تبليغاتX
من نامه
یعنی این کابوس ها تموم میشه

یعنی میتونم وقتی به یکایک مشکلات فکر میکنم دلم نلرزه و چشمام سیاهی نره ؟

باز دیشب ریختم به هم .... وقتی بهش فکر کردم...به تصمیمت ....همه وجودم لرزید...چرا نمیشه کاری کرد...چرا ...خواهش میکنم مقاومت کن و نذار مشکلات برات تصمیم بگیرن...خواهش میکنم

برات خوشحالم....به این تغییر نیاز داشتی ...سخت نگیر زندگی رو

من از کار شما دو تا سر در نمیارم .... خدا به داد من برسه.... چطوری میخوام از این ببعد رو سر کنم

باشه باز هم تحمل ... باز هم سکوت ... ببینم مگه سکوت بمعنی رضا نیست ؟ پس چرا من سکوت میکنم اما راضی نیستم ؟

نمیدونم باید پی اش رو بگیرم یا نه ؟ نمیدونم امروز ساعت ۱۰ زنگ بزنم یا نزنم....یعنی کارها خودش درست میشه یا اینکه من باید بقول اون خانوم ۶ ماه تا یکسال دوندگی کنم ؟

اگه امروز میومد و اون امضاء لعنتی رو میزد پای برگه همین امروز همه چیز اوکی میشد ... امان از دست تو که نخواستی برام کاری کنی و قدمی برداری ... حالا باید منتظر بمونم ....۲۰ روز دیگه ...۳۰ روز دیگه ....اه ه ه ه ه

سخته ... خیلی آزار دهنده است .... تحمل جایی رو که دوستش نداری ... نمیتونی حسی بهش داشته باشی...امید میبندی که بتونی تغییرش بدی ...ولی درست وقتی سرخوش از فکر تغییر هستی یکی میاد بهت میگه نه ... حالا وقتش نست ...نه....از آسمون گرومبی میفتی پایین .

میدونم باید خودم یه کاری کنم .... پر کردن اون فرم ها ....پر کردنش کاری نداره اما باقی ....باقی کار ها چی ؟ نمیتونم بی گدار به آب بزنم ... نمیدونم انگیزه ام از پر کردن فرم ها تو بودی یا خودم .... الان دلزده شدم ... نا امید نیستم ... از  یه نطر میگم لازمه اینکار رو بکنم .... از اون طرف میترسم ار پسش بر نیام....ای خدا چقدر سخته تنهایی بار مسئولیتی رو به دوش کشیدن.

یک هفته ای هست دارم باهاش مبارزه میکنم ... با قرص و استراحت میخواستم نذارم وارد بدنم بشه و منو ۵ ۶ روزی بندازه تو رختخواب اما انگاری اون داره پیروز میشه .... سردردش ول کن نیست و کم کم داره توی گلوم هم حس خراشیدگی ایجاد میشه ....ای خداااااا ....

امان از سر و کله زدن با آدم زبون نفهم اونم از نوع خارجی ... آخه چرا این خارجکی ما اینفدر دور از جون خره ؟؟؟ سیم ثانیه حرفش و عوض میکنه ... امروز میگه اینکار و بکنید فردا میگه کی گفته اینکر انجام بشه ؟ اصلآ طرف قاطی داره و داره ما رو هم قاطی میکنه .... حقشه بهش بگم دراز بد قواره

خانوم محترم....تورو به هرکی میپرستی اینقدر توی اتاقت جیغ ویغ نکن .... اینجا یه محل عمومیه ....بنده چه گناهی کردم باید هر روز مکالمات نه چندان خوشایند شما رو بشنوم که با ارباب رجوع دعوا میکنید اونم در حد المپیک....خب درب اون دیوونه خونه رو ببند جان هر کی دوست داری...همین روزا پرسنل از دست شما روانه آسایشگاه میشن والا!!!

