تمام احساسات خوب و بد آدمی....توی کشو های ذهن باقی میمونه....اگه ذهن رو یک صندوق بزرگ در نظر بگیری....احساسات گوناگون در زمانها و مکانهای گوناگون توی این صندوق باقی مونده....توی ذهن من...این احساسات دو دسته شدن....احساسات خوب در یک طرف و احساسات بد در طرف دیگری قرار دارن....دارم افسوس میخورم...چرا همیشه درب قفسه احساسات بد رو با یک انگشت باز کردم و اصلآ سراغ قفسه احساسات خوبم نرفتم !!!!

میخوام در اولین فرصت برم سراغ قفسه احساسات خوبم....دارم دنبال احساس ۱۸ سالگی خودم میگردم....احساس شب عید...اونم درست در بهترین سن و سال....

قفسه احساسات خوب رو که باز میکنم....میبینم همه جا خاک گرفته است...همه چیز بوی کهنگی میده....آخرین بار من کی این قفسه رو باز کردم؟ نفس عمیقی میکشم....گرد و خاک همه جا پخش میشه....دورو بر احساسات عید میگردم....حس هفت سین چیدن....حس سنبل پیدا کردن....حس سبزه خریدن....حس ماهی قرمز دیدن....وای که چقدر حواسمون رو جمع میکردیم که ببینیم در لحظه سال نو ماهی قرمز کوچولو توی تنگ ثابت می ایسته یا نه؟؟!!! وای حس عیدی گرفتن....حس قشنگ لباس نو خریدن....وای حس دیپلم گرفتن....چقدر خوب بود ۱۸ سالگی....اسفندماه دیگه رسمآ هروقت میخواستیم میرفتیم مدرسه و هروقت هم میخواستیم برمیگشتیم خونه....حس بزرگ شدن توی عید ۱۸ سالگی....

وای چقدر از این صندوق غافل بودم....باید خونه تکونی کنم....باید صندوق احساساتم رو خونه تکونی کنم...باید احساسات بد رو توی کشو های قفل شده بذارم و احساسات خوب رو ولو کنم

باید یه کاری کنم....داره عید میشه....باید یه کاری کنم