...اما میدونستم این اسم هم مناسب حس من نیست...آخه عقلم میگفت هیچ توقعی اینجا معنا نداره....خلاصه بگم هیچ اسمی براش پیدا نکردم و مجبورم بدون اسم توضیحش بدم...حسم وقتی بوجود اومد که با خواهر خانومی تماس گرفتم و دوست داشتم طبق معمول وروجک خانوم بیاد و با خاله شیلی(شری) صحبت کنه و با جیغ و داد و قر و اطوار بخواد برام شیرین زبونی کنه....اما اونطرف خط...اون فرشته کوچولویی که گوشی رو برداشت...جواب سلام منو خوشگل داد اما دلچسب خاله چشم براهش نبود...الان پیش خودتون نگید شری بی منطق از بچه ۲ سال و ۱۱ ماهه توقع داره...نه ...به مقدسات سوگند نه...اما دلم حسابی گرفت...وقتی مامانش ازش پرسید اگه گفتی کی پشت خطه...یادم نیست شناخت یا نه...تنها اظهار نظرش این بود که " همون خاله شری که منو بغل میکرد؟؟" دلم سوخت...آتیش گرفتم...میدونید چرا؟؟ من از بدو خلقت سونیا (از زمان حدودآ یکماهگی بارداری هانی) مرتب با سونی در ارتباط بودم...اونقدر باهاش حرف میزدم که بعد از بدنیا اومدن بطور فاحش با صدای من ارتباط برقرار میکرد و میتونم بگم میشناخت....این حس عاطفی همینطور ادامه داشت و مستحکم تر میشد...تا اینکه اون از پیش خاله رفت اون دور دورا....بعد هم کمابیش همینطوری بود و با خاله کلی گرم میگرفت...اما بخاطر فرم زندگی جدید و اینکه باید با کشور جدید و دوستای جدید و خاله! های جدید...ارتباط برقرار میکرد خواه ناخواه از همدیگه دور شدیم...بنظر خودم اول براش یه خاله بودم پشت تلفن که هر وقت باهم خداحافظی میکردیم  خداحافظیمون سخت بود...گوشی تلفن رو بجای من بغل میکرد و میبوسید....بعد کم کم شدم براش خاله توی عکسها...همون خاله که توی تمام عکسهای عروسیش اون عروس کوچولو مثل فرشته ها توی بغلشه...و الان دیگه کم کم شدم همون خاله که مامانش میگه بغلش میکرد...و نمیدونم تا دو سه ماه دیگه اون فرشته کوچولو چی یادش میمونه از خاله..آخه نه دیگه زیاد تلفنی باهام حرف میزنه و نه هیچی...نمیدونم چی به روز رابطه عاطفی این خاله و خواهرزاده میاد؟...کمتر از یکماه مونده به تولدش....دارم زجر میکشم از اینکه نیستم تا هدیه بهش بدم و بچلونمش...دارم داغون میشم از این فاصله ای که داره با خاله پیدا میکنه...ای لعنت به این زندگی...لعنت به غربت...لعنت به عشق پاک یک خاله عاشق

ای خدا کاری بکن .....نمیخوام مثل همه گریه کنم...دیگه گریه دل و باز نمیکنه

لاکی بامبو

.

دلم از این بامبو ها میخواد...البته نه به این پر و پیمونی....این توی کیش هم گرون بودش ...اما شاخه ای ارزون بود...الان که اومدم میگم کاش تنبلی نکرده بودم و ۵ تا شاخه از کیش برای خودم میاوردم به اندازه دوتا شاخه توی تهران درمیومد!!!

اما بدجور گیر دادم به بامبو خریدن...کی میدونه از کجا بخرم بهتره؟

 

شری بعد از تعطیلات عید

آی کیف میده ۴ روز تعطیلی بعد از اسباب کشی که نگو...اونقدر کار داشتم برای انجام دادن....اونقدر کم خوابی و کسری استراحت داشتم که خدا میدونه....بالاخره همه اش جبران شد....کارهای خونه هم با اینکه تمومی نداره اما انجام شد....وای نمیدونید دنبال پرده و لوستر گشتن چه انرژی از آدم میگیره...اونم با این قیمت های نجومی ....تازه تئاتر هم رفتیم...مهمون سمیکو خانوم رفتیم تالار سنگلج تئاتر اکبر آفا آکتور تیاتر...با بازی اکبر عبدی....خیلی خندیدیم...البته میدونید که کمدی ما کلامیه...از ساعت ۸:۴۵ دقیقه تا ۱ بامداد داشتیم میخندیدم...توصیه میکنم اگه دوست دارید تئاتر کمدی حتما برید این تئاتر رو ببینید...(اگه پاستوریزه هستید توصیه نمیکنم آخه حرف بد هم توش داره)

خلاصه جونم براتون بگه دیشب هم خودم رو با تلفن خفه کردم...اونقدر تلفن زدم به اینور اونور که نگو نپرس...کلی اخبار جدید کسب کردم...مهمترینش خبر نی نی دار بودن دوست دوران دبستانم بود که الان پنج ماهشه و آخرهای بهمن ماه پسر گلش به دنیا میاد... دیگه اینکه یکی دیگه از دوستام هم شب جمعه بله برونش بوده قاطی مرغها شده ...

از خونه جدید بگم که توش احساس آرامش میکنم...خیلی حس خوبی دارم...به بابایی میگم من احساس میکنم اینجا خونمونه و اون قبلی قفس بود خدا کنه همینطوری امن و آروم بمونه....خدا رو شکر میکنم که این احساس آرامش رو به من ارزونی کرد

واقعآ پیدا کردن جایی مناسب زندگی توی تهران مشکل شده...یکی از دوستام صبح در مورد صاحبخونشون میگفت من داشتم دق میکردم...دوستم ماه پیش ازدواج کرده و اینماه دومین ماهه که توی خونش هستش اما میگه صاحبخونه هر روز میاد بالا میگه چرا آب زیاد مصرف میکنید...چرا اینقدر حمام تشریف میبرید...چرا دستشویی تشریف میبرید سیفون میکشید!!!....خدایا همه رو از دست صاحبخونه نجات بده اونم صاحبخونه بد نمک به حروم...آمین