سونیا
خب منم دیشب فقط تا پایان نیمه اول تونستم خودم رو نگه دارم و بین دونیمه رفتم به خواب عمیق خودم و از اونجایی که تمام فکر و ذکرم این بود که آلمان به هیچ عنوان حاضر نمیشه بازی رو به حریف لاجوردی پوش خودش واگذار کنه....و اینکه از باخت ایتالیا مسلمآ عصبانی میشدم و باز گردنم که اینروزها یه کمی بهتر شده بدتر از بدتر میشد....رفتم خوابیدم و گفتم الهی که تا صبح این حساسیت در من از بین بره....خلاصه تا صبح هربار که از این پهلو به اون پهلو میشدم و میدیدم بابایی کنار دستم خوابه دلم میخواست بیدارش کنم و بپرسم نتیجه چی شد اما ....دلم نمیومد....خلاصه تا صبح هزار دفعه هم خواب دیدم که به بابایی دارم میگم...دیدی این آلمانیها نذاشتن...من میدونستم...آخه اول بازی که گزارشگر میگفت آلمانیها توی ورزشگاهی دارن بازی میکنن که براشون خوش یمنه و تا الان ۱۳ تا برد و ۱ مساوی توی این ورزشگاه داشتن و باختی نداشتن....بابایی برگشت گفت که " حالا اولین باخت رو هم توی همین ورزشگاه خواهید داشت
" ....ولی خودمونیم من اصلآ فکر نمیکردم بابایی اینهمه ایتالیایی باشه!!! کارکردن با ایتالیایی ها و رفت و آمد اونقدر بابایی رو ایتالیایی کرده که من ایول آوردم![]()
به هر حال خبر خوش رو صبح از بابایی شنیدم...اولش اذیتم کردو گفت چی حدس میزنی...منم گفتم همونی که گفتم آلمان حذفمون کرد
اما بابایی گفت تو مگه به من اطمینان نداری...تو به حرف من اطمینان کن...ایتالیا برد!!! اما من گفتم اذیت نکن....اگه اذیتم کنی باهات یک هفته قهر میکنم ها
اونم گفت اگه راست گفته باشم؟ منم با اطمینان گفتم ...اگه راست گفته باشی دیگه هیچوقت باهات قهر نمیکنم (نمیدونم چرا مطمئن بودم نبردیم!!!)....خلاصه که حالا شرط و باختم و از باخت شرطم کلی کلافه ام
....
نتیجه اخلاق . هیچ وقت جو گیر نشوید و الکی یه چیزی نگید که مثل من بمونید توش....حالا خدا کنه زودی قولم یادش بره![]()
آهان تازه فهميدم چطوری بايد بنويسم....اين پرشين بلگ ادا نبود سر کاربر هاش در نياره ها....دقت کردين....الان با مراجعه به پست های قبلی اونم با کلک ويرايش فهميدم که چطوری بايد بنويسم....نميدونم چه مرگشه اما فعلآ بيخيال
چون فهميدم چطوری ميشه نوشت....
من خوبم...بد نيستم...الان وسط مسط های نمودار سينوسی هستم....سعی ميکنم خوب باشم ...با روحيه باشم اما نميدونم چرا با کوچکترين اتفاقی از کوره در ميرم...به سلامتی از هفته پيش هم تبديل شدم به شری رباط!!!!
بروبچ بهم ميگن رباط!!! البته امروز بهترم و قرار شده در اولين فرصت بعد از بهبود برا برو بچ عربی برقصم!!!:)))))
از دوشنبه پيش گردن بنده سر جاش ايستاد و گفت تکون نميخورم و تکون تکون هم نميخورم....بنده هی با ناز و نوازش و زبون خوش بهش گفتم بيا و دردسر درست نکن و بيا بچه خوبی باش ...اما نشد که نشد ..منم ديدم بهترين حالت اينه که ببرمش
دکتر....اما خب اين آقای دکتر به جای اينکه اونو تنبيه کنه ...منو تنبيه کرد و سه عدد آمپول جانانه نثار بنده کرد که بنده ديگه سمت دکتر آقتابی نشم....اما اين گردن بی مرام خوب نشد که نشد....روز بعدش دوباره ديدم داره اذيتم ميکنه و
نميذاره آروم بگيرم باز بردمش دکتر و باز هم من با سه تا آمپول ديگه متنبه شدم!!! اما خدايی اين سه تا چنان درد داشت که درد جناب گردن فراموشمون شد و برای درد جاهای ديگه يه چشممون اشک بود و يه چشممون خون.....القصه الان که در
حال وراجی کردن هستم حالم خوبه و جناب گردن اجازه ميدن که ايشون رو به چپ و راست بچرخونيم اما هنوز اجازه سر بالا کردن (سر بلند کردن) بهمون ندادن و همچنان شری سر به زير تشريف داريم....اينم از ماجرای من و گردن و اين پرشين
بلاگ...
پ.ن۱. ميبينم که جام جهانی به برزيل هم رحم نکرد ...متاسفم برای برزيلی ها مخصوصآ مربی تيم ملی جوانان خودمون
پ.ن۲.اميدوارم ايتاليا بتونه حال آلمان رو بگيره و يه پای فينال باشه....زنده باد لاجوردی پوشان ايتـــــــــــــــــــــــــاليا