خاله مشغول به هیچ دردی نمیخوره....خاله ای که اونقدر کار داشته باشه و نتونه توی روز برای خواهر زاده کوچولوی نازش تولد مبارک بنویسه به هیچ دردی نمیخوره....خاله ای که روزها رو قاطی کنه و آخر سر هم با یک روز تاخیر تولد خوهر زاده ناز و مامانی اش رو تبریک بگه به درد چی میخوره؟!!!

دیروز صبح ساعت ۶ صبح با ذوق و شوق از خواب بیدار شدم ...البته وقتی ساعت زنگ زد به روی خودم نیاوردم تا اینکه بابایی گفت شری مگه نمیخوای با سونیا حرف بزنی مثل برق از جا پریدم...سه چهار باری تلفن خونه شون رو گرفتم تا بردارن..هربار میرفت روی منشی و منم قربون صدقه اش میرفتم تا بالاخره توی اون شلوغی و سروصدا بابای سونیا تلفن رو جواب داد....دلم میخواست جیغ بزنم از خوشحالی....با هانی صحبت کردم و با ...اگه گفتین؟؟؟....مامان انار خانوم...بعد نوبت سونیا شد....اومد از بابت هدیه از خاله تشکر کرد...اما داشت غرغر میکرد آخه دلش نمیخواست کیک خوشگلش رو چاقو بزنه

سه سال پیش درست روز عید فطر بود که عسل نازنین خاله بدنیا اومد...سمیکو راست میگه...یادش بخیر....اسمش توی دوران بارداری هانی قانقول بود...یه اسم من درآوردی از خاله سمیر...اما وقتی دنیا اومد شد همه زندگی خانواده....عشق خاله ها و مامانی و بابایی....

دیروز تولد سه سالگی عسل خاله بود....سونیا نازنینم ...عشقم...عمرم....عزیزترین فرشته کوچولوی روی زمین....تولدت مبارک نازنینم ...دعا میکنم سال دیگه پیش ما تولدت رو جشن بگیری

خبر خبر

این عکس همین الان توسط مامان انار خانوم بدستم رسید...مرسی مامان انار خاله سونیا که بدون فوت وقت این عکس و با عکسهای دیگه و فیلم ها رو برای ما فرستادی...ممنون

اینم عکس کیک عسل خاله که روش پرنسه ها (پرنسس ها) هستن :