توی دوران دبیرستان و اون موقع ها خیلی اهل شعر و شاعری بودم ...وضع و اوضاع اون دوران و حال و هواش مصداق این شعر بود :

ماییم و دلی خراب و آن نیز

یک لحظه در اختیار ما نیست

بعد از اون دیگه کم کم دل سر به راه شد و اونقدر درخت زندگی شاخ و برگ پیدا کرد که دیگه کسی وقت نداشت دنبال دل بره... حال و هوای اون دوران مصداق این شعر بود :

در دل و جان خانه کردی عاقبت ...هر دو را ویرانه کردی عاقبت

آمدی کاتش در این عالم زنی....وا نگشتی تا نکردی عاقبت

بعد دیگه اونقدر توی درس مشق و دانشگاه دست و پا زدیم که این شعر آرزوم شده بود :

شکر خدا که هر چه طلب کردم از خدا

بر منتهای مطلب خود کامران شدم

اونقدر غرق بودم که نمیدونستم این شعر هیچوقت واقعیت پیدا نمیکنه...بیخودی دل خودمون رو خوش کرده بودیم

اومدم اومدم تا رسیدم اینجا....شکر خدا میکنم بابت نعمتهایی که دارم اما خب اینروزها حال و هوای من مصداق این شعره که مصرع اولش رو هم یادم نمیاد (آلزایمر که شاخ و دم نداره ):

...........................................

شب شراب نیارزد به بامداد خمار