تبليغاتX
من نامه

من نامه

سلام بر حسین آزاد مرد تاریخ

توجه توجه

 

با توجه به این مطلب و این یکی

صاحب این بلاگ از بلاگفا خداحافظی کرده

به جایی میرود که آزادانه بیاندیشد و بنویسد

وبلاگ جدید به دوستان وعرفی خواهد شد http://unaccustomedsherry.wordpress.com

خدانگهدار

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم فروردین 1389ساعت 15:21  توسط من   | 

درس سال 1388 من .... یادش بخیر شاعر مرحوم کشورمان....یادش گرامی

به نام بی نام او
قیصر امین پور
 
پیش از اینها فکر میکردم خدا
خانه ای دارد میان ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها
 خشتی از الماس وخشتی از طلا
 پایه های برجش از عاج وبلور    
 بر سر تختی نشسته با غرور
ماه برق کوچکی از تاج او
 هر ستاره پولکی از تاج او
اطلس پیراهن او آسمان 
 نقش روی دامن او کهکشان
رعد و برق شب صدای خنده اش
سیل و طوفان نعره توفنده اش
دکمه پیراهن او آفتاب
 برق تیغ و خنجر او ماهتاب
هیچکس از جای او آگاه نیست  
 هیچکس را در حضورش راه نیست
پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
 از خدا در ذهنم این تصویر بود
آن خدا بی رحم بود و خشمگین
 خانه اش در آسمان دور از زمین
بود اما در میان ما نبود
 مهربان و ساده وزیبا نبود
در دل او دوستی جایی نداشت
 مهربانی هیچ معنایی نداشت
هر چه می پرسیدم از خود از خدا 
از زمین، از آسمان،از ابرها
زود می گفتند این کار خداست
پرس و جو از کار او کاری خطاست
آب اگر خوردی ، عذابش آتش است 
هر چه می پرسی ،جوابش آتش است
تا ببندی چشم ، کورت می کند
تا شدی نزدیک ،دورت می کند
کج گشودی دست، سنگت می کند  
کج نهادی پای، لنگت می کند
تا خطا کردی عذابت می کند
در میان آتش آبت می کند
با همین قصه دلم مشغول بود
خوابهایم پر ز دیو و غول بود
نیت من در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه می کردم همه از ترس بود
مثل از بر کردن یک درس بود
مثل تنبیه مدیر مدرسه
 مثل تمرین حساب و هندسه   
مثل صرف فعل ماضی سخت بود
مثل تکلیف ریاضی سخت بود    
****
تا که یکشب دست در دست پدر  
راه افتادم به قصد یک سفر
در میان راه در یک روستا     
خانه ای دیدیم خوب و آشنا
زود پرسیدم پدر اینجا کجاست
 گفت اینجا خانه خوب خداست!
گفت اینجا می شود یک لحظه ماند
گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند
با وضویی دست ورویی تازه کرد 
با دل خود گفتگویی تازه کرد
گفتمش پس آن خدای خشمگین 
خانه اش اینجاست اینجا در زمین؟
گفت آری خانه او بی ریاست
 فرش هایش از گلیم و بوریاست
مهربان وساده وبی کینه است 
مثل نوری در دل آیینه است
می توان با این خدا پرواز کرد
 سفره دل را برایش باز کرد
می شود درباره گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
چکه چکه مثل باران حرف زد
 با دو قطره از هزاران حرف زد
می توان با او صمیمی حرف زد
مثل یاران قدیمی حرف زد
میتوان مثل علف ها حرف زد
 با زبان بی الفبا حرف زد
میتوان درباره هر چیز گفت      
می شود شعری خیال انگیز گفت....
*****
تازه فهمیدم خدایم این خداست
این خدای مهربان و آشناست
دوستی از من به من نزدیک تر
از رگ گردن به من نزدیک تر….
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 19:12  توسط من   | 

امروز

 

و باز هم صبر میکنیم . . .

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اسفند 1388ساعت 19:17  توسط من   | 

نویسنده ناشناس

پیش از آنکه واپسین نفس را برآرم

پیش از آنکه پرده فرو افتد

پیش از پژمردن آخرین گل

بر آنم که زندگی کنم

بر آنم که عشق بورزم

بر آنم که باشم

در این جهان ظلمانی

در این روزگار سرشار از فجایع

در این دنیای پر از کینه

نزد کسانی که نیازمند منند

کسانی که نیازمند ایشانم

کسانی که ستایش انگیزند

تا دریابم

شگفتی کنم

بازشناسم

که ام

که می توانم باشم

که می خواهم باشم

تا روز ها بی ثمر نماند

ساعت ها جان یابد

لحظه ها گران بار شود

هنگامی که می خندم

هنگامی که می گریم

هنگامی که لب فرو می بندم

در سفرم به سوی تو به سوی خود به سوی خدا

که راهیست ناشناخته پر خار ناهموار

راهی که باری در آن گام می گذارم

که قدم نهاده ام و سر بازگشت ندارم

بی آنکه دیده باشم شکوفایی گلها را

بی آنکه شنیده باشم خروش رودها را

بی آنکه به شگفت در آیم از زیبایی حیات

اکنون مرگ می تواند فراز آید

اکنون می توانم به راه افتم

اکنون می توانم بگویم که زندگی کرده ام

 پ.ن. امروز توی ایمیل  این متن رو دیدم بنظرم جالب اومد

پ.ن. فخری جونم آنلاین میشم که ببینمت به زودی

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 12:33  توسط من   | 

یلدای من

چو آفتاب می از مشرق پياله برآيد

 

