شری غار نشین!!!

یادتونه پارسال هی داد و قیل و قال میکردم سر مسافرت رفتن؟؟؟ الان هم اگه غر بزنم که مسافرت دلم میخواد دعوام میکنید؟؟؟؟

الان ساعت ۳:۱۲ دقیقه بعد از ظهره و من اونقدر کار کردم که دیگه دست راستم رسمآ تعطیل شده!!! و دارم لحظه شماری میکنم برای بیرون رفتن از شرکت.

احساس غار نشینی بهم دست داده....احساس میکنم از زندگی کمی عقب ام. نمیدونم مد چیه....شب کی هستش ...کی روز میشه!!! راستی چرا دارم منگ میزنم. خب همه اینها رو بافتم که بگم یکی به من بگه الان لباس شب چی مد ه و آرایش ها چی شده و خلاصه همسایه ها یاری کنید....من اون عروسی دوستم رو گه نرفتم اما هفته دیگه یک عروسی آشنا جان دعوتیم و رودربایستی دار هم هست و باید چسان فسان ( به ضم چ و ف ) کنیم!!!! مدل مو و رنگ مو رو هم بگید بهم لطفآ!!!

البته خودم تو این هفته هم پاسداران رو رفتم دیدم و هم شهرک غرب اما از هیچ کدوم سر در نیاوردم!!! حالا برای همین اگه کسی دقیق میدونه بهم بگه ....لطفآآآآآآآآآ

پ.ن. چقدر کیف میده یک جفت کفش MANGO رو که قیمتش ۶۸ تومنه توی حراج چون آخرین دونه و تک سایز مونده باشه به قیمت ۲۰ تومان خریداری کنی؟؟!!!!!

اندر احوالات ما و پوست ما

 

اگر یک وقتی خدای نکرده صبح که از خواب بیدار شدید و خودتون رو تو ی آینه نگاه کردید....دیدید که دو سه عدد جوش موذی روی صورتتون پیدا شده و بر آن شدید به دیدن یک خانوم دکتر متخصص پوست بروید تا از او سوال کنید در ۳۱ سالگی چرا جوش غرور جوانی زده اید و او هم به شما توصیه کرد یک نسخه ۴۰ هزار تومانی خریداری کردی و برای هفته آینده اش به دیدنش بروید تا او پوستتان را که به قول خانوم دکتر مثل پوست آدمهای ۵۰ ساله است ( جا الخالق!) میکرو درمی یا یک چیزی توی همین مایه ها انجام دهد و تازه بهتون توصیه موکد کند که بزودی برای پیشانی و دور لب از بتاکس و کلاژن استفاده کنید .....سریعآ وقت خود را کنسل کنید و سعی کنید با دو تا ماسک طبیعی پوستتان را به قولی حال بیاورید!!!!!

عرضم به حضورتون که هفته پیش این بلا سر من اومد و خانوم دکتر پوست صورت منو زنده زنده کند!!!! اونم نه با یک ابزار بدون درد و بی حسی بلکه با یک عدد وسیله بی انصاف به اندازه خودکار!!!! اونقدر درد داشت که تمام بدنم خیس عرق شده بود.....خلاصه این میکرو نمیدونم چی چی اصلآ فایده که نداشت هیچ....تمام صورت و بخصوص روی پیشانی ام رو زخم کرد و  پوست را نسبت به اشعه آفتاب حساس تر کرد و جیب خانوم دکتر رو پر پول و جیب بنده را سوراخ

کجایند ابوعلی سینا و فارابی که ببینند این روزها طبابت فقط برای پول در آوردن است و نه دیگر عشق! انسانیت و نوع دوستی!!!! البته من نمیخوام همه دکترها رو زیر سوال ببرم خدای نا کرده اما در ۵ ۶ سال گذشته هیچ کدام از دکتر پوست و مو هایی که بنده بهشون مراجعه کردم به فکر پوست و موی بیمار نبودن بلکه فقط نسخه نوشتن و نسخه شون رو هم فقط باید میرفتی از داروخانه مذکور خودشون ابتیاع میکردی و دست آخر هم باید نصف حقوق ماهت رو یا بعضی وقتها هم دو سوم حقوق ماه ات رو میدادی و هیچ تاثیری هم مشاهده نمیکردی!!!!

مخلص کلام.....طرف اینجور دکتر ها پیداتون نشه!!!!

پ.ن. دیروز اونقدر اسم فامیل بازی کردم جای همه خالی....راستی کی میدونه میوه و شهر یا کشور  از "ض" چی میشه؟؟؟؟

قروقاطی نامه

 

خب آهنگ وبلاگم رو عوض کردم.....این آهنگ شادمهر رو خیلی دوست دارم.....آخه جون تو بسته به جونم!!!! این تکه اش را خیلی دوست دارم نمیدونم چرا!!!!

خودم امروز اومدم دیدم وای چقدر غیبت خوردم!!!! من همون یه روز از خر شیطون پیاده شده بودم....ولی نمیدونم چرا نوشتنم نمی اومد....

دلم میخواد همه آرزوهام مثل اون یک لیوان شربت خنکی باشه که هر وقت میخوام حاضر میشه و میتونم سر بکشم....یک کمی خسته و کلافه ام....شاید مال این باشه خیلی وقته از این شهر تکون نخوردم.....برای شنبه برنامه الموت داشتیم که متاسفانه به هم خورد و جمعه شد و ما جا موندیم....