 پ.ن.۱ همفری جان مطلب قبل اصلآ هم موضوع زنونه ای نبود کلی بود

پ.ن.۲ مهرآیین بانو باز هم ممنون از لطفت ... یعنی میشه نتیجه ای گرفت؟

پ.ن.۳ پوپک جان اصلآ نگران نباش خانومی ... امیدوارم زودی آنلاین ببیمت

 


+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 9:31
توسط من موضوع: |
قابل توجه خانوم ... که بی نام برام کامنت میذاره

نشسته ام روبروی پوستری که روش نوشته :

دیگران را ببخش

نه بخاطر اینکه سزاوار بخشش تو هستند

بلکه به خاطر اینکه تو سزاوار آرامشی

 


+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 16:32
توسط من موضوع: |
نشستم جلوش

اونم تند تند بهم لبخند میزنه و برام از من میگه

میگه چقدر آشفته ای شری جان

میگه چرا میخوای وانمود کنی اوضاع مرتبه؟

باز بهم لبخند میزنه

میگه صبور نیستی .... صبور باش

یه هفته ای از اون روز میگذره

و من بدنبال صبر میگردم

نگفت چطوری میتونم صبور باشم


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 8:48
توسط من موضوع: |
و باز هم

توی طوفان گیر افتادم...اینبار توی دریا....نه ساحل امنی پیداست و نه چراغی سو سو میزند در آب

این طوفان نمیدانم عقوبت کدامین گناه است ؟ که اینگونه بر من تاخته . نمیدانم در کدامین نقطه از زمین گیر افتاده ام . تا چشم کار میکند دریا... موج ....طوفان....ای خدا اینبار حتی تخته چوبی نیست تا بدان چنگ زنم. چنان دست و پا میزنم که دلم برای خودم میسوزد . صدای ناله و فریاد عزیزانم دخترکانی که وابسته من بودند به گوشم میرسد....در این جهنم حتی نمیتوانم آنها را در آغوش گرفته و دلداری دهم ...آنقدر این طوفان مهیب است که حتی یارای مقاومت ندارم . خود را بدست طوفان سپرده ام ... گاهی به زیر آب میروم و گاهی به روی آب می آیم... این دریا و این طوفان....اینها انتخاب من نبود...من عاشق صلح بودم و تشنه ملاطفت....بارالها این چه طوفانیست که مرا نابود میکند ؟ این عقوبت کدامین گناه کرده و ناکرده است ؟ بار ها و بارها در طوفان گیر افتاده بودم....هر بار قایفی داشتم که بدان چنگ زنم و یا ماهیگیر مهربانی که دست نیاز مرا پاسخ دهد و مرا از این طوفان رهایی دهد اما اینبار نه ماهیگیر مهربان است و نه قایفی پیداست .....قایق دچار طوفان شده و ماهیگیر بی توجه به التماسم با تبسمی برلب انگار که مرا اصلآ نمیبیند ... ای خدا بغض دارم.... ای خدا دیگر توانی باقی نمانده ....صدای مرغان دریایی را نمیشنوم....تنها صدایی در دوردست مرا به صبوری فرا میخواند ....در این دریای مواج و طوفان به امید کدام ساحل صبر پیشه کنم ؟ بغض راه گلویم را بسته است .... تنها صدای قلبم را میشنوم که خجول است از حرکت نکردن و باز ایستادن ....بارالها اگر با ایستادن این قلب طوفان تمام میشود و دخترکان به ساحل آرام میرسند....اگر ماهیگیر خرسند میشود و قایق نجات میابد .... قلبم هدیه برای اینها همه ..... نفسم را بگیر.....


+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 10:5
توسط من موضوع: |
توصیه ام به دوستان اینه که

چند روزی از منزل خارج نشید

یه بسته بزرگ پسته خام بخرید

بنشینید و حض (حظ) کنید

مدیریت کلانشهر و مملکت داری حضرات را!!!!!