ز باغ عارض ساقی هزار لاله برآيد

نسيم در سر گل بشکند کلاله سنبل

 

چو از ميان چمن بوی آن کلاله برآيد

حکايت شب هجران نه آن حکايت حاليست

 

که شمه‌ای ز بيانش به صد رساله برآيد

ز گرد خوان نگون فلک طمع نتوان داشت

 

که بی ملالت صد غصه يک نواله برآيد

به سعی خود نتوان برد پی به گوهر مقصود

 

خيال باشد کاين کار بی حواله برآيد

گرت چو نوح نبی صبر هست در غم طوفان

 

بلا بگردد و کام هزارساله برآيد

نسيم زلف تو چون بگذرد به تربت حافظ

 

ز خاک کالبدش صد هزار لاله برآيد
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 12:18  توسط من   | 

وای بر ما

 

یا حسین

خوشا به حال آنان که دستاویزی چون اسلام دارند برای بقا !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 10:12  توسط من   | 

به بهانه محرم

 

هنوز یکماه نشده ... یه روز داشتیم صحبت میکردیم ...سمیکو بهم گفت تا حالا تصویر روی جلد یکی از کتابهای دکتر ع. ش.ر.ی.ع.ت.ی رو دیدم ؟؟؟ هنوز هم وقتی داشت نشونم میداد بغض راه گلوش رو بسته بود . تصویر روی جلد نمایانگر طواف خانه کعبه بود ... همه در یک راستا بدور حرمش میگشتند و فقط یکی بود که برعکس...از حلقه بیرون زده بود و دریا دل به سوی معشوق ...

امروز اما متاسفم که ت.ش.ی.ع از ح.س.ی.ن فقط مداحی شو انتخاب کردن و کورکورانه ح.س.ی.ن ح.س.ی.ن میگویند....بدون شناختن اون شخصیت والا . ایشان فقط برای رسیدن به اهداف پوچ دنیوی برای او اشک میریزند و ارادت خویش را با میزان اشک میسنجند !!! حال آنکه جامعه امروز نیازمند ح.س.ی.ن شناسانی است که تن به ذلت نداده و به بهای خون خویش به دین دروغین یزید لبیک نگفتند.

امروز شنیدم که مداحی در وضف او میگفت من بدنبال تو ام قلاده ام را بگیر ای والا و آن یکی میگفت من دیوانه ام ببینید چگونه زنجیر میدرم ..... غافل از اینکه ح.س.ی.ن انسان میپروراند و نه حیوان!

ننگ بر یزید و یزیدیان

پ.ن. امروز از خونه تا شرکت آقای راننده یک عدد سی دی گذاشته بود و انواع اقسام مداحی ها رو به خوردمون داد که صبح اول صبحی به حالت تهوع افتادیم از بس صدای پخش ماشین بلند بود!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 9:30  توسط من   | 

اینجا ... جنگلی در دل دنیا

 

دیگه تصویری از آینده این جنگل نمیشه نرسیم کرد

جنگلی با حصار های بلند که حتی هواش هم پر پارازیته

وقتی بالای ۲۰۰ راس گاو پارلمانی نتونن عملکرد روباه مکار رو که تمام جنگل رو به هم ریخته تحلیل کنن

با اینهمه خر و الاغ و کبک و کفتار که برای روباه دم تکون میدن و به مردارخواری عادت کردن

چی میخواد به سر بره کوچولوها بیاد فقط خدا میدونه

اگه نخوان قانون جنگل رو زیر پا بذارن که با فطرت و وجدانشون درگیر میشن

و وای به روزی که به قانون جنگل تن بدن

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 11:33  توسط من   | 

امید

کسی آمد که حرف عشق را با ما زد
دل ترسوی ما هم دل به دریا زد
به یک دریای توفانی
چه دور ساحلش
از دور پیدا نیست
یک عمری راه و در قدرت ما نیست
باید پارو نزد وا داد
باید دل رو به دریا داد
خودش میبردت هرجا دلش خواست
به هرجا برد بدون ساحل همونجاست
به امیدی که ساحل داره این دریا
به امیدی که آروم میشه تا فردا
به امیدی که این دریا فقط شاه ماهی داره
به عشقی که نمیبینی شباشو بی ستاره
دل ما رفته مهمانی
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 16:30  توسط من   | 

بعضیا

 

بعضیا

اونقدر دروغ گفتن و دروغ گفتن

که حتی اگه راست هم بگن

دیگه باور نمیکنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 10:19  توسط من   |