سبز
هوا گرگ و میشه
دارم برمیگردم برم خونه .... غروب غم انگیز جمعه است و من دارم میرم خونه که کارهام رو انجام بدم تا آماده بشم برای اومدن بابایی . باز هم طبق معمول همیشه رفته ماموریت....چهار روزی هست که نیست .منم از فرصت استفاده کردم رفتم خونه مامان جان!!!
طبق معمول همیشه رانندگی رو با موسیقی دوست دارم....موسیقی داره پخش میشه : آخه مگه فرشته هم رسم شکستن بلده....آدم میتونه بد باشه مگه فرشته هم بده ؟؟؟
یهو میبینم خیابون داره راه بندون میشه.....یک عالمه آدم هم وسط خیابون هستن...همه کلاه و شال سبز دارن و یک عالمه برگه تبلیغاتی توی دستشون .... به رسم ادب می ایستم و شیشه ماشین رو میدم پایین تا برام برگه هاشونو بریزن توی ماشین...لبخند میزنم و اونا هم تشکر میکنن و با لبخند منو تشویق میکنن به شرکت در ا.ن.ت.خ.ا.ب.ا.ت . همه توی رنج سنی دانشجویی هستن و شاد و سرخوش. نمیدونم چرا خوشم میاد ازشون که اینهمه سر زنده هستن و نسبت به مسائل ک.ش.و.ر.ش.و.ن مثل من سر نیستن!!!
جلو تر که میرم...یه پسر کوچولو ایستاده کمی وسط خیابون....برای اون هم ترمز میکنم و این بار شیشه سمت خودم رو میدم پایین . لبخند معصومانه ای میزنه و برگه تبلیغاتش رو میندازه توی ماشین ... بعد ازم تشکر میکنه و میگه خانوم حتمآ شرکت کنید....فراموش نکنید دوم خ.ر.د.ا.د رو.... چشمکی بهش میزنم و به راهم ادامه میدم .
از اونجا تا توراه رسیدن به خونه به فکر اون پسر بچه ام .... پسر ۹ ۱۰ ساله .... آخه اون از کجا میدونه سیاست یعنی چی؟؟؟ حزب و انتخابات چیه؟؟؟ اونقدر لحنش تحت تاثیر قرارم میده ... بخاطر اینکه اون نمیتونه شرکت کنه ... اگه میتونست حتما شرکت میکرد...اما سنش قانونی نیست ....دلم میخواد به نشانه قدردانی از حضور سبز کوچولوش و بخاطر اینکه با نگاه بهش قول دادم که شرکت کنم و به هزار و یک دلیل دیگر....امسال حضورم رو سبز میکنم. بعد از ۱۶ سال سکوت .