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 5:27
توسط من موضوع: |
 

آخه شکرت ای خدا واسه جهان به این بدی

چی میشد اگه تو دست به ساختنش نمیزدی؟؟؟؟؟


+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 12:34
توسط من موضوع: |
روزها روزهای پاییزی قشنگ ولی سختی است

مثل کلاف سر در گم اونقدر به خودم پیچیدم و پیچیدم که نمیتونم راه نجاتم رو پیدا کنم . دلم میخواد نفس بکشم اما نمیتونم....نفس کشیدن هم سخت شده و نفس هام با هق هق گریه و بغضم گره میخوره و منو خفه میکنه .

دوست دارم زنگ بزنم و حالی ازآناهیتا بپرسم اما نمیدونم روزها چطوری پشت سر هم میگذره .... دوست دارم بدونم ناتال و سوفیدون دارن چیکارا میکنن ولی ازشون بیخبرم ...یکی دو شب خواب المیرارو دیدم و کلی دلم براش تنگ شد..... از وقتی اون اتقاق بد براس سارا جونم اقتاد نتونستم برم حداقل بهش سر بزنم و غمخوارش باشم. برای تولد طناز انگاری که من اصلآ توی این دنیا نیستم . فخری جونم رو ازش بی خبرم و نمیدونم اومده و هنوز بمن زنگ نزده یا اصلآ نیومده !!!

تصمیم گرفتن برام مشکل شده . فکر کردن از یادم رفته و امید داشتن از صفحه ذهنم محو و نابود . گاهی با خودم فکر میکنم اصلآ اینجا چیکار میکنم ؟؟؟؟

یعنی میشه این ذهن کج معوج باز به حالت اصلی خودش برگرده ؟


+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 14:59
توسط من موضوع: |
دیشب شنیدم

فرمودند از ماه آینده سوبسید آب برداشته میشه و مشترکان پر مصرف باید خودشون کلیه هزینه های آب مصرفی رو پرداخت کنند . از اونجایی که مردم شهید پرور ایران موزائیک حیاط و ماشین شون رو بیشتر از خودشون میشورن و میسابن و از ترس اینکه خدای نکرده یه قرون دو زار بیشتر پول پرداخت نکنن باید دعا کنیم که وقتی سوبسید آب رو برداشتن برای کپسول اکسیژن سوبسید بذارن . چرا که پیش بینی میکنم باید از ماه دیگه با کپسول اکسیژن سوار تاکسی و قطار و مترو و ماشین و هواپیما بشیم !!!!!

خدا میدونه من شنبه توی هواپیما در طول ۱.۵ ساعت پرواز چی کشیدم....مسافر صندلی جلوئی تخمین زدم حدود یکماهی میشه حمام نرفته و همش هم وول میخورد .... خدا پدر مهماندار رو بیامرزه که برامون غذا آورد و توی پکیج اش دستمال مرطوب عطری بود و من اونقدر اون دستمال رو بو کردم که دیگه بوئی براش باقی نمونده بود  توی کیفم شامپو و ژل شستشوی بدن بود و باور کنید یه لحظه زد به سرم که اونا رو تقدیم مسافر جلوئی بکنم که فقط از کلاس عینک زدن بالای سرش رو یاد گرفته بود و هیکلش یک قرون کلاس که نداشت هیچ بوی گندش کل هواپیما رو برداشته بود !!!!


+ نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 10:15
توسط من موضوع: |
 

میگم یه سوال

وقتی آقا دزده ۱۷۵.۰۰۰.۰۰۰ تومان پول بی زبون رو میبره

بعد از چند روز ۱۰۰.۰۰۰.۰۰۰ تومانش رو پس میفرسته

یعنی چی ؟؟

پ.ن.۱ این داستان واقعی است

پ.ن.۲ آقا دزده جدی جدی لر تشریف دارن


+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 14:58
توسط من موضوع: |
 

دکتر علی شریعتی :

در عجبم

از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم

زندگی میکنند وبر حسین و زهرایی میگریند

که آزاد زیستند


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 16:19
توسط من موضوع: |

msherrym

من

msherrym

http://msherrym.blogfa.com

من نامه

من نامه

من نامه

منو از تنم بگیری.....تو نوشته هام میمونم

من نامه

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog