این حس را چه بنامم؟؟؟
چند روزیه حسی منو در برگرفته و نا امید و غمگینم کرده....هرچی گشتم...لابه لای قلب و روجم...زندگینامه ...هرکجا رو که بگید سرزدم...گنجینه اسرار زندگی ....پستوی کهنه و قدیمی خونه دلم....توی بالا کمدی های اتاق روحم....توی کشوهای خلوت تنهاییم....همه جارو سرک کشیدم ...تمام لغتنامه های زندگیم...تمام کتابهای اطلاعات عمومی مغزم....همه و همه...اما هیچ کجا هیچ نام و نشونی برای این حس پیدا نکردم....اول اسمش رو گذاشتم خودخواهی...اما زودی با گوشه اشکم پاکش کردم آخه انصاف نبود خودم رو بخاطر این عشق متهم کنم به خودخواهی....بازدوباره فکر و فکر و فکر...اسمش میتونه توقع باشه...اما میدونستم این اسم هم مناسب حس من نیست...آخه عقلم میگفت هیچ توقعی اینجا معنا نداره....خلاصه بگم هیچ اسمی براش پیدا نکردم و مجبورم بدون اسم توضیحش بدم...حسم وقتی بوجود اومد که با خواهر خانومی تماس گرفتم و دوست داشتم طبق معمول وروجک خانوم بیاد و با خاله شیلی(شری) صحبت کنه و با جیغ و داد و قر و اطوار بخواد برام شیرین زبونی کنه....اما اونطرف خط...اون فرشته کوچولویی که گوشی رو برداشت...جواب سلام منو خوشگل داد اما دلچسب خاله چشم براهش نبود...الان پیش خودتون نگید شری بی منطق از بچه ۲ سال و ۱۱ ماهه توقع داره...نه ...به مقدسات سوگند نه...اما دلم حسابی گرفت...وقتی مامانش ازش پرسید اگه گفتی کی پشت خطه...یادم نیست شناخت یا نه...تنها اظهار نظرش این بود که " همون خاله شری که منو بغل میکرد؟؟" دلم سوخت...آتیش گرفتم...میدونید چرا؟؟ من از بدو خلقت سونیا (از زمان حدودآ یکماهگی بارداری هانی) مرتب با سونی در ارتباط بودم...اونقدر باهاش حرف میزدم که بعد از بدنیا اومدن بطور فاحش با صدای من ارتباط برقرار میکرد و میتونم بگم میشناخت....این حس عاطفی همینطور ادامه داشت و مستحکم تر میشد...تا اینکه اون از پیش خاله رفت اون دور دورا....بعد هم کمابیش همینطوری بود و با خاله کلی گرم میگرفت...اما بخاطر فرم زندگی جدید و اینکه باید با کشور جدید و دوستای جدید و خاله! های جدید...ارتباط برقرار میکرد خواه ناخواه از همدیگه دور شدیم...بنظر خودم اول براش یه خاله بودم پشت تلفن که هر وقت باهم خداحافظی میکردیم خداحافظیمون سخت بود...گوشی تلفن رو بجای من بغل میکرد و میبوسید....بعد کم کم شدم براش خاله توی عکسها...همون خاله که توی تمام عکسهای عروسیش اون عروس کوچولو مثل فرشته ها توی بغلشه...و الان دیگه کم کم شدم همون خاله که مامانش میگه بغلش میکرد...و نمیدونم تا دو سه ماه دیگه اون فرشته کوچولو چی یادش میمونه از خاله..آخه نه دیگه زیاد تلفنی باهام حرف میزنه و نه هیچی...نمیدونم چی به روز رابطه عاطفی این خاله و خواهرزاده میاد؟...کمتر از یکماه مونده به تولدش....دارم زجر میکشم از اینکه نیستم تا هدیه بهش بدم و بچلونمش...دارم داغون میشم از این فاصله ای که داره با خاله پیدا میکنه...ای لعنت به این زندگی...لعنت به غربت...لعنت به عشق پاک یک خاله عاشق
ای خدا کاری بکن .....نمیخوام مثل همه گریه کنم...دیگه گریه دل و باز نمیکنه![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم آبان ۱۳۸۵ ساعت 10:31 توسط من
|