امروز بعد از حدود یکسال دارم میرم دندانپزشکی....نمیدونم گفته بودم یا نه که من نسبت به دندانپزشکی فوبیا دارم....ماه رمضان پارسال باید میرفتم برای پر کردن دندان حالا امروز قراره برم...باورتون میشه که دیشب تا صبح بیدار بودم

از وقتی آلما از جواهر ده گفته مرتب توی رویا دوست دارم برم اونجا....اما اصلآ فرصت نمیشه به رفتنش فکر کنم....چقدر غم انگیزه نه؟؟؟

دلم پازل میخواد اما از فکر اینکه سه ماه قطعات کوچولو توی دست و بال و زندگیم ولو باشه اصلآ نمیخوام بهش فکر کنم...

دیروز به اندازه کل عمری که از خدا گرفتم فکر کردم.....از صبح فکر فکر فکر ....جالب این بودش که فهمیدم من اصلآ نمیتونم روی یک موضوع فوکوس کنم....وسط فکر مهم یهو کبوتر ذهنم میپره روی یک شاخه دیگه....دیروز۶ یا ۷ ساعتی فکر کردم.....خونه بودم و همش فکر میکردم....کار سختی بود اما من ازش راضی ام.....از اینکه به اینهمه مسائل مهم فکر کردم.....خیلی راضی ام....باورتون میشه یکروز مرخصی گرفتم و موندم خونه که فکر کنم؟؟؟!!!!

فکر کنم از این پست کاملآ پیداشت که چقدر ذهنم مشغوله و احتیاج به فکر کردن و دسته بندی افکار دارم....تا در ادامه دسته گلی به آب ندادم برم

پایین آمدن از خر شیطان و نعمتهای آن

 

گاهی وقتها از خر شیطون پایین اومدن کلی به نفع آدمه .....حالا گوش بدین بگم چرا....یک دوست جون دوران دانشگاه دارم....که تا قبل از لزدواج من خیلی با هم رفت و آمد داشتیم.....البته الان زودی پیش خودتون فکر نکنید که بعد ازدواج من عوض شدم و دویدم چسبیدم به جناب شوهر و از ترس از هم پاشیدگی زندگی با همه قطع رابطه کردم و دو دستی زندگیم رو چسبیدم نه!!!! بخاطر اینکه متاسفانه برادر دوستم درست یکماه بعد از ازدواج من در تصادف فوت شد و اونها کلآ نقل مکان کردن و از محله ما رفتن....خلاصه در این گیر و دار دوستم کارش رو هم عوض کرد و کلی سرش شلوغ شد...القصه در این مدت نزدیک دو سال من چند بار باهاش تماس گرفتم اما دریغ از یک تماس تلفنی از طرف اون!!! گویا دوست عزیزم تلفنش رو گم کرده بوده و دیگه جز آدرس خونه پدری هیچ چیز از من نداشته و بقول خودش هم نه وقت داشته بره خونه مامان اینها و نه روش میشده ....من دیروز داشتم با خودم فکر میکردم که یکبار دیگه بهش زنگ بزنم...بعد میگفتم نه اصلآ حاضر نیستم باز بهش زنگ بزنم...دختره نمیکنه بگه من زنده ام یا مرده....خلاصه ور خوب به ور بد غلبه کرد و من از خر شیطان پایین اومدم و وقتی با دوست جونم تماس گرفتم برای ۲۶ مرداد عروسی دوستم دعوت شدم....هوراااااا حالا هی بهتون بگم لجبازی نکنید و زود از خر شیطون بیاید پایین....ببینید چه نتایج مهیجی داره؟؟؟!!!

نمیدونم آدم وقتی میدونه که تا چند وقت دیگه از یک نعمتی محروم میشه ... باید الان که اون نعمت رو داره سیر و پر ازش استفاده کنه و یا باید به نداشتنش خودش رو عادت بده؟؟؟؟

موشک جواب موشک

 

آپ نکردن سیستم هم دردسری است!!!! من هر روز عذاب وجدان دارم که نمیتونم بیام چیزی بنویسم.....یعنی در اصل اولش نوشتنم نمی اومد و بعدش هم وقتش رو نداشتم.

اول از همه باید ازتون تشکر کنم از بابت پیگیری کادوی تولد جناب بابایی....عرضم به حضورتون که یک عدد کیف چرم مردانه خریداری شد و به ایشان اهدا گردید....دست همگی به خصوص بانو فرانکلین درد نکنه که منو راهنمایی کردید....

خب دیگه از کجا بگم ؟؟؟ یک کمی درگیر بودم....از اون خود درگیری های مزمن....برنامه هفتگی همچنان پر کار ادامه دارد و بنده به زودی کم میارم!!!! باور کنید هر روز روزی ۹ ساعت کار بیرون و یک ساعت و نیم باشگاه و بعدش رسیدگی به کارها منزل خیلی سخت و طاقت فرساست.... من اصلآ این مدلی ام....یا همه کار ها رو با هم انجام میدم یا اصلآ راکد راکد میشم و هیچ کاری انجام نمیدم!!!! حالا الان فعلآ دارم برای خودم انواع و اقسام فعالیتهای جانبی رو انجام میدم....

راستی یک تحول دیگه هم در من ایجاد شد و اون هم تغییر طرز تفکر و نگاه به اطراف....و بالتبع تغییر در رویه....اگه اینبار من و متفاوت دیدید تعجب نکنید هاااااااااااااااااا

پ.ن. مخاطبم اونیه که اینجا رو با خونشون عوضی گرفت و توی کامنت قبلی حرفهایی رو که مادر و پدرش در هنگام دعوای خانوادگی به هم میگفتند رو اینجا به زبون آورد....ببین آدم نا حسابی...برو به امور خر کردن آدمهای بی شعور و فرهنگ تر از خودت ادامه بده

پ.ن.۲. از همه خوانندگان و دوستان همیشگی عذر خواهی میکنم اما این یک تسویه حساب شخصی بود که باید اینجا انجام میشد