دخترک دل شکسته و خسته....توی دلش گریه میکرد...ضجه میزد...

دخترک دلشکسته بود....دردش نداشتن همدرد بود...کسی که اونو درک کنه

از نظر تئوری به انتها رسیده بود....مغزش هیچ فرمانی نمیداد و نمیدونست چیکار کنه

وقت نماز بود....دخترک با نماز به خوبی با پروردگارش ارتباط برقرار میکرد....کسی اونو به عنوان یک آدم مذهبی قبول نداشت اما خودش میدونست و خدای خودش

میخواست موضوع رو با همسرش مطرح کنه

میخواست بگه نمیتونم ...دیگه نمیتونم ادامه بدم....میخواست بگه داره توی خودش میشکنه....میخواست بگه که دیگه شوهرش براش همونی نیست که بود

اما چیزی مانعش میشد

دخترک وضو گرفت و سراغ سجاده اش اومد

قرآن رو برداشت و کنار اون زانو زد....در دل فریاد میکشید....آره یادش افتاد پدرش هیچ کاری رو بدون استخاره انجام نمیداد...

جایی خونده بود باید دو رکعت نماز بخونه.....بعد روی ۶ تا رقعه چیزی بنویسه...سه تاش به افعل ختم میشد و سه تاش به لاتفعل....نشست تند تند نوشت

سجده کرد...نمازش رو ادا کرد...دورکعت هم نماز برای استخاره به جا آورد

دلش مثل گنجشک میطپید...آخه خودش از خدا خواسته بود بهمش اذن بده برای جدایی

ترس همه وجودش رو فراگرفته بود.....اگه دو تا افعل در بیاد و یکی لا تفعل....اگه...اگه

برگه ها رو یکی یکی برداشت....یک...دو...سه

اولی رو باز کرد...لا تفعل.....نفسی عمیق کشید و چشم به برگه دوم و سوم دوخت

دومی رو باز کرد ...لا تفعل.....سومی رو هم باز کرد و چشمش به لاتفعل افتاد....هر سه تا لا تفعل اومده بود

نگاهی به آسمون کرد...خدایا یعنی من باید ادامه بدم؟؟؟

خدایا خودت کمکم کن...من نمیتونم...خدایا خودت بهم صبر  شکیبایی بده.

و در دل خدا رو شکر کرد که حکم به فروپاشی کانون زندگیش نداده بود...آخه اون هنوز هم در اعماق وجودش نسبت به هم خونه اش احساس محبت میکرد...

خدایا کمکم